بانو آپدیت می شود
درود بر هر آنکس که آمده است
مطالب برگزیده ی این وبلاگ به کانال تلگرامی بانوی نیمه شب انتقال یافت.
آدرس کانال:
telegram.me/midnightladyblogfa
درود بر هر آنکس که آمده است
مطالب برگزیده ی این وبلاگ به کانال تلگرامی بانوی نیمه شب انتقال یافت.
آدرس کانال:
telegram.me/midnightladyblogfa

درود بر همگی جماعت مریدان و نامریدان عزیز
به دلیل مشغله بیکران لامصب زندگی! سه نفر را استخدام نمودهایم سر مبارک را بخارانند و این سه نفر استعدادی جهت نگاشتن مطالب ندارند و شغلشان همی خاراندن سر است و بس...پس شد آنچه شد و وبلاگ جان به رکود افتاد.
راه های تهیه کتاب :
اول : خودمان+ امضا
دوم :سایت آدینه بوک، سایت گیسوم و کتابفروشی های مطرح شهرهای استان گیلان
با سپاس از استقبال دوستان جان
از اسفند ماه سال 1387 با مطلبی تحت عنوان «پسردایی شناسی» پا به عرصهی وبلاگ نویسی گذاردیم و جماعتی را با خویش همراه ساختیم. تراژدی های زندگی خویش را به زبانی طنز نگاشتیم تا همگان با مطالعهی آن از صندلی خویش پایین همی اوفتادند و ما در پس پردهی غیب شیخ و دکتر و گیاه خوار و متفکر و منتقد و متاثر و حتی پیامبر گشتیم.
یادش بخیر کانون جفت گیری ما چه سر و صدایی به پا نمود و وقتی پیامبر گشتیم جماعتی را انگشت به دماغ گذاردیم که بله...ما اولین و آخرین پیامبر زن زمانهی زنانه ایم.
آنزمان هنوز مردم سر پر سودا در تلفن همراه و تبلت فرو ننموده بودند و گوشه چشمشان به وبالگ مجازی بود که منجر به کسب پیج رنک 3 شد آنچه بوده بود!
زین میان خلایقی را که از زن و مرد چهارپایه دم در گذارده بودند و حین سبزی پاک نمودن دنبال هویت و اصالت ما میگشتند را ناکام گذاشتیم و روی روانشان همی شطرنج بازی نمودیم و کسی درنیافت که ما روانشناسیم!
درصدی را که خواستگارمان گشتند را همی تاراندیم و سمج هایشان را کله به دیوار کوباندیم (رضی الله عنه)
و اینک ما مهمترین آرزوی خویش را محقق همی نمودیم و آن چاپ کتابمان است. بعد از درگیری با انتشارات و ارشاد و حذف یک داستان بالاخره بصورت ناشر مولف، واضح و آشکار از پس پرده ی غیب بیرون همی آمده. آنچه از ما به یادگار خواهد ماند. آنچه از 12 سالگی شروع گشت و اکنون به ثمر نشست. البته با حمایت تنی چند از دوستان که حتی مهمترینشان از هواداران وبلاگمان بود!
از همه ی هواداران، دوستان و دشمنانی که ما را به جلو هل دادند صمیمانه سپاسگذاریم.
آنچه پیش روی شماست فرزند ماست...و حاصل اندیشه...با آن اندیشمندانه رفتار کنید.

کتاب عزیزم
عشقم به تو بی انتهاست... دیروز که دیدم موقرانه پشت ویترین نشسته بودی برایت بوسهای فرستادم و گذر کردم. خسته بودم بخاطر 40 جلد از تو که در کوله پشتی ام بود...و چه خستگی شیرین و دل انگیزی بود. هر کجا که رفتی و در دستان هر کسی جای گرفتی، مراقب خودت باش و بدان که هیچ کس به اندازهی من تو را عاشقانه دوست نخواهد داشت و برگ برگ صفحاتت را نخواهد بویید. توقع نداشته باش کسی چون من تو را در آغوش گرفته و بخوابد. ولی بدان که مردم مهربانند. فقط کافیست روحشان را لمس کنی آنوقت همهشان مهربان میشوند. اگر کسی صفحات قشنگت را کثیف یا پاره کرد، دلگیر نشو. بخشی از تو درون من تا ابد سالم و زیباست.
تو به من تعلق داری و من به تو...ما باهم بسیار خندیده ایم و بسیارها گریسته ایم.
می بویمت
سفر بی بازگشتت بسلامت.
14/4/1394
(سفارش کتاب فعلا فقط از طریق خودمان و سایت آدینه بوک و سایت گیسوم مقدور است)
من در اینستاگرام : golnoush.shokrgozar
درود بر همگی یاران، همراهان، دوستان و دشمنان
چه آنان که گمان باطل برده ایم که می شناسیمشان و چه آنان که نمیشناسیمشان و از گمان باطل در امان اند.
متاسفانه مدتی از عالم مجاز، فیس بوک و وبلاگ عزیزمان و آنچه بر آنان میرفته دور اوفتاده بودیم و مشغول کار و زندگی واقعی تر بودیم.
سال خوبی برایمان بوده و این نوید را می دهیم که اوایل سال جدید با کتابمان بر فرق سر شما....نه ببخشید...با کتابمان مهمان شما خواهیم بود.
بالاخره آنچه رفته حاکی از آن است که در حال پایین رفتن از حلق وزارت محترمارشاد {تعظیم می کند} هستیم و باشد که مجوزی عنایت فرمایند و جماعتی را رقصان...نه ببخشید رقصان نه...خوشحال بگرداند.
القصه سالی پر از نور و رنگ و عطر برای همگی شما آرزومندیم علی الخصوص خودمان!!!

خاندان پیامبر بانوی نیمه شب را در فال قهوه سفری اوفتاد به سرزمین وحی و ما که این خبر بشنیدیم دُم مبارک خویش را سشوار و ژل زدیم جهت شکستن گردوها در 10 روز تنهایی محضی که پیشرو بود.
و این است شرح 10 روز «تنها پارتی» بانو:
اپیزود اول (تلفن):
- کاری نداری؟ - نه
- چیزی نمیخوای؟ -نه
- کاری داری ما بیایم -نه
- غذا داری؟ -بله
- اینجا نمیای؟ -نه
- ما بیایم پیشت بمونیم؟ -نه
- زنگ زدی به بابا اینا؟ -نه
- اونها زنگ نزدن؟ -نه
چنین مکالماتی بین ما و دوستان و اقوام دور و نزدیک روزانه به طور میانگین 25 مرتبه تکرار میگشت. و اگر گمان کردهاید که ایشان با چنین مکالماتی از آوردن غذا و دادن خدمات پس از سفر به ما انصراف دادهاند کور خواندهاید. چند انبار مجزا از ظروف ریز و درشت در منزل تشکیل گردیده بود که فقط خودمان آگاهی داشتیم کدام انبار ظروف متعلق به کدام دوست یا اقوام است که باید به ایشان عودت داده شود! دوز همدلی دوستان به قدری بالا بود که مواد غذایی شخصی یا تبدیل به کربن گردیدند یا دست نخورده باقی ماندند. روز اول 14 تخم مرغ داشتیم و روز آخر 12 تخم مرغ همچنان در یخچال به انتظار نشسته بودند. فقط دو روز آخر را توانستیم با چنگ و دندان برای خودمان نگاه داشته، از پذیرش هرگونه خوراکی امتناع ورزیده و غذاهای شخصی خودمان را درست نماییم (رجوع شود به آمار تخم مرغها)!
اپیزود دوم (وسواس):
بانو در وایبر : دوستان از مطبخ بوهایی به مشام میرسد... بنظرتان بخاطر ظرفهای پریروز است؟
دختر دایی جان: بمیری....کرم افتاد که....بشوووووووووووور
بانو : الان که نزدیک شام است....بماند با ظرفهای شام خواهیم شست.
دختر دایی جان پس از شام: شستی ظرفهارو؟
بانو: نه گذاشتهایم با ظرفهای صبحانه...البته چون صبحانه نمیخوریم میماند با ظرفهای نهار.
دختردایی جان : ×)(÷^×÷...بوق....بوق....×÷^٪×÷^
دختر دایی جان و سایر اقوام لطف دارند و بسیار مهربانند منتها تنها ایرادشان این است که وسواسیاند.
اپیزود سوم (گندزدایی):
روز آخر در حرکتی انتحاری چادر به کمر بستیم و روزگار جاروبرقی را در دست راستمان و دستمال نمدار را در دست چپمان، شیشه پاک کن را روی سرمان و تی را داخل دماغمان گذاشته بود تا به جنگ ویرانیهای باقیمانده از تنهاپارتی برویم و هر آنچه از منزل باقی مانده را بیاراییم.
بانو در وایبر(ساعت 7 غروب) : دوستان منزل برق افتاد میرویم سراغ راهپله و پارکینگ.
دختردایی جان: یعنی تا الان فقط خونه رو تمیز کردی؟
دخترخاله جان: یعنی ر....دی به خونه هااا
نمیدانیم این خاندان ما چرا اینقدر وسواسیاند....والا
اپیزود چهارم (پس از تنهاپارتی):
از همین تریبون استفاده نموده و از رسانهها تقاضا داریم اگر به «کارشناس امور عربستان» نیاز داشتند با پدرمان تماس بگیرند. از حق نفت هر عرب تا سیستم بانکداری و کفن و دفن، کالاهای وارداتی، متراژ مسجدالنبی و رنگ پوشک پادشاه عربستان را در همین هشت روز درآوردهاند. پدر نداریم که اینتل جن سرویس!
عمده مباحث گفتگو بین ما و مهمانان: کیفیت غذا، هتل و اجناس، بی ارزش بودن پول ایران، مقایسه اقتصاد ایران و عربستان، برخورد با ایرانیان، بازارها و مراکز خرید، تاخیر پرواز، و پروژه «شمارو اینجا بردن؟ مارو نبردن...یا بلعکس» مخصوص مهمانانی که خودشان حاجی یا حاجیه بودند.
شایان ذکر کرد که مهمانداری پس از یکماه همچنان به قوت خود باقی بوده و نهضت ادامه دارد. در یخچال را که میگشودیم شیرینی و شکلات میخورد توی صورتمان! و بالغ بر 20 کیلو شیرینی را بین ملت پخش نموده و جماعتی را دچار قند خون نمودیم.
خلاصه آنکه مهمانان و تعلقاتشان 10 روز تنهایی و آرامش را با انبر از دماغمان بیرون کشیدند.
شباهنگام که بالش به زیر سر پر سودا گذارده و پتو به بغل گرفته بودیم، لکن از بیرون منزلمان صدای دیوانگان حسین و سگان حسین و اسطبل متحرک حسین میآمد که همانا یکدیگر را به سر و سینهی هم میکوفتند و گریبانها میدریدند. و ما همچون سیخ کباب این پهلو به آن پهلو شده و گوشهی پتو را به دندان نیش میجویدیم و چون نرمتر میگشت داخل گوش خویش فرو برده و از گوش دیگرمان درمیآوردیم.
ساعاتی بعد به هر روی عوالمات لاهوتی بر صدای سگان حسین غلبه نمود و به خوابی عمیق همی درغلتیدیم...چه غلتیدنی!
شخصی به دنبال ما آمد و ما را راهنمایی همی نمود به راهروی ورودی یک قلعهی سنگی. همین که از راهرو سنگی به سلامت گذر نمودیم به تالاری مدور از جنس سنگ سپید رسیدیم و مردی با لباسهای فاخر به دیدارمان همی نایل آمد. مردی که متشکل بود از یک عدد سر، دو دست و یک شکم! چونان کوه که گردنبند کلفتی تا روی شکمش آویزان نموده بود. با خوشرویی از ما استقبال همی نمودند و ما را به داخل همی فرا خواندند. در بدو ورود نیز متوجه جوانک لاغری شدیم همچون یکی از اساتیدمان که در پس پرده قدم همی میزد و توجهی به ما نمیفرمود ولی گوش تیز داشته بود.
بعد از ورود به تالار، مردی که 98٪ اندامش از شکم ساخته شده بود آرام همی فرمود : ما همانا معاویه هستیم و شما را به عنوان دوستدختر پسرمان یزید برگزیدهایم!!!
و به همان جوانک پشت پرده که شبیه استادمان بود اشاره همی کرد.
ما که اوضاع را اینچنین یافتیم به صورت چهار نعل از مهلکه گریختیم چونان که از خواب نیز بیرون زدیم.
از آن شب سرنوشتساز به بعد همانا دوستانمان که تمامی از معبران اعظم می باشند، سراغ دربار معاویه را از ما میگیرند و معتقدند طبق اسناد تاریخی یزید جوانکی خام بوده اما معاویه درایتی تمام داشته و خلل در تصمیم ایشان راه ندارد، پس ما را همچنان دوستدختر یزید میخوانند.
باتشکر از مرحمت دوستان
امضا : نوظهور ابن ابی سفیان



ته دیگ :
بر اساس یک داستان کاملا واقعی