در سکوتِ شب، زنگِ وجدان میکوبد...
اما نه زنگِ مدرسه، که زنگِ اندوه است...
بر دفترِ انشا، قلمها خشکیدهاند
و نامِ میناب، میانِ اشکها، گم شده است...
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته
ادامه مطلب
از هجوم شب....
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، اخلاقی ، بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان میانجیگری زنها
این جلد: طوبیآموززاده
نویسنده آتناملازاده
خلاصه: سری داستانهای میانجیگری زنها درباره تعداد اندکی زنهای ارزشمند ایران نوشته شود. قسمت اول این داستان به خانم آذر اندامی سازنده واکسن وبا تعلق گرفته و جلد دوم به خانم فرخ رو پارسا اولین وزیر آموزش و پرورش ایران و این جلد هم به بانویی که اولین مدرسه دخترونه رو در ایران برپا کرد تعلق میگیرد
مقدمه:
طوبی آزموده
در ۱۲۵۷ شمسی
در خانوادهای از طبقه متوسط
در تهران به دنیا آمد.
پدر وی میرزا حسن خان سرتیپ
فردی باسواد و ارتشی بود.
وی در خانه
نزد آموزگاران سرخانه
به تحصیل پرداخت
و بعد از ازدواج نیز
نزد معلمان خصوصی
به آموختن فارسی و فرانسه و عربی
ادامه داد.
در ۱۴ سالگی به ازدواج مردی نظامی درآمد
اما زود جدا شدند.
آزموده پس از جدایی چند سال درس خواند
و به آموختن علوم مختلف مشغول شد
او دبستان ناموس را در ۱۲۸۶ شمسی
در تهران با مشقات فراوان
و مخالفتهای بسیار تأسیس کرد.
آزموده این مدرسه را با پشتکار
و مبارزه حفظ کرد
و در سال ۱۳۰۷
نخستین دبیرستان دخترانه تهران را نیز
تأسیس نمود.
برین ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: ملیکا ملازاده
ادامه مطلب
از کدوم قارۀ گندیده میپرسی از خاکِ ما؟
جایِ پات گم شد، برو! اینجا نیست جایِ ادعا
دندونات رو تیز نکن، پشتِ مرزهایِ سکوت
ما همون کوهیم که دفن کردیم، آرزوهایِ سقوط!
سایه ات رو از سرِ این نقشه، زودتر کوتاه کن
اینجا میدانِ مینِ غیرته، دوری از سپاه کن!
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: ترانه ، حماسی
ادامه مطلب
مرز
در امتدادِ لبخندِ هیچ ویترینی نیست
و مرزبان
در ترازِ قابهای شیشهای تعریف نمیشود.
مرزبان
یعنی همین استخوانهای یخزده در شیبِ تندِ گردنه
یعنی همان پیراهنِ عرقکرده در لهیبِ بادِ سیستان
که خاک را با نامِ «میهن» در آغوش میگیرد.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، بداهه ، شعر سپید
ادامه مطلب
دوباره در دلِ من شوقِ ناتمام آمد
(که باز وقتِ قیام است)
نوایِ روشنِ ایران، به رویِ بام آمد
(که این وظیفۀ عام است)
بده به دستِ کسان، ایدههایِ نابِ مرا
(به نامِ خود بنویسند)
===
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، شخصی ، ملی
ادامه مطلب
اینجا
در آغوشِ کوههایی که نگهبانِ اعتماد به نفسند
روستایی قد کشیده است
که نامش «آنالوجه» است.
اینجا
کسی در انتظارِ نانِ آسمان نمینشیند
دستها
سیمایِ تقدیر را با عرقِ کار
شکل میدهند.
اینجا زمین، تنها گندم نمیدهد؛
اینجا، آهن و پلاستیک، در دستانِ جوانانِ خلاق
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو ، ملی
ادامه مطلب
پند های باغبان
شروع نامههای ما ،به نام خالقی عیان
قدم نهم به شهر شعر و نغمههای عاشقان
تولدم خزان و قوت من حلال لقمهایست
دعای من همیشه بخشش است و رزق بیکران
درخت سبز سایبان و چتر گسترد به ظهر
شعار من همیشه حفظ آبروی دیگران
ز فکر هرچه بگذرد رها کنم به روی برگ
چو برگههای درس و مشق و امتحان کودکان
نرفته ام به راه کج ،صراط مستقیم بود
اگرچه گامهای من نمیرسد به لایقان
روانه شد کلام دل ز نردهای به پشت بام
سبب چه بود صحبت از کمال و خلقت از جهان
چرا نکرد اهرمن سجود بر وجود نور
مگر ندید نور پاک اختران آسمان
شنیدهای که آدم از بهشت شد برون و طرد
به کار نیک میشود دوباره شد به خانمان
بیا و بیدرنگ از ،شرنگها رها شویم
بخوان و خط مکش دمی به پندهای باغبان
ابراهیم خلیلیان
تمام وجودم ازت پر شده
با تو کل دنیام معنا شده
کنار مقامت نفس می کشم
در این نفس غوغایی برپا شده
موضوعات مرتبط: مذهبی
سر افراز
بُوَد جیبش تهی از پول و خالی دست و بالش
جدا از خرج خود، نامادری دارد وبالش
ندارد وقت سختیها ،کسی را در کنارش
به غیر از همسرش ،کس نیست آگه از خیالش
زاشکی ،دل سبک گرداند از غمهای عالم
نخواهد از کسی یک لحظه دلسوزی به حالش
سرافرازست و ماند همچو سرو آزاده قامت
فشاری گر رسد، خارج نگردد از روالش
به کارش نیست نقصانی، به جز اوضاع مالی
نلغزد از مسیرش ،سخت دیدم احتمالش
میسٓر نیست گویا، زیستن با هر بهایی
فلک چون او ندیدم، میدهی چندی مجالش
ابراهیم خلیلیان
دوران شیرین
ندارد قصد خوابیدن، به گاوآهن طنابش کن
غذایش سرسره بازی ،هوا بر روی تابش کن
چه شوقی میکند، وقتی بگیرد تیله در دستش
خطا کی میرود تیرش، فلاخن راخرابش کن
بیفتد توپ در جدول، درش میآورد با سر
لباسش پر لجن گر شد، تو در خلوت مجابش کن
صدایی را شنیدم، شیشهای بشکست با توپی
غرامت کی دهد ،رحمی تو بر سوراخ جیبش کن
زند یک همکلاسی، صبح زودی درب منزل را
کلاسش دیر میگردد، جدا از رختخوابش کن
رسد دستش، کشد خط، روی هر دیوار و هر سطحی
قلم از دست او بستان و لبخندی نصیبش کن
درونم کودکی چون باد ،میتازد به هر سویی
کمی از خاطراتم گفته ام،روزی کتابش کن
ابراهیم خلیلیان
افسانه ی مادر
به مهرش نوشت افسانه ای
نخوردم غروب عصرانه ای
دل آسوده نیست در جای خود
بدیدم عصای مادرم را گوشهای
کسی خواند این افسانه را
عصایی گرفتی به دست
برادر نشانی کنار خواهرم
تو پیوند اعضای هر خانهای
نباشی به دیدار هم کی رویم
خطایی کنم عزیزم خطاب میکنی
مرا با عصایت عتاب میکنی
به یاد آورم جملهات
مکن کودکم اشتباه میکنی
چراوقت شام
سهم خود را به ما میدهی
خودت نان خالی میخوری
بگویند پیران و کودکان
به منزل کشانند رزق و نان
چو هستی بروید چنین دانهای
تبی کرده بودم شبی
دعا میکنی بر سرم
نخوابیده بودی چرا؟
تا تمام شد ماجرا!
کشانی مرا در برت وقت غم
به تنگی به سختی پناه میشوی
کنم اشتباهی نگاه میشوی
به یاد آورم جملهات
مکن کودکم چون تباه میشوی
بگیرم بلا نذر میدهی
نگیرم مواجب خرج میدهی
بتابد آفتاب سایهای
به سرما تو گرما داده ای
مرا بعد یزدان تو سرمایهای
ولی حال از شانه کردن عاجزی
سرت را می کشم شانه ای
دل آزار می شود خانه ای
که مادر نبود در محفلش
بود زیر پایت بهشت مادرم
به نامت قسم بی گناه می شوی
ندیدم مثالت تو افسانه ای
ابراهیم خلیلیان
دوران شیرین
چه شوقی میکند وقتی ،بگیرد تیله در دستش
بیفتد توپ در جدول، درش میآورد با سر
نترسد از لجن زیرا
نداند چرک و چیلی چیست؟
دوپلکش میرود بر هم
چو گردد خسته از بازی
ندارد چون بدهکاری
،برد خوابش به آسانی
مهیا رختخوابش کن
دود دنبال پروانه، رود بالای یک شاخه
بپاشد چال لک لک را
زند گر جوجه گنجشکی ،به نوک زخمی برانگشتش
بیفتد روی سنگی سخت شود همچون بدل کاری،
پرد از جای خود چابک
ندارد حتم منظوری
کمی او را عتابش کن
بسازد با کش ابزاری، بیازارد پرستاری
بیندازد ز شن تیری
ز یک همسایه گر آید صدایی تند
بدان او شیشه را بشکست
فراری گرشود از دست مادر
تو بابا چشم پوشی از خطایش کن
انرژی دارد انبوهی
ندارد درد و اندوهی
پس از در گل خزیدنها
تکاند خود به آرامی
جهانش فارغ از غمهاست
درونش عالمی زیباست
عجب دوران شیرینی
پدر، کودک خطابش کن
ابراهیم خلیلیان
صیاد
بچه آهویی ز منزل دور شد
بیقرار از نیش یک زنبور شد
درد نیش او را برد بیراههای
مادر از فقدان او رنجور شد
گیج و سردرگم به هر سو میدود
چشمها از درد و سوزش کور شد
پانهد ناگاه در دامی خفا
بینوا درگیر نوعی تور شد
ساعتی بگذشت و مردی میرسد
شادمان از صید خود مسرور شد
چند روزی انتظار ار میکشد
در نهایت گوشت بزمش جور شد
رفت تا چاقو کشد بیخ از گلو
نالهای آمد دلش معذور شد
مادر اما بچه را زل میزند
دشنهاش گویی تهی از زور شد
می نهدتاثیر مهر مادری
قلب مرد از رافتش پر نور شد
بند پا وا میکند از صید خود
ماده آهو صورتش چون حور شد
تور را برچید و دل خشنود شد
ثبت ودر پروندهاش منظور شد
ابراهیم خلیلیان
شیاد
مزد تلاش رُفتگر، مختصری ریال شد
چرب زبان ماهری ،،صاحب یک مجال شد
تا بشنید ماجرا ،داد فریب ساده را
مفت خوری برای او ،منفعتی حلال شد
گفت که بعد مدتی چند برابرش کند
طعمه ی آشنای او، وسوسه در خیال شد
پهن نمود دام خود ،زود نتیجه میدهد
حاصل دسترنج وی، طعمه ی یک شغال شد
نقد گرفت و منتها غیب شود ز دیدهها
رفتن چند روزهاش غیبت بیمثال شد
جوجه کباب میخورد ،گشت و گذار میکند
مشت زند پیاز را ،کنج لبش خلال شد
جیب بری ز دورتر ،صحنه نظاره میکند
بهره برد ز غفلتی، دست کجش فعال شد
دزد منال کارگر، گشته اسیر سارقی
مال حرام حیلهگر، ظرف شبی زوال شد
بهر معاش و راحتی، کوشش بیثمر مکن
صورت و روی فتنهگر ،همچو سیه زغال شد
ابراهیم خلیلیان
دور از آن رویِ تو ای جان...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
من گمانم که به شیطان باختم
به دشمن، دشمنِ انسان و قرآن باختم.
نه آنکه او قویتر بود و من هم ناتوان
من به خود با نیتهای زشت و پنهان باختم.
___
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، غزل
ادامه مطلب
سیمای عشق
نگارم روز و شب،در متن صحبتهای من هستی
سپس خط میشوم بر کاغذت انشای من هستی
به لب لبخند وبرغم سنگ ودل رارنگ سیماکن
غلط را از لقاتم پاک کن املای من هستی
ز مه رویان افلاکی چه کم داری ،منم شاکی
جمالت را ندارد کس،، پری سیمای من هستی
کجا در رفت و برگشتی نشین بر تخم چشمانم
نخواهم جز تو مهرویی بگو کیخای من هستی
ثنا گویم خدایم را پس از کلی دعا کردن
چنین آورده مخلوقی پر از معنای زن هستی
کند پروانه پروازی، بگوید شمع شب رازی
نمیسوزم من از آتش، مرا گرمای تن هستی
رهم تاریک و محتاطم، مسیرم روشنی خواهد
به تاریکی قمر تابد، شب ار هم پای من هستی!
شنیدم گفتهای جایی ثمر دارد شکیبایی
چه تاییدی هنوزم لنگ یک امضای من هستی
نوشتم شرح عشقم را سبک گردد دل از غمها
خورد دستی به دستانم، مگو جویای من هستی؟
ابراهیم خلیلیان
اشک پنهان
غروبی خاطراتش را به یاد آورد
به فرزندش چنین میگفت: چو بادی بگذرد ایام
زمانی بهترین فصلم زمستان بود
بیاید برف و بادی سرد
پناهم گرمی آغوش مادر بود
به موسیقی زنم چرتی،زمانی حال من بد بود
زمانی بهترین آهنگ من
صدای شرشر یک ناودان و نشستن روی کرسی
توی ایوان روز باران بود
چه بازیها که میکردیم، ز شب تا صبح میخندیم
بپوشم تا لباسی، بیاید همکلاسی
صفا دارد فراوان، شروع زنگ ورزش
به مولا بهترین سالم دبستان بود
پرستو میرسد از ره
درختی میکشاند طرح سبز بر خود
صدا میزد مرا بابا ،بیا عیدی بگیر از من
چه عطری اسکناسش داشت
گرفتم دست خواهر را
دو صد گنجشک کوچک میپرند با او
چه برکت داشت پولش، خریدم هرچه لازم بود
برایم بهترین عیدی همان اجناس ارزان بود
کلامش قطع شد ناگاه
صدایش میشود گویا همان اشکی که پنهان بود
ابراهیم خلیلیان
افسانه ی مادر
نوشتم چنین شهنامه ای
کسی خواندین افسانه را
عصایی گرفتی به دست مادرم
تو پیوند اعضای این خانهای
برادر نشانی کنار خواهرم ،نباشی به دیدار هم کی رویم
خطایی کنم عزیزم خطاب میکنی
مرا با عصایت عتاب میکنی
به یاد آورم جملهات، مکن کودکم اشتباه میکنی
به هم ریختم وقت پند دادنت ،نصیحت چو قند گفتنت
به یاد آورم وقت شام خوردنت
چرا سهم خود را به ما میدهی
خودت نان خالی میخوری
بگویند پیران و کودکان ، به منزل کشانند رزق و نان
چو هستی بروید چنین دانهای
خدا را گواهم تو افسانهای
تبی کرده بودم شبی دعا میکنی بر سرم
نخوابیده بودی چرا؟ تا تمام شد ماجرا!
ولی حال از شانه کردن عاجزی ،سرت را میکشم شانهای
کشانی مرا در برت وقت غم
به تنگی به سختی پناه میشوی ، کنم اشتباهی نگاه میشوی
به یاد آورم جملهات،مکن کودکم چون تباه میشوی
بُود زیر پایت بهشت مادرم،به نامت قسم بیگناه میشوی
بگیرم بلا زود نذر میدهی ،نگیرم مواجب خرج میدهی
چو گر ما رسد بهترین سایهای،مرا بعد یزدان تو سرمایهای
ندیدم مثالت تو افسانهای
ابراهیم خلیلیان
اغواگر
پس از آن روز بارانی، تو را دیگر ندیدم
فراوان دیدهام کس ،چون تو اغواگر ندیدم
دلم تنگ بود و یک دم میزند باران تندی
تنم خیس تو شد،یک لحظه یاری گر ندیدم
پریشان میشوم گر سیل و بوران است و رعدی
چو طوفان شد تو را یک نقش ایفاگر ندیدم
هوا سرد است و پوشاکی ندارم در بساطم
کجا رفت همرهم، جفتم چرا اخگر ندیدم
هوا گرم میشود؟ نوری به دنیایم بتابد؟
چرا دیر آمدی، همچون تو بازیگر ندیدم
به تصویر میکشم ،روزی که همراهم نبودی
ز میدان میروم همراه خود لشکر ندیدم
ابراهیم خلیلیان
تعبیر
کشاورزم، لباسم پرتقالی بود
دلم دنبال یک فردای عالی بود
کشیدم روی باورها پتویی سبز
تنم گسترده بر پهنای قالی بود
چوپلکم بسته شد چرتی زدم دیروز
پناهم مختصر بزمی خیالی بود
هوا عالیست و اطرافم فراوانیست
چو حاتم ،اعتبارم وضع مالی بود
عسل میچینم از کندوی زنبوران
کنارم جوی آبی با نهالی بود
سگی با گربهای یک جا غذا میخورْد
جوارم دلبری صاحب جمالی بود
پدر رد شد به من برخورد و بد افتاد
پرم از خواب و در ذهنم سوالی بود
برون آرد ز جیبش رشتهای تسبیح
زمانی او برای خود رجالی بود
شدم بیدار و با هم در کلنجاریم
ورق برگشت و تقویمم جلالی بود
هوس کردم که با مادر خورم گیلاس
ولی از بخت بد یخچال خالی بود
درش واکن ،چوکولرها،فقط سرد است
دگر پر کردنش در دست والی بود
خدایا خواب من کی میشود تعبیر
دعا را استجابت احتمالی بود
ابراهیم خلیلیان
دلا ،جرمت، تپیدن بعد دیدن بود
شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود
خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود
نگاهم مات وچیزی روبرویم نیست
نشاطم، چون وبالی روی گردن بود
سیاهی میرود چشمان ژرف اندیش
و تنها چارهاش ،خلوت گزیدن بود
مرا دیگر غروری نیست در تصویر
غذا طعمی زمشکلها چشیدن بود
دمی از بدبیاریها گریزی نیست
تلاشم رنج و حسرتها کشیدن بود
نباید تکیه میکردی به یک دیوار
ز ما گفتن تو را هم ناشنیدن بود
گریزی نیست گر دنیا دل آزار است
چو آهویی که بیزار از رمیدن بود
ولی ناگاه نور از اختری تابید
دلا جرمت، تپیدن بعد دیدن بود
نفس لرزان و قلبم غرق بیتابیست
امیدی تازه در دلها دمیدن بود
فضا گردد معطر، با حضورش زود
ز شوقش، اشک چشمم در چکیدن بود
سپس جمعی ز اخترها پدید آیند
مهی از حاصلش ،در حال چیدن بود
سرآوردم کمی از حال خود بیرون
تباهی را سحر، در حال بردن بود
ابراهیم خلیلیان
این عشقِ لعنتی
این تبِ همیشگیِ نوشتن؛
از گزارشهایِ داغِ دیروز
تا پژوهشهایِ خاکگرفتۀ امروز؛
همه
به دیوارِ بلندِ «سکوتِ مصلحتی» خوردند.
وقتی قلم
به «تجارتِ واژه» تن نمیدهد
در ضیافتِ دلالان
«نبودن» تنها سهمِ توست.
___
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: انتقادی ، بداهه ، دلنوشته ، شعر سپید
ادامه مطلب
عشق،
بی بیداریِ درون
چون آتشیست در کاهِ خیال؛
گرمایی نمیدهد
خاکستر میپراکند.
ـ ـ ـ
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اخلاقی ، بداهه ، دلنوشته ، شعر نو
ادامه مطلب
شترمرغ
قامت و وزن چون شتر، بار نمیبرد چرا ؟
مرغ گریز پا کمی ،خار نمیخورد چرا ؟
کینِ شتر ندارد او، ناز نمیکند چو قو
صاحب کرک و پر دمی، بال نمیزند چرا ؟
بار،نه چون شتر برد، بال ،نه چون مگس زند
بین دو گونه گیج شد ،،داد نمیکشد چرا ؟
وقت هراس و در خطر ،کرده درون خاک سر
ران و سرش بدون مو، مسخره میشود چرا ؟
دشت نهاده زیر پا ،عین غزال تیزرو
صحبت لاک پشت را، گوش نمیدهد چرا ؟
لانه گذار میشود همچو عقاب و لک لکی
روی جبال و کوهها، چال نمیکند چرا ؟
بعد گذشت سالها، دارم از او سوالها
بار کج از چه فرسخی، خانه نمیرسد چرا ؟
درس نگیرد از فلک ،رنگ اگر یکی بود
قبضه کند سپهر را، سعی نمیکند چرا ؟
ابراهیم خلیلیان
نیک و بد روزگار...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
آزاده
ترس ندارد از کسی، خوف ز آبرو کند
حرف درشت بشنود، مرگ خود آرزو کند
ریشه چو سرو میزند، سر به فلک سپرده او
سایه به رهگذر دهد، بغض گلو فرو کند
بیش ز تازیانهها ز،خم زند چو خنجری
نیش زبان طعنه زن ،شکوه ز خلق و خو کند
خانه ی دل شکستهای، رنگ فنا گرفتهاش
شأن و مقام و منزلت ،سرمه ی گفتگو کند
اصل خشوع و معرفت ،پیشه ی عاقلی بود
بالش رحم و عافیت پر ز پران قو کند
ابراهیم خلیلیان
شتر دزد
سرقت تخم مرغ شد، قافله را خبر کنید
نقشه ی پس گرفتن از ،سارق بیهنر کنید
نیست ز ماکیان ده، رفته دو مرغ و یک خروس
نیش زند چو انگلی ،از کنهها حذر کنید
داد نمیزد ار سگی، مجرم و دزد خانگی است
بهر نجات سفرهها، چاره ی مختصر کنید
دزد بگفت با خودش، مرغ شکار سادهایست
میپرم از حصارها، آهن اگر سپر کنید
زمزمهایست بر لبش، میبرم از طویله گاو
بار دگر که آمدم, منتظرم سفر کنید!
میشنوم شتر ز یک قافله ناپدید گشت
تعجبی نمیکنم، دفع خطر ز شر کنید
سارق و دزد مرغ شب، برد شتر ز کاروان
قلوه ز آدمی کند، مسخره از بشر کنید
در پی سارقیم و از مهلکه در رود، چو تیر
گزمه گرفته دزدرا،تاگذر از خطر کنید
ترس نشسته در دلش ،روی دوپا نشسته بود
قفل زنید به پای او ،خلع ید از ضرر کنید
ساکن بند و حصر شد ،دزد شتر ز تخم مرغ
جامعه را مدینه ای فاضله در نظر کنید
از شریان زندگی ،نان حلال می خوریم
درس چگونه زیستن،مشق شب از پدر کنید
ابراهیم خلیلیان

