چهل روز از نبودنت گذشت!گذشت و گذشت و گذشت...
دلم برایت تنگ شده.برای خوبیهایت.برای مهربانی هایت.برای حرف های...
دلم تنگ است.
چهل روز گذشت و کسی همراهم نشد.
کسی هم مسیرم نشد.
کسی نگاهم نکرد.
انگار این روزها داغ دیدن ...
بگذار نا گفته هایم بمانند.خودت بهتر خبر داری.
چقدر این روزها بهانه ی آمدن ب خانه ی جدیدت را گرفتم.
خانه ای ک فقط خانه است.
شاید خودت بهتر بدانی در این روزها همدم و هم راز نداشتن،
چقدر سخت است.دوست،همراه نداشتن چقدر...
بگذار این بار گلایه هایم را در دل نگه ندارم و بگویم.
بعد از رفتنت احساس کردم شاید شادی بهتر شود.شاید بتوانم لااقل با او در و دل کنم.
حرف هایم را ب او بگویم و راهنمایی ام کند.خیلی وقت ها سر بحث را باز کردم
ولی انگار خودش این جا بود و دلش جای دیگر.
شاید جواب دادن ب شخص مورد نظر، اهمیت داشته باشد ولی بقیه هم یک انسانند!!!
با رها خواستم دقیقه ای گفت و گو کنم که نه،او هم سرش شلوغ بود.
فاطمه هم ک...بماند!
دیگر بقیه هم ک جای خودشان را دارند.
وقتی دلم میگرفت سجاده ام را پهن میکردم
و شروع به صحبت کردن با شما و پدر بزرگ مهربونی ها!
پدربزرگی که...
آه...
باباجان...
چقدر دلم تنگ است!
چقدر این روزها مادربزرگ قصه ی ما صبور است.
صبور و مقاوم!!!
شاید خیلی بهتر از بقیه درکش کنم.
چون او هم مثل من کسی را برای سخن گفتن ندارد.
کسی را برای درد و دل کردن.
کسی را برای همراه شدن، ندارد!
جز خودش!!!
دیگر همراه نمیخواهم.دیگر خنجر از پشت کشیدن نمیخواهم.دیگر کسی را نمیخواهم.
هیچ کسی را، به جز خودش!
و در آخر:شهادت امام صادق (علیه السلام) و تسلیت میگم
روزی که با چهلمین روز نبودن خاله ی صبورم و سالگرد پدربزرگ عزیزم مطابقت میکند.
صلواتی نثار روح پاکشان:
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم
*دردانه*