مـزارعِ بـاروت

خاورمیانه،
خوابگاهی از باروت و تاریخ؛
که هر روز،
ساعت‌ها را،
با دق‌البابِ گلوله،
کوک می‌کنند.


اینجا،
کبوتران،
زبانِ پرواز را از یاد برده‌اند،
و خاک،
سنگین از استخوانِ آرزوهاست.


اما در ژرفایِ این تاریکی،
باطنِ این زمین،
هنوز،
به حرمتِ عشق،
می‌تپد.

شَهدِ شیرین

چقدر شیرین است نامت!

زیرا

هر بار که

بر زبانم جاری می‌شود،

گویی هزار کندویِ وحشی

در گلویِ من

به شهد نشسته‌اند.

دست تقدیر

چه کسی تقدیرها را می‌نویسد؟

بگویید دست نگه دارد؛

اینجا کسی تمامِ واژه‌ها را با گریه خیس کرده است.

حقیقت محض

برای دیدنِ حقیقتِ محض، باید «منِ» مجازی را کنار نهاد. باطن، خانه‌یِ خلوتِ کسی است که از خود رسته و به او پیوسته است.

�آیینهٔ بی‌سایه

جهان،

در هیاهوی رنگ‌ها

گم بود؛

تا آنکه در خلوتِ غیب،

باطنِ پاکِ تو

نقاب از چهرهٔ حقیقت برداشت.

خلوت پنهان

بـدونِ آنـکه کـسی بـدانـد،

دوسـتت دارم؛

و ایـن

شـیرین‌تـرین «اخـتلاسِ» هـستی‌ست؛

کـه تـمامِ تـو را،

در خـلوتِ سـینه‌ام،

از چـشمِ دنـیا دزدیـده‌ام.

سِرّ مـسـتـور

باطن،

نه در پسِ دیوارِ دیدن،

که در عمقِ بی‌پایانِ نگریستن است.

آنجا که ظاهر،

رنگ می‌بازد،

و حجابِ پندار،

در آتشِ حقیقت می‌سوزد؛

باطن،

همان لحظه‌ای‌ست که،

خدا،

در آینه‌یِ دلِ انسان،

خویش را،

به تماشا می‌نشیند.

باطن،

جغرافیایِ بی‌زمانی‌ست؛

که تنها «عاشقان»،

در آن،

خانه دارند.

سطلِ نور

دیگر بس است؛

باید که برخیزم،

وُ غبارِ ازلی را از رویِ تنهاییِ این آینه بشویم.

باید به سراغِ آن سؤالی بروم

که پشتِ پرچینِ یک نگاه،

سال‌هاست به خواب رفته است.

دیگر بس است

تکرارِ این شب‌هایِ بی‌رؤیا

وُ چایِ سردِ انتظار.

باید که سطلِ نوری بردارم

وُ بر تاریکیِ این اتاقِ کهنه بپاشم؛

آنجا که نامِ تو

در هجومِ موریانه‌هایِ سکوت

کمی مخدوش شده است.

من می‌روم

تا در انتهایِ آن کوچه‌یِ باریک

خدا را در حالِ بوییدنِ گلی سرخ

غافلگیر کنم.

کـتـیـبـهٔ جـاودانِ دودمـانِ صـاعـقـه

تبارِ سربلندِ نور،
شجرهٔ طیبهٔ هدایت است؛
سلاله‌ای به قدمتِ آفرینش،
که از تلاقیِ ارادت وُ ایمان،
ریشه در عمقِ قلوبِ عارفان دوانده است.
ای خاندانِ معظّمِ آتش‌بگی!
شما،
سلسله‌جنبانِ قافلهٔ یقین‌اید؛
پیشوایانِ مصفایِ اقلیمِ جان،
که نامِ سپیدتان،
بر جریدهٔ عالمِ تکوین،
با خطی از ابهت وُ شوکت،
تا ابد حک شده است.
نسل در نسل،
پرچمدارِ مکتبِ وفا بوده‌اید؛
دودمانی که چراغِ هدایتش،
در شب‌هایِ تاریکِ زمان،
کوره‌راه‌ها را برایِ پویندگان،
روشن وُ بی‌خطر ساخت.
هر بند از کلامِ بزرگانِ این طایفه،
قانونِ برابری،
و مانیفستِ نجاتِ تشنگان است.
ای صاحب‌جاهانِ ساحتِ معرفت!
بزرگ‌منشیِ شما،
حصاری‌ست نفوذناپذیر،
در برابرِ هجومِ بدعت‌ها وُ تیرگی‌ها.
سفرهٔ بخششِ این خاک،
به دستِ همتِ والایِ شما،
مسیحایِ دوران گشت؛
و اخلاقِ کریمانهٔ این تبار،
کلاسِ درسی شد،
برایِ همگان، در پهنهٔ گیتی.
اعتبارِ این اِشرافِ ذاتی،
نه از تاج‌هایِ موقتِ دهر،
که از اصالتِ پایدارِ سرفرازی‌ست.
نام‌آورانی که عدالت را،
سرلوحهٔ مرامِ خویش ساختند،
و با وقارِ بی‌بدیل،
پناهِ بی‌پناهانِ روزگار شدند.
اینک، در محضرِ این تاریخِ پرافتخار،
سرِ تعظیم فرود می‌آوریم؛
به پاسِ قرن‌ها وفاداری،
به پاسِ سال‌ها پایداری،
و به حرمتِ آن بیرقِ سپیدِ نجابت،
که بر بلندایِ تبارتان،
در اهتزاز است.
ای خاندانِ جلیل‌القدر!
جایگاهِ منیعِ شما در متنِ زمان،
سندِ زندهٔ سرفرازیِ ماست.

اِشـرافِ نـادیـدهٔ اصـل

ریشه در دوردست‌هایِ ودیعه دارند؛

بزرگ‌زادگانی که،

درونِ بی‌پایانشان،

چونان کهکشانی آرام وُ بی‌صدا،

چرخه‌هایِ پنهان را،

فرمان می‌دهد.

در زاویهٔ اندیشه‌شان،

رنگی از تمنایِ جهانِ خاک نیست؛

آن اقیانوسِ متین،

که جوششِ بی‌کرانش،

برمدارِ وفاداری وُ راستی،

بنیان نهاده شده است.

جایگاهی از تلاقیِ فهم وُ بیداری،

که سده‌ها پایداری را،

در پنهان‌ترین لایه‌هایِ خویش،

پناه داده است.

چشمه‌ای خروشان وُ در عینِ حال صامت،

که از کدورتِ زمانه،

آسیبی نمی‌بیند؛

نگاهِ درون‌بینِ آنان،

پوستهٔ حوادث را برمی‌درد

و نظامِ پنهانِ جهان را،

به سمتِ آرامش وُ برابری،

رهنمون می‌شود.

آنان، صاحبانِ مصلحتِ پنهانِ خاکند؛

که سینهٔ بی‌کینهٔ خویش را،

مأمنِ خستگان وُ واماندگانِ دهر ساخته‌اند.

شکوهی برخاسته از ریشه‌هایِ کتیبه‌هایِ دیرین،

که در گذرِ قرن‌ها،

همواره تکیه‌گاهِ بی‌سروصدا،

اما استوارِ بیدارانی،

بوده است که در جستجویِ روشنایی،

سر به فرمانِ این دودمانِ سرفراز،

سپرده‌اند.

 عشق به ذات اقدس الهی 

۱. در ساحتِ سکوت

عشقِ تو،

هیاهو نمی‌خواهد؛

در صامت‌ترین

لحظه‌های شب،

نامت...

در دلم بیدار است.

۲. آفرینش

باران که می‌بارد،

زمینِ تشنه

دهان می‌گشاید؛

این،

ابتدایِ نمازِ من

به درگاهِ توست.

۳. کوتاهترین

در تلاطمِ جهان،

تنها تویی...

که انتهایِ جاده را

بخیر می‌کنی.

۴. خلوتِ درویشی

خرقه‌ام خالی،

دست‌هایم تهی؛

اما سینه از مهرِ تو،

لبریزترین

اقلیمِ خداست.

۵. رهایی

من سقوط می‌کردم...

اگر انگشتانِ لطفت،

روحم را

در آغوش نمی‌کشید.

سـجـیـلِ اصـالـت

سـندِ این تـبار را،

نـه در دفـاترِ خاک‌خورده‌یِ زمین،

کـه بـا مُـهرِ ازلـیِ «هـو»،

بـر پـیشانیِ خـرد نـوشـتـه‌انـد؛

تـو را، نـامـی جـز حـقـیـقـت نـیـسـت.

مِـعـمـاریِ حـلـقـهٔ اسـرار

در خلوتِ مصفایِ ازل،

آنجا که سخن از عدد وُ مـجاز برتر است،

دایره‌ای از نور،

بنیانِ آفرینش را رقم زد؛

حصنی حصین وُ منور،

که شالودهٔ بیداریِ کائنات است:

حلقهٔ مقدّسِ جمِ حقیقت...

جم، نه یک مجمعِ خاکی،

که تجلیِ انسجامِ ذرات در ساحتِ رضا،

و آینهٔ تمام‌نمایِ صاحبکارِ عالم است؛

جایگاهی فرامادی،

که در آن، منیتِ سالک،

در بوتهٔ یکرنگی وُ تسلیم،

ذوب می‌شود.

سرسپردگانِ این طریق،

با کـیمیایِ نظرِ پیر،

از پوستهٔ مـجازِ دهر گذشته‌اند؛

تا در طوافِ مدامِ آن خورشیدِ منور،

جامِ دانایی وُ سرّ مکتوم را،

جرعه‌جرعه بنوشند.

اینجا، ترازویِ سنجشِ جان‌هاست.

فلسفهٔ جم،

عبور از کثرت وُ رسیدن به وحدتِ مطلق است؛

آنجا که دست‌ها در هم گره می‌خورند،

تا ارادهٔ مقتدرِ حق،

از آستینِ پاکان وُ مصلحان،

بر پهنهٔ گیتی فرمان براند.

کلام در این حلقه، عیارِ غیب دارد.

باطنِ آراستهٔ بیداران،

در این سراپردهٔ منزه، تطهیر می‌شود؛

و طنینِ طبلِ حق،

هر دل‌شکسته‌ای را،

به مأمنِ امنِ وفاداری وُ کرامت،

رهنمون می‌گردد.

جم، سندِ زندهٔ امتدادِ نور در نهانِ خاک است.

ای والاتبارانِ اقلیمِ طهارت!

قانونِ بی‌تغییرِ این حلقهٔ باوقار،

عدالت است وُ بس؛

مساواتی که مرزهایِ موهومِ تزویر را،

با تیغِ برندهٔ یقین،

در هم می‌شکند،

و بیرقِ سپیدِ نجابت را،

بر بلندایِ افلاک می‌افرازد.

شاهراهِ رستگاری از همین کانون می‌گذرد؛

جایگاهی که در آن،

پیمانِ الست تجدید می‌شود،

و حضورِ باابهتِ پیشوایانِ طریق،

سایهٔ آسایش وُ سدِ سدیدِ رهایی،

در برابرِ هجومِ کولاکِ زمانه است.

تا زمین دورِ خویش می‌چرخد،

و تا نشانی از اصالتِ باطن باقی‌ست،

فلسفهٔ جمِ حقیقت،

لنگرگاهِ استوارِ ایمانِ عُشاق،

و مایهٔ سرفرازیِ کاروانِ سالکانی‌ست،

که سر به فرمانِ این دولت‌سرایِ کرامت،

سپرده‌اند.

صـخـرهٔ صـامـتِ اسـرار

بر بلندایِ اقلیمِ طهارت،

آنجا که مه،

تن‌پوشِ صخره‌هایِ غیور می‌شود؛

ستبرقامتِ دیرینی ایستاده است،

که رازِ مکتومِ سده‌ها را،

در سینهٔ سنگیِ خویش، پنهان دارد:

کوهِ شاه‌خوشین...

او که تماشاگرِ عبورِ غریبانهٔ نور،

در پهنهٔ آشفتهٔ گیتی‌ست؛

و غبارِ جاده‌هایِ غیب را،

بر فرازِ قله‌هایِ باوقارش،

به نظاره نشسته.

رازداری منزه،

که در تندبادِ حادثه‌هایِ سخت،

تنها محرمِ آن حشمتِ فرامادی بود:

تنها شاهدِ تنهاییِ سام...

ای ارتفاعِ مشرف بر حلقهٔ اسرار!

طنینِ هوهویِ باد در کمرگاهت،

مرثیهٔ صامتِ پادشاهی‌ست،

که بارِ گرانِ مصلحتِ خاک را،

بی‌سروصدا،

بر دوش کشید.

تو گواهی، که آن خردِ بی‌بدیل،

چگونه در اوجِ اقتدار،

تنها ایستاد،

تا بیرقِ سپیدِ نجابت را،

بر فرازِ منظومهٔ هستی،

پایدار نگاه دارد.

 مَـأوا بِـه قـاپـیِ خـانِ آتـش

درگاهت را،

سقفی‌ست بالاتر از ادراکِ کائنات؛

«قاپیِ خانِ آتش»،

بارگاهِ منورِ مقربان،

و تجلی‌گاهِ پاکِ خوبانِ عالم.

آنجا که فرشتگان،

به اذنِ شیدایی، غبارِ آستان را

توتیا می‌کنند.

و اینک من،

دلسوخته وُ پا برهنه،

در بندِ درماندگی‌هایِ خویش،

به این ساحتِ رفیع وُ ملکوتی

متوسل شده‌ام.

ملجأ بی‌پناهانی چون حقیر تویی،

ای که درِ دولت‌سرایت،

به رویِ هیچ شب‌زده‌ای بسته نمی‌شود.

نگاه کن به دست‌هایِ تمنا،

که به دامنِ سیطرهٔ باطنی‌ات آویخته است؛

ما از تندبادِ حادثه‌هایِ دهر،

به آتشکدهٔ آرامِ تو گریخته‌ایم،

تا در سایهٔ کَرَمِ بی‌انتهایت،

مسِ وجودمان،

به کـیمیایِ رضا بدل شود.

ای پناهگاهِ مقتدرِ سالکان!

بر این گدایِ خاک‌نشین،

و بر این توسلِ سرشار از یقین،

گوشه‌چشمی عنایت کن؛

بگذار در طوافِ قاپیِ منورت،

روشن شویم به نورِ باطنیِ حقیقت،

که ما را جز این حریمِ باعظمت،

هیچ مأمن وُ فریادرسی در جهان نیست.

جـلـوه‌گاهِ طـهـارتِ ازلـی

مأمنِ جلوه‌هایِ منور،

و آستانهٔ حضورِ دوست است؛

سـاحتی فرامادی،

که از شائبهٔ دهر،

به تمامی رها گشته:

باطنِ پاک وُ آراسته...

آینه‌ای تطهیر شده،

که در زلالِ بی‌کرانش،

جز نقشِ مقتدرِ حق،

هیچ صورتی، مجالِ جلوه‌گری ندارد.

اقیانوسی متین وُ ژرف،

که سینهٔ بی‌کینه‌اش،

از هجومِ تیرگی‌هایِ مجاز،

دچارِ کدورت نمی‌شود.

آنجا که فهم،

در پیشگاهِ رضا، زانو زده،

و چراغِ آگاهی،

سراسرِ وجود را،

به نورِ سرمدیِ هدایت، روشن ساخته است.

جایگاهی آراسته به کـیمیایِ فتوت،

که در آن،

هر تمنایِ خاکی،

قربانیِ تجلیِ باوقارِ محبوب می‌شود.

ای خوشا جان‌هایِ بیداری،

که این حریمِ مصفا را،

حصنِ حصینِ وفاداری ساختند؛

و با بیرقِ سپیدِ نجابت،

در شبِ تاریکِ زمانه،

شاهدانِ صادقِ اصالتِ درون،

و تکیه‌گاهِ استوارِ راستی گشتند.

فصل یقین

شب،

سنگین‌ترین ردای خود را

پوشیده بود؛

که از مشرقِ جان،

خطی از آگاهی گذشت...

و سپیده،

حکمِ پایانِ ظلمت را

امضا کرد.

اقـلـیـمِ دیـده‌هـایِ مـنـزّه

خاندانِ حقیقت،

به جایی می‌نگرند که...

چشم‌هایِ ظاهربینِ جهان را،

یارایِ راه یافتن به آن ساحت نیست.

آنجا که فراتر از افلاکِ فانی،

و دور از غوغایِ پوشالیِ خاک است؛

مرزِ منورِ غیب،

که در آن، هیچ نقشی دچارِ زوال نمی‌شود.

آن‌ها به ابهتِ باطنیِ حقیقت چشم دوخته‌اند،

به نقطه‌ای که نورِ سرمدیِ هدایت،

سراسرِ تکوین را،

در چرخ وُ سماع نگه داشته است.

خاندانِ حقیقت،

پوستهٔ مجاز را می‌شکافند

و در تماشایِ آن جلوهٔ مصفا،

نامِ مقتدرِ سرورِ جان‌ها را،

بر جریدهٔ دل حک می‌کنند.

دیده‌ای که به کـیمیایِ نظرِ پیر، تطهیر شد،

دیگر به تاج‌هایِ سفالینِ دهر،

نظر نخواهد افکند.

آن‌ها نگاهِ خویش را،

به همان شاه‌کارِ منورِ آفرینش پیوند زده‌اند؛

آنجا که خورشیدِ اصالت می‌تابد،

و بیرقِ سپیدِ نجابت،

بر بلندایِ کائنات،

به اهتزاز درمی‌آید.

نـفـوذِ مـنـوّر

تمامِ غوغایِ تکوین،

در زاویهٔ نگاهی صامت،

آرام می‌گیرد؛

آنجا که دهر،

ماتِ حشمتِ ازلیِ اوست،

و آینهٔ جان‌ها...

مجذوبِ چشمانِ نرگسینش...

شعله‌ی مستور

باطنِ این خاندان،

نه از جنسِ خاک،

که از تبارِ تجلی‌ست...

در دیارِ آتش‌بگ،

شراره‌ای از غیب می‌جوشد

که جان‌های خفته را

خاکستر می‌کند،

تا جز نورِ حق،

چیزی باقی نماند.

تجلی جام ازل

در امتدادِ شبِ غلیظِ دشت،

آنجا که بادهای باستانی،

سرودِ تنهاییِ کوهستان را می‌خوانند؛

دل به دریای اشارت سپردم.

سکوت بود و هجومِ بی‌امانِ ملال،

و زمین در اشتیاقِ یک جرعه بیداری،

لب‌های ترک‌خورده‌اش را به تماشا گذاشته بود.

ناگاه، دستی از آستینِ غیب برآمد،

پرده از ساحتِ مستور برداشت،

و طنینِ پنهانِ حقیقت در گوشِ زمان پیچید:

«پیاله فغفور مجلس سام بو»

آری...

در آن محفلِ قدسی،

که فراتر از فهمِ حقیرِ خاک است،

کاسه‌چینیِ شاهانِ فغفور،

حقیرترین ظرفِ تمناست؛

آنجا که ساقیانِ ملکوتی،

شرابِ ازلی را،

در پناهِ نامِ تو در ساغرِ جان‌ها می‌ریزند.

سام... ای خسروِ اقلیمِ ناپیدا!

ای عالمگیرِ بی‌باک که ذاتت از زلالِ نور است!

مجلسِ تو، خانقاهِ تمامِ جان‌های شیفته است؛

و آن پیاله،

که نشانِ شکوهِ فغفوریان داشت،

اکنون در حریمِ تو،

خاکسارِ تشنه‌کامیِ درویشان است.

بگذار در این شبِ تاریک و بی‌فرجام،

ما نیز رندانِ آن محفل باشیم؛

جرعه‌ای از آن جامِ منور،

برای رستگاریِ هزاران نسلِ تشنه کافی‌ست.

وقتی که تجلیِ باطنِ تو،

رنگینیِ باران را به سخره می‌گیرد،

و شکوهِ چین و مکنتِ فغفور،

تنها بهانه‌ای می‌شود،

برای تبرک یافتن در محفلِ بی‌انتهایِ تو...

بگذار جهان در هیاهوی نام‌ها بمیرد،

ما را همین یک سطر،

در دیوانِ ابدیت بس است:

که دلِ رمیدهٔ ما،

مستِ مدامِ آن جامی‌ست...

که در مجلسِ والایِ تو،

دست به دست می‌شود.

دلیل موجه برای خندیدن

بیا

که بهار بی‌ تو

تنها

تکرارِ ملال‌آورِ برگی‌ست

که راهِ جوانه زدن را

گم کرده است؛

بیا

تا شکوفه‌ها دلیلِ موجهی

برایِ خندیدن داشته باشند

وُ تقویمِ رویِ میز

از حبسِ زمستان

رها شود؛

که اینجا

فروردین

بدونِ عطرِ قدم‌هایت

چیزی به جز

پاییزِ سبز

نیست.

میثاقِ بـی‌زوالِ مـهر

بیا تا همیشه با هم مهربان باشیم،

پیش از آن‌که زمان، این سارقِ بی‌رحم،

فرصتِ نگریستن در چشمانِ هم را از ما برباید؛

پیش از آن‌که کلمات در گلویمان خشک شوند

و دست‌هایمان، تنها در حسرتِ یک نوازش، به یادگار بمانند.

بیا میعادگاهِ ما، جایی فراتر از «من» و «تو» باشد،

جایی که در آن، تنها واژه‌یِ مجاز، «دلسوزی» است.

دنیا، به قدرِ کافی برایِ همه‌یِ ما سنگی است؛

بیا ما برایِ هم، نـرمایِ بـاران باشیم.

بیا اگر زخمی بر جانِ یکی نشست،

دیگری نه نمک، که مـرهمِ بالِ کـبوتری باشد.

مهربانی، نه یک پاداش، که یک رسالت است؛

رسالتی برایِ زنده ماندن در عصری

که قلب‌ها را با عیارِ آهن و سیمان می‌سنجند.

بیا تا همیشه با هم مهربان باشیم،

حتی در آن لحظاتی که خشم، چون غباری تیره،

آیینه‌یِ درکمان را می‌پوشاند.

بیا یاد بگیریم که «حق با من است» بزرگ‌ترین دروغِ تاریخ است؛

و تنها حقیقتِ محض، تپشِ قلبی‌ست

که به خاطرِ حضورِ دیگری، ریتمِ زندگی می‌گیرد.

بیا در میانه‌یِ این طوفان‌هایِ مکرر،

پناهگاهِ امنِ نـگفته‌هایِ هم باشیم.

فردا، شاید یکی از ما نباشد؛

و آن‌وقت، تمامِ ثروتِ جهان،

بهایِ یک «لبخندِ» پس‌گرفته شده نخواهد بود.

بیا امروز را چنان با مـهر بـپوشانیم،

که اگر مرگ، درِ خانه‌مان را کوبید،

با جانی سرشار از «بخشندگی» به استقبالش برویم.

بیا ثابت کنیم که در کوهپایه‌هایِ غریبِ این روزگار،

هنوز هم می‌توان به لهجه‌یِ گـل‌ها حرف زد.

بیا وُ بگذار این مهربانی،

چون درختی کهن در خاکِ «کوهدشت»،

ریشه بدواند وُ سایه‌اش، ابدی شود.

بیا تا همیشه، تکرارِ مُدامِ این جمله باشیم:

«من هستم، تا تو تنها نمانیم.»

بیا تا مهربان باشیم،

چرا که تنها عشق، سندی‌ست که هیچ‌گاه باطل نمی‌شود.

سید‌مجتبی‌حسینی

قنوتِ بازوان

آغـوش، نـمازی‌ست کـه در آن،
هـیچ فـاصـله‌ای بـرایِ وسـوسـه‌یِ شـیطان نـیست؛
قـیامی مـیانِ دو نـبض،
و سـجـودی کـه در آن،
یـک روح، بـر رویِ شـانـه‌هایِ دیـگری،
بـه مـعراج مـی‌رود.

سیدمجتبی‌حسینی طرهان

لحظه‌ی مقدس

عـشـق و دوسـت داشـتـن،
نـه تـنـهـا یـک واژه، کـه تـمـامِ مـعـنـایِ هـسـتـی‌‌سـت؛
آن‌جـا کـه روح، از قـفـسِ تـن بـیـرون مـی‌جـهـد
تـا در مـدارِ جـاذبـه‌یِ تـو، مـعـلـق بـمـانـد.
تـو را دوسـت داشـتـن،
تـکـرارِ مـدامِ یـک مـعـجـزه اسـت در تـنـهـایـیِ مـن؛
چـون طـعـمِ بـاران، بـر لـب‌هـایِ تـشـنـه‌یِ کـویـر.

و امـا... بـوسـیـدنِ لـب‌‌هـایـت!
آن لـحـظـه‌‌یِ مـقـدسِ انـفـجـارِ نـور اسـت؛
آن‌جـا کـه دو تـبـسـم، بـه هـم گـره مـی‌خـورنـد
تـا کـلـام را در نـطـفـه خـفـه کـنـد.
بـوسـه‌یِ تـو،
مـانـنـدِ امـضـایِ خـدا بـر پـایِ صـحـیـفـه‌یِ جـانِ مـن اسـت؛
داغ و سـوزان، چـون شـرابـی کـه هـزار سـال
در خـمـخـانـه‌یِ دل، انـتـظـارِ ایـن لـحـظـه را کـشـیـده اسـت.

وقـتـی لـب بـر لـبـانـت مـی‌گـذارم،
جـهـان بـا تـمـامِ هـیـاهـویـش، بـه سـکـوتـی عـمـیـق فـرو مـی‌رود؛
گـویـی تـمـامِ شـعـرهـایِ نـانـوشـتـه،
در ایـن تـمـاسِ کـوتـاه، مـعـنـا مـی‌شـونـد.
ایـن نـه یـک بـوسـه، کـه انـتـقـالِ روح اسـت؛
جـوشـشِ چـشـمـه‌‌ای سـرخ در مـیـانـه‌یِ کـویـرِ لـب‌هـا،
کـه تـمـامِ رگ‌هـایـم را از حـسِ بـودنـت سـرشـار مـی‌کـنـد.

مـن در سـرخیِ لـب‌هـایِ تـو،
وطـنـم را یـافـتـه‌‌ام؛
پـنـاهـگـاهـی کـه هـیـچ بـی‌دادی را بـه آن راه نـیـسـت.
تـو را مـی‌بـوسـم
تـا طـعـمِ زنـدگـی را از یـاد نـبـرم،
تـا بـدانـم کـه عـشـق،
تـنـهـا حـقـیـقـتِ آشـکـاری‌‌سـت کـه مـی‌تـوان
بـا یـک نـفـس، آن را تـصـاحـب کـرد.

بـگـذار ایـن بـوسـه طـولانـی شـود،
چـون بـی‌ پـایـانـیِ خـیـال؛
کـه مـن در ایـن لـحـظـه‌یِ نـاب،
بـه یـگـانـگـیِ مـحـض بـا تـمـامِ زیـبـایـی‌‌هـا رسـیـده‌‌ام.

سیدمجتبی‌حسینی‌طرهان

بزرگ‌ترین دارایی

۱.
دوست داشتن،
یعنی در میانِ هشت میلیارد نفر،
تنها یک نفر
به اندازه تمامِ جهان،
«فضا» اشغال کند.

---

۲.
عشق،
کوتاه‌ترین راه است
برای آنکه بفهمی
خدا، در کجایِ سینه ات
منزل دارد.

---

۳.
تو را دوست دارم؛
نه برای آنکه مالِ من باشی،
بلکه برای آنکه
بدانی در این جهانِ سرد،
خانه‌ای گرم داری.

---

۴.
بزرگ‌ترین دارایی،
حسابِ بانکی نیست؛
لرزشِ قلبی‌ست که
با شنیدنِ یک «نام»،
از مدارِ خود خارج می‌شود.

--

سیدمجتبی‌حسینی طرهان

انتظار

کـلامـی بـه وسـعـتِ تـمـامِ نـگـفـتـن‌هـا؛

ایـن اسـت مـعـنـایِ عـمـیـقِ انـتـظـار.

انجماد بیداری

شب

با پوتین‌های سربی‌اش

روی پلک‌هایم

رژه می‌رود...

چگونه بخوابم؟

وقتی

خیابان

بویِ تندِ آهن و خون می‌دهد

هر هم‌وطن

که بر خاک می‌افتد

رگباری‌ست

که سقفِ آرامشم را

سوراخ می‌کند.

من

در این اتاقِ تاریک

فروپاشیِ سلول‌هایم را

حس می‌کنم؛

سیستمِ بدنم

بهت‌زده

از حجمِ این‌همه فاجعه

در خود

مچاله شده است.

این بیداری

عادی نیست؛

این...

یک «انتظارِ آخرالزمانی» است

در گلویِ مردی

که از وحشتِ فردا

خواب را

پس زده است.

بنگر!

عمقِ فاجعه را

که کلمات

در برابرش

قد خم کرده‌اند...

من

نگهبانِ بیدارِ این سوگم؛

تا مبادا

خونِ عزیزانم

در خوابِ تاریخ

فراموش شود.

بلور نگاه

تـو شـبـنـمِ سـال‌‌هـایـی،

کـه بـر تـنِ خـسـتـه‌‌یِ تـقـویـم نـشـسـتـه‌‌ای؛

تـا طراوتِ عـشـق را،

در هـجـومِ خـزان‌ هـایِ پـی‌ در پـی،

بـرایِ لـحـظـه‌‌ای،

در بـلـورِ نـگـاهـت حـفـظ کـنـی.

تـو هـمـان بـقـایِ لـطـیـفـی،

کـه از هـزار تـوفـان گـذشـت،

تـا بـه صـبـحِ مـن بـرسـد.

دوست داشتنت

۱- هـنـدسـه‌یِ دلـتـنـگـی،

تـرسـیـمِ خـطـوطِ مـوازیِ مـاسـت؛

کـه در بـی‌ نـهـایـتِ نـگـاهـت،

بـه هـم مـی‌‌رسـنـد.

مـن در دایـره‌‌ای مـحـصـورم،

کـه مـرکـزش تـویـی،

هـر چـه مـحـیـط را مـی‌ دوم،

فـاصـلـه‌‌ام از تـو،

ثـابـت‌ تـریـن جـبـرِ عـالـم بـاقـی مـی‌‌مـانـد.

••••••••••••••••••••••••••

۲- دوست داشتنِ تو، نـهـایـتِ

اعـتـقـادِ مـن اسـت بـه مـعـجـزه؛

آنجا کـه عـقـل،

سـلاح بـر زمـیـن مـی‌‌گـذارد،

و قـلـب،

بـا تـمـامِ جـراحت‌‌هـایـش،

بـر قـلـه‌‌یِ ایـن تـسـلـیـم،

بـه پـادشـاهـی نـشـسـتـه اسـت.

•••••••••••••••••••••••

۳- دوست داشتنت را ذکر گرفته‌ام،

چنان که تسبیحِ دانه‌‌هایِ باران،

بر پیشانیِ تشنه‌یِ خاک؛

و هر (سبحان‌ الله) که می‌گویم،

تـقـدیسِ لـبـخـنـدِ تـوسـت،

کـه در مـحـرابِ دلـم،

تـنـهـا آیـه‌ یِ مـنـزل گـشـتـه اسـت.