رنگ عشق

دختری بود نابینا که از خودش و دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو خواهم شد و چنین شد که امد روزی و یک نفر پیدا شد که حاضر شد چشمهایش را به دختر نابینا بدهد و دختر اسمان را دید و زمین را رودخانه ها را درخت ها را ادمیان و پرندگان راو نفرت را از روانش رخت بست دلداده به دیدنش امد و یاداور وعده دیرینش شد:بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام دختر بر خود لرزید و به زمزمه با خود گفت:این چه بخت شومی است که مرا رها نمیکند؟دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد قادر به همسری با او نیست.دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور میشد گفت پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافیست/تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست/قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو/گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست/گله ایست منو فاصله ها همزادیم/گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست/اسمانی تو در ان گستره خورشیدی کن/من همین قدر که گرم است زمینم کافیست/من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه/برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست/فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز/ککه همین شق مرا خوب ترینم!کافیست 

چه قدر سخته...

چه قدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش که زخم همیشگی رو قلبت هدیه کرد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار همه وجودت زیر اوار غرورش له شده چه قدر سخته گل ارزوهات و تو باغچه دیگری ببینی و با تمام عشق بهش بگی گل من باغچه ی نو مبارک تا حالا شده شبها با بغض بخوابی و صبحا با گریه از خواب بیدار شی تا حالا شده دل کسی برات بسوزه و تو دلت رو به دلخوشی الکی خوش کنی

پیرمرد عاشق

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون امد.پباده رو در دست تعمیر بود در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد.به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها پرستاران از او خواستندکه اماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود.پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت.به پرستاری که می خواست تا مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشد.از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید!در جواب گفت زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به انجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود.پرستار گفت اصلا نگران نباشید.ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید.پیرمرد جواب داد: متاسفم!او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد.پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد!؟...پیرمرد با صدایی ارام و غمگین گفت: اما من که میدانم او کیست  

تولد

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد .پشت خط مادرش بود .پس با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟ مادر گفت : 25 سال پیش در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم : تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد .صبح سراغ مادزش رفت مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی دیگر مادر در این دنیا نبود 

انتظار...

منتظر هستم زیرا می دانم تو به سوی من بازخواهی گشت.با همه ی قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد زیرا می دانم اگر جسم تو مراجعت نکند قلب و روحت به سوی من به سوی عشق ابدی و جاودانش خواهد شتافت. قلبی که خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای ابد در ان مدفون است و با هر ضربان خود انها را نیز به حرکت در می اورد. من هنوز منتظرم زیرا هنوز قلب های ما با خاطرات گذشته همچنان با یک اهنگ ارام می تپد و هنوز روح و جسم او متعلق به من است.                                                                                        

کوروش کبیر

دختری به کوروش گفت : من عاشقت هستم . کوروش گفت : لیاقت شما برادر من است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده . دخترک برگشت و دید کسی نیست!!!!! کوروش گفت : اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی کردی

کاش...

کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار کمی صداقت ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از این دل دیوانه که بارانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود

عجیبه که...

عجیبه که : تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره! تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه! تا فریاد نکشی کسی به طرفت نمیاد! تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد! تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه!

پیام چالی چاپلین

چالی چاپلین خطاب به دخترش گفت:تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را به کسی نشان نده هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمیفهمد گریان نکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یه نفر باشه به او بگو تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ....زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم  

کودک

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در اغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش میکنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و فرار کرد پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمیشناسم خواهش میکنم عملش کنید من پولشو تا شب براتون میارم پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد....گفت: این قانون بیمارستانه باید پول قبل از عمل پرداخت بشه .اما صبح روز بعد دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت.....و چقدر زود دیر می شود!

برای عشق...

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر برای عشق وصال کن ولی فرار نکن برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش برای عشق خودت باش ولی خوب باش 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچکس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچ کس تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه!

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برایت بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش های قلبت بشناسه ارامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت را با چهره کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلول های بدنش تنفس عشق را درک کند

قضاوت

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا  دخترک خودشو جمع و جور کرد سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدایی لرزان گفت:بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش میزد تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترتو سیاه و پاره نکن؟ها؟ فردا مادرتو میاری مدرسه میخوام باهاش در مورد بچه ی بی انصباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد بغضش رو به زحمت قورت داد و اروم گفت خانم مادرم مریضه...اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانمو بسری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که دیگه شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای منم یه دفتر بخره تا دیگه دفتر های داداشمو پاک نکنمو و توش بنویسم اونوقت قول میدم مشقامو خیلی تمیز بنویسم  معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت:بشین سارا و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد 

حرف دلتو بزن

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که تو یه سی دی فروشی کار میکرد اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی میخرید فقط به خاطر صحبت کردن با اون....بعد از یک ماه پسرک مردوقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت اون مرده و اون رو به اتاق پسر برد دخترک دید که هیچ کدوم از اون سی دی ها باز نشده ....دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد میدونی چرا مرد چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

خدا

 یادت هست وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری!من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جا بدی اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم

غم

روزی که به دنیا امدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند.گفتم کیستی؟ گفت:غم خیال می کردم غم نام عروسکی است که میتوان با ان بازی کرد اما حالا فهمیدم که من خود عروسکی هستم  بازیچه ی دست غم

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم / یکی را دوست می دارم / ولی افسوس او هرگز نمی داند / نگاهش می کنم / شاید بخواند از نگاه من / که او را دوست می دارم / ولی افسوس او هرگز / نگاهم را نمی خواند / به برگ گل نوشتم من / که او را دوست می دارم / ولی افسوس او گل را / به زلف کودکی اویخت / تا او را بخنداند / یکی را دوست می دارم / یکی را دوست می دارم                                                                           

اگر...

اگر نمی توانی اقیانوس باشی دریا باش اگر نه رودخانه باش و اگر نمی توانی رودخانه باشی نهری کوچک باش اما هیچگاه مرداب نباش نهری باش جاری زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت می کنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی سبزه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک اما جاریست پس تو هم با الهام از این رود کوچک جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست