THE END

دوستان عزیزی که وبلاگ من رو دنبال میکردین ضمن  تشکر از همگی شما  باید به اطلاعتون برسونم که وبلاگم رو برای مدتی (احتمالا بصورت دائمی) بروز نمیکنم وفعالیت من در این وبلاگ به پایان رسیده در صورتی که مایل به ارتباط با بنده بودین لطفا از طریق صفحه شخصی من در twitter  با من در ارتباط باشین.

تشکر میکنم از دوستانی که طی 5 سال فعالیتم در این وبلاگ مطالبم رو خوندن و همراهم بودن.این وبلاگ برای من همراه با خاطرات   تلخ و شیرین فراوانی بوده.

از دوستانی که به نوعی باعث رنجششون شدم معذرت میخوام.

برای یکایک شما عزیزان آرزوی سلامتی و سربلندی و موفقیت دارم

در تمام 5 سال فعالیتم سعی کردم این رو بگم که

 " با هم مهربان باشید- باعث شادی هم باشید نه عاملی برای رنجش هم-و عاشق باشید"

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کارعشق
آزار این رمیده سردر کمند را


بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست


بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب


دلتنگم آنچنانکه اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

خدایا آیا باید عاشقت باشم؟

خدایا آدمهای این جهان بزرگی که خلق کردی میگن مهربون و بخشنده ای بنده هات رو دوست داری !!!

چطور میتونی ببینی که بیش از چهار صد میلیون آدم گرسنه بخوابن!!!

چطور دلت میاد یه بچه چهار پنچ ساله سرطان بگیره؟؟؟؟

چطور میتونی یه "مادر" رو از فرزندش و یا یا یه "بچه" رو از مادرش بگیری!!!

آیا تو واقعا بخشنده و مهربونی ؟؟؟؟

تو جای من ، مهربونیت رو باور کنم؟؟؟؟آیا باید عاشقت باشم؟؟؟

تو این جهان به این بزرگی جایی واسه این آدمها هم هست؟ جایی واسه آرامششون ؟

تمامِ چيزی که در دلم هست

تمامِ آن چيزی که درباره‌ی تو، در سَرم هست،
ده‌ها کتاب می‌شود.
اما تمامِ چيزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است،
دوستت دارم...!...


به مادرم گفتم

به مادرم گفتم
مرا با چیزی عوض کن
چیزی ارزشمند
چیزی گران
سوزنی شکسته...

که بتوانی با آن خار پایت را درآوری

شجاعت یعنی

شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار...

مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تورا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
...

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

چرا نگاه نکردم ؟