شهر بـی تــو  !

 

مــن  تمــام  فــرامــوشی  هــا  را از  نــو  خــواهم  کــرد  ...

نــو  از  نــو  !!!

کــوچــه پس  کــوچــه  هــای  بـی تـو  ...

فـــرامــوشی  های  بــی  تــو  !!!

مــن در  خیــابـان هـایـی کــه قـدم زدیـم  فــرامـوش  شـدم  ...

شـایـد  کــه  نـابـود  شـدم  ، بــزیـر  قـدم هـای  رفتــن هـای  تــو  ...

بـرگـرد  !!!

لعنـتــی  !!!

ایـن  شهر  نـه  خیـابـان  دارد  و  نـه  کــوچـه  ...

فــرامــوشش  خــواهـم  کــرد  ... بــی  تــو  !!!

 

سعید 

 

 

جـاده ي خيـس

خیس نوشتن  شيــــوه ي تنها دلهاستـــ

سهم من هم سوختن درسکوتـــ صبح دم هاستـــ

مـيشـــود گـاه و بي گـاه سـطـــــري نوشتـــ

صبوري هاي هر شبـــ را بي تو درخلوتـــ نوشتـــ

مـيشـــود از ياد برد , اين سرشتـــ بي سرنوشتـــ

مشق فردا را امروز بايد, بي تو در خيـسي نوشتـــ

شوخي قلم را اين روزها با ريشـه ام بيراه نيستـــ

سفره ي تنها دلان , چرا سال هاست خالي ستـــ ؟

اين روزها بـوي کسـي در راه استـــ

چشمان.... منتظر, همسفرم بي راه استـــ

 

 

 

اين حرف و سخن را با که بايد گفتـــ , دوستی نیستـــ

که اين گفتن هاي من شِکــوه از تقـديـر نيستـــ

سهم من از غرق شدن  در  این  دریا, خيـال نيستـــ

سهم شيرين رويا همیشه کابوس نيستـــ

هر شبـــ صحبت من با غــم توستـــ

با غم نبودن و دوري از گرماي توستـــ

بازگــو مـــرا , مـن از ايـن راز پـرم

دل تو محو به الهام اين بود که زين جا برم

من از اين وادي تنها به کدامين ســو روم

سـرزمـيـنـتـــ کجاستـــ , من بدان ســوی روم

 

 

 

پشتـــ خاطرات دور دستـــ

پشتـــ ديروز هاي من , تنها مانده ام در اين بن بستـــ

سالها به تندي بادي گذشتـــ

چشمها در پي ديدنتـــ به کرختي نشستـــ

حالا !!!

نميدانم کجا؟

نميفهمم چرا؟

شبـــ ها بيدارم و مجهولي در راه استـــ

اين گوش با آهنگـــ صداي پاي تو به نجوا نشستـــ

ترديـد مچـالـه ام ميکند , خـط پايان من کجاستـــ؟

بزرگـــ , بي بـديـل همچــون دریا  که  به  موج شکستـــ

تـرس در من چيـره شـود

من در تـو خيـــره شـوم

اين دل پـيـلــــــه کنـد

مـن گـريـــــه کنـم

 

 

 

مي آيم , بي آنکه با من لحظه ايي صحبتـــ کني

من اما خسته و دلتنگـــ , خيس و باراني ام کني

روزهاي تلخ کوير خشکـــ اينجا را بايد که تو فراموشم کني

به فـرداي با تو بودن ميزنـم دل ، که فـردا را  تو پـيـوندم کني

آيم به سويتـــ مرا در آغوش بگيـر , خاکـم کني

دوستتـــ ميدارم و باز خواهم رفتـــ

همان صبح گرم , سرد به سراغتـــ خواهم رفتـــ

به دورتــريــن مــرز خـاطــراتـــ خواهم رفتـــ

اين رفتـــ را , بـي خــاطـــراتــــ تنهـا باید رفتـــ

 

 

 

سعيد

 

طراحی  عکس " مهسااا ( تمام  زحمت و  اجرای  این  اپ)

 

موسیقی  " خانم شکیبا (  مشوق  و مسبب  این اپ  )

 

دلــ تنگــــ ــــــ...

 

صداي تيکـــ و تـاکـــ رفتـن مي آيد بـاز 

صداي ناقوس بي شماتـه ي صحراي مرگــ استــ باز 

صداي شکستن رحِمِ تابـوتـــ از براي هر نفس بي آواز 

دلـم واقعـا پرواز مي خـواهد " در اين جنونِ نياز

رفتن به ديـاري دور " نمي دانم کجـا ! 

شايد جايي دور از عطر دستان يکــ دوستـــ به ناکجا

چـه خوبــ استــ ابـر گونه بر قـرار افکارتـــ باشي

بي رحم استــ  اين  سکـوتــ  باشـد و تـو نبـاشي

دلم از تمام حرفــ هاي ناگفتـه شکسته استـــ 

ساعتــ هاي نبودنـم را روي مچـم خواهم بستــ 

اما آرزويم مرا تنها گذاشتــ و رفتـــ 

اين من و يکـــ آسمان " دلِ تنگـــ

 


من تنها همدرد يکــ فنجان مرگــ تلخ خواهم شد از اين پس

عطرش مرا از درد هايـم جـدا مي سازد و بس

چه سختــ استـــ " وقتي بـوي عطـر تنتـــ نيستــ

ترس دارم از اين که در دستانم دگر بهمني نيستــ

دود بهمن کوه درد وجودم گردد" سينه دگـرچيستــ

اين نوشـته را شکــ کن " شـايد واقعيـتــ نيستـــ

اما امروز همان کوه هستم " که دگر قامتش نيست

 


ميدانم هيچگاه اين نوشته را جواز چاپــ نخواهند داد

ميگويند بوي ناي " طعم تلخ مرگــ خواهد داد

کدامين پادشاه را ديدي که از دردش نوشتــ

من مي نويسم تو نخوان ! همين خاطره ي من مي شود بهشتـــ

اين دل خشکــ شد " اما نمرد در نبودنتــ

مهربان ماند و عاشق شد " با مردمان نامهربانتـــ

صداي آوازتــ مي آيد " سر پنجه ي مرگــ بر ديوار بودنتـــ

 

 

 

دلم خوش بود روزي مي آيي بخوابـم

ولي من سالهاستــ که خوابم نمي برد " نمي آيي به سـويـم

نمي دانم  در خوابـــ بود  يا خيـال " ديشبــ  تو را ديـدم

هر چنـد که دير زماني ستــــ  تو را نديــدم

مرا عشـق گونه گفتي مواظبــــ خودتـــ باش

در اين  دنيـاي پر ريا تو فقط  خودتـــ باش

گفتي آرزويتــ را فراموش نکن بيادش باش

يکــ دروغ گفتي " که دوستـــ نداري مرا" اما تو هميشه باش

وقتــ رفتن " دلم تنگــ شده برايتـــ" بيادم باش

از تمام اين شـهر بيـزارم

از تمام تنهايي هايش " اين همه آزارم

حــواي خوبـم يکـــ نگاه کردن به تو و اين همه تقاص ... ؟

 

 

 

بـيچــاره اين من

بـيچــاره اين دل

گــر اين دل بميـرد " بهتر از آن ستــ که عشقتـــ بميـرد

در سرم وعده ها دارم منتظر به اين رازها " که حقيقتــ بگيرد

دل تنگــــ ...

دل تنگــــِ

يکـــ سکوتـــ پر صـدا ...

 

 

سعيد 

این متن تاریخ 94/06/18 آپ شد به لطف بلاگفا با کامنت ها پرید و دوباره برای تکمیل آرشیو تو 

وبلاگ گذاشتم .

ســفـرِ بـی هـمـســفـــر

 

امـروز مـن در کـش و قـوس گــوشـه ي آخــرِ احساسِ درونـم

انـگار همـه از عـالمـي دگـر ، غريبند با نگاهم ، با حرفــ هايـم

من بـا قصــه اي از ديــروز ، بـا خـوابـــ مطلـقِ بيـداري مـوافـقـم

بـدون روح تـو مـانـده ام امــروز، من بـه ايـن زاويــه ها معتـرضـم

که در آن حادثه ميکاود مـرا پشتــ اين حس ، عقل ميدهد فريبـم

            هـمـسفــــــر...          

آتشي هستــ که با خيمه ي ما بي ربط استــ ، من دلم بد سوزد

در ايـن آتـش کسـي جـــــز مـن نـسوزد

خلـق را ازحضــور بـي غـمـان دور کنيـد، ميسوزد

من بقـدري کسـلـم ، که تمـام خيـالــم را گذاشتـم که بسوزد

گـوش کن مي توانـي ســوز ايـن حنجــره را درکــ کني يـا کـه بـسوزد ؟

 

 

همـسفــر صـبــر کـن و مخــوابــــ . . .

روي جــادارتـرين قـــوس قـلبــم جـاي داري

ايـن منـم ! تـنـــهاتــريـن آدم مـحــال

پشتــ آن سبـزتـرين خـاطــره ها جـاي داري

اين منـم ! تاريکـي جـاده های شمال

زیـــر بــارشِ پــربــارتـريـن ابــــــر جـاي داري

اين منــم ! ازخود و از من و بيـزارِ خيـال

در تـلاطـم  طوفـان نبودن هایتــ جـای داری

این منــم ! تکــ درختــِ  بهشتتــ ، ای فرشتـه ی بی بـال

 

 

 

 از ايـن غـمِ غفلتـــ وتبـــ ، خـوابـــ شـدم

مي بيني بـارانـي روي پنـجــره ي کـوچــه ها شـدم

بـايـد از عـطــر تـو مي گفتـم ، بـايـد از پيـکــ تـنـتــ مي خـوردم

بـايـد از سمتــ صـدا مي رفتـم ، بـايـد از سکـوتــ ، عشق مي شـدم

 همـسفـــر غـمـگيـنـي ؟

بـه نـظـر مي آيـد کـه چـون شبيـخونـي مــرا مي خـوانـد ايـن زميـن

تـا بـه رقــص حقيـقتـــ سمتـــ عشـق قــدم بــرداري چنيـن

من از اين رختــ ، سفــر خـواهم کـرد مـتــرس از ايـن

 

 

غم بشکستـه عصایم قدري باش ، بعد من حرفـــ و قلم و کاغذ من باش

گـرچه آن وقتـــ دگـر شايد محبـوس شبـــ و گِل شده ام ، تـو کنارم باش

       همـسفــــر . . .

شعلـه فــرو مُــرد ولـي مـن بـه امـيـدتـــ بنـشستـم

بـه شعلـه ي بيـداري تـو همـان شبـگـرد گـريـز پـاي دلـي هستـم

 تـو بـي سـر ، تـو بـي دل ، تـو بـي غـم ، تـو بـي تـبـــ

خـواهـي آمـد از ايـن غــمخـــانــه بـيـــرون بـه عيـادتـــ

بـــه افــکــار کجــــــم خــرده مگـيـــر خـــاکــــ شـدم

مـن فـقـط راوي ايـن حــس گــــريــــــــز پـــاي شـدم

روي دوشــم بنشستـــ و من کـوکـــ بـه گفتـن شـدم

تو مـرا با همين لهجه ي غمگين بخوان ،خيـس شـدم

 

 

      همـسفـــر . . .

من بـدون تـور و قلابـــ به سويتـــ آمـده ام ، مـرا با جوخـه و بـا مـرگــ بـدرود کردي

امشبــ کـه مـاه پيدا شود ، حتـم دارم که اين گـران تـوده ي ابـر را تـو بـاران کردي

چهــره ي عـروس ، شبـــ را به تبـاهي نکشد ، اين من را تـو با اين دل تنـها کردي

آميختن اين مخمل و نور خالي از طعم باران نباشد ، تو مرا بي خدا از خدایم کردي

     همـسفـــر . . .

خـوبـــ خــرابـــم امـــروز

خرابـاتـــ من آهنگــ غريبي دارد امــروز

مـن کلامــي ز بـلنــــداي زمـــان دزديـــده ام

کـه در اين ديـر همه راه بـه فرياد سکوتـــ کشيده ا م

 

 

همـسفـــر . . .

لانــه ام دستخــوش پنـجــه ي طوفـان شده استـــ

دل، دلِ نيـاز و غفلتـــ ، طعـم بـوسه و نديدن استـــ

بـاور شيشه و سنگـــ احتـمالا بـي تـو رفتن استـــ

کاسه ی صبـر و سکـوتـــ ، لبريـز از تـر شدن استـــ

همسفـر رازي استــ که بـه تو خواهم گفتـــ

قـصـد کوچـيــدن از شـهــر دلـــم را دارم

همسفـر مي دانم که دلم تنگــ تو استـــ

يـــاد من خـواهـي مـانـد ؟ من تـو را يــــاد دارم

بـه آنسـوي سفـر دل بستـه ام ، من بـه رفتن ايـمان دارم

مقصد و راه سفـر بـاراني ستـــ ، من دلـي در شهـر دلـم را دارم

 

 

همـسفـــر مي بـيـنــي ؟

سفـرم بـه شهـر طلوع قطـره هاستــ ، شهـر شهـر فرنگــ قصـه هاستـــ

شهــر مجنـون و ليــلي آشنـاستــ ، شهــر فـرهـادها ، از فـريـاد هاستـــ

آنجـا آسمـان هميشـه ابــري نيستــ ، قصــه ی صـورتـــ و سيـلي نيستـــ

اشکــ من طاقتــ ذهن تـورا مي روبـد ، اين اشکــ تـاوان قصـه ي تـو نيستـــ

اين پـيـکـــ هنـــوز از تـبــــ انـگــــور پـــر استـــ

تـا به کي جاي ماه نـور فانـوس به پيراهن شبــ استـــ

جـوششـي از تـــرِ احســاســـم بــه خـود پـيـچيــده استـــ

خــيـــمـــــه ي کـوچـکـــ ايـن دل در عــطــش آبـــــ شـدن استـــ

 

 

تـرس از جـنـس تمنـــا به سـراغــم مي آيـد

اتفاق تازه ايي در راه استــ ، شايد او مي آيـد

امـشبـــ آغــوش بــاران بـه خيــالــــم مـي اُفتـد

کـه در بي تـابي و غفلتــ ، چه فريـادي بـر زمين اُفتـد

همسفـر چيزي هستــ مثل آتش که نمي سـوزد گــاه

مي دانــم کـه تـو از راه دگــر خـواهي رفـتـــ گـاه و بـي گــاه

راه ما از هم جداستــ ، راه بـي بـاران مـرا گـم کرده استــ اين گــاه

 

سعید

 

طراحی  عکس " مهسااا ( تارااا دختر  رویاهااا )

بازنگری و  ویرایش  متن  "  کـمنــد  ( یک  فنجان  مرگ  تلخ  )

موسیقی  "   کـمنـــد

 

 

با تسلیت  به دوست  خوبم لیلا  ( سمفونی  عشق ) روح  پدر  بزگوارشان قرین  رحمت باد

 

 

 

تاسف  برای  مدیریت  بلاگفا  

جناب  مهندس  شیرازی 

متاسفم از  این همه  وقت  و انرژی  و اطمینانی  که  ما  به بلاگفا داشتیم 

فرق  یک  جهان  سومی  با  یک  جامعه  پیشرفته در  این  هست  "

که برای لحظه  لحظه  طرفداران  و کاربراشون   ارزش  قائل  هستند

  تمام  زحمات  و  خاطرات  و  زمانی  که  ما  در  اینجا گذاشتیم  رو  بخاطر 

عدم  مدیریت و  پیش  بینی  های  مدیریتی  بلاگفا  نابود کردید 

فقط  میتونم  بگم  واقعااا  متاسفم  برای شما  و  اون  واژه مهندسی 

و اون  واژه مدیریتی که  برای  هر  سمتی  و  هر  کسی  انتخاب  میشه 

شما  باید  پاسخگوی  این  همه  زحمات  و  احساسات  و  خاطرات 

کاربرانتون باشید نه اینکه  بدون هیچ  بیانیه  ایی  سایت رو راه اندازی  کنید 

 

 

شهـــــر  درونـــــم  

زیـرِ گنبدِ شهرِسیاهی ها  " آنجـا کـه آسمان خالـی بـود از دعـای آدمهـا   

فــرار از تمـام خستگی ها  " التـماسِ سنگــ فـرش خیابـان " بـه رفتـن ها

رقصِ نــور " در تـاریکـی نـگاه ها  " نمیدانـم می آزارد یا نـوازش میدهد شهـر را 

گذری پیچیده درکلافــِ سر درگم افکارها  " انتهای بـازیِ آدمها باپـازلِ سنگــ فـرش ها

قابـــِ  نگاهم همه در دود و صدا  " انکار آدمها از بـودن ها " ندیدن ها "بی تفاوتی ها

هرکه راه خـودرا میرفتــ "بیهودگیِ چراغ راهنما "چندراهیِ گره خورده ازماشین وآدمها

 همــه بـی تفـاوتـــ  بـه حـسِ یکدیگــر  " فـریـاد و  داد  و  بـوق  و  تـرمــز  مـاشین ها

کمی دقیـق شـدم بـه این حـسِ  مشتـرکــ  " بیـن من و این  گــره ی شـهر  ما

مثـل  تـلاقـی  و  انتـخابـــِ  حـس های  درون  هــر یـکـــ از  مـا

 

 

زمـان انـگار ایستـاد در غـوغایـی پـر تلاطـم " حـس  آشنـای نـا آشنـایی بـود بـرایـم 

بـه تلنگـری نشستــ  چیـزی در درونم

این حـس را دقیق شو " لذتش را با تـو شریکم    

  درونم آتش فشانی از چرا ها برپاستــ

اینکــ شهر من همهمهِ خامـوش یکــ غوغاستــ

مــــاه  در  آغــــوش  حـجـــابــــِ  ابـــــرِ  نـبـــاریــده ی  تــاریـکــی  هـاستـــ

 بـازی نـور ماشین ها " حتـم  دارم دلیل نبـودنِ مـاه از این همـه بـد چشمی هاستـــ

تـن خستـه ی خیـابـان هم عجــول در رفتـن و خـالــی شدن از این همـه رویـاستــ 

من سوار بـر نـردبـان رویاهایـم  " دستــ بـه کدامیـن سـوی بـرم که ماهَم ناپیـداستــ

آسـمانِ بـاورم ابـریستــ اینـجـا  " شـهر درونـم بـی تـو ای مــاه تنـهای تنـهاستــ

بـَر کَنَـم این ابـر را روزی از این رو یاها " تا بدانم " ماهِ شهر دلـم آسمانش کجاستـــ

 

 

 من لابـلای  این صدا های  آشنـا " این  انقلابـــِ  درد  از  درون آدمـها

صـدای بـوق "دادِ نعـره ی ترمـز " از نرفتن ها "بـازی پـا روی پـدال گـاز از رفتن ها

هــر  کـه  میخواهد  زودتـر  عبـور  کنـد "  نمیدانـم بـه کجــا  ؟

 مقصد در نهایتـــ  یکی ستـــ " فـردا  را روزی جدیدی  ستـــ

عابـران بـه لابـلای ماشین ها " بی نـگاه " بی دغدغـه از این آهن پـاره ها

میروندبا کوله باری از دردتا شاید به مقصد برسانند شروعی دوباره  را

من در پهنـای این دام صـدا " به نـظاره نشستـه ام انـگار خـود را 

در این تقـاطع  میدیدم  " کالبـد شکافتـه ام را

چند راهیِ  مسدود شده ی احساسم را

تصمیم  داشتم  دگر  از  تلخی  ها  ننویسم "  ننویسم  از  سیا هی  ها 

بنویسمم  هست  هنوز  ماه سپیدی  برای  شب  سیاه  ما

قلمم  سیـاه  بـود  "و  سیـاه  نوشتـــ "  امـا بـرای  ما 

این درد نوشتــ  نیستـــ  واقعیتـه بی تفاوتـی ستــ  به رنگــ  چـراغ ها

 

 

میشـود مگـر  اینقـدر  زیبـا ؟  یکــ  حسی از  درونـم  بـه  بـرون  آمـده  انـگار

فـارغ از رهـا شدن  " من قـدم زنـان در بـطن این درد  " دیـده  نمیشدم  انـگار 

در ایـن  چنـد راهــیِ  احـساسـم

عشق " محبتـــ  " دوستـی هـایـم 

 نفـــرتـــ "  دوری  "  کیـنـــه  هایـم 

راهی کـه ورودش ممنـوع استــ  بـرایـم 

همانند  خیـابـان ممنـوع " در کنـج  چنـد  راهـی  گـره خـورده  شهـرم

نمیشنـوم  دگـر این همـه  صـدای  بلنـد را "  گوشـم کــر  استـــ

صـدای پـای عـابـران غمنـاکــ " لابـلای خـودروها نـوازشگـر روح من استـــ

عبـور عـابـران هماننـد حضـور آدم های اتفـاقی زنـدگـیِ من استـــ

کـه بـا عبـورشان در من " تنـها زخـم هایشان " یـادگار سالیـان من استـــ

 

 

 

 در  تـرافیکــ احساسـم - سـر درگـم " سراسیمـه  "خستـه ام گاهـی

دگر  نه  پا  دارم  و نه  حوصله  و  نه  تصمیم  ادامه "  گاهی

چــشـــم  میــدوزم  بـــه راهــی

بـه راه خیـابـان عشق " دوستـی " محبتـــ " مسـدود شـده از نیـرنـگـــ  و دورویـی 

باداباد- نیم نگاهی به خیابان نفرتـــ " کینه  " دوری " شاید راهی بـاشد برای فـراری 

هـرکس از  راهـی   آمد  و  حـس  مـرا  بـرد "میـروم  بـسوی  آن  احساس  واهـی

تـرس از رفتنم "عین برخورد پلیـس  " اما شیـرین بـود فرار از این همهمـه ی دروغی

 

 

 

میـان این همـه صـدا - این  همـه بـوق - این همـه نـگاه - چـرا من نمیدیـدم تـو را؟

بـا خـودم خلـوتــ کـردم  " خـدایـا بیـن ایـن همـه ضـربـان " ضـربـانـی نیستـــ  مــرا؟

نـفـس  امــاره در  درونــم  چـون  پلیـسی  دستـور  میـداد مـــرا

ایـن  خدایــم  بـود کـه  رو بـسوی  آن خیـابـان  هـل  میـداد مـــرا  

نــرو  سعیـد ایـن  خیـابـان را

من  بـی  تـفاوتـــ "  بـرداشتـم  اولیـن  گـام را 

خواستـم  تـجـربـه  کنـم  میـوه ی  ممنـوع را

خواستـم بشنـوم "  کـر  شده بـود ز غـوغـا  ایـن  گـوش " حقیـقتـــ  را

خـواستـم  ببینـم  درد ها را "  بـشنـوم  درون  هــر  یـکـــ  از  آدمـها  را

 

 

 

من  در خیـابـانـی  زیبـا بـا نـگاه و صـدای  آدمها  " آرزو  کـردم  اینـکـــ  عشق  را

چـون   کـودکـی  رهـا  شـده  آرام  آرام زیــر  پــا  گذاشتـم  خیـابـان  ممنـوع  را

تـــرس  از  نـدانـستـن  ها " چــه  شـود هـا و  یــا  شایــد  بــر  نـگشتـن  هـا را 

انـتـــهـای  خـیـابـان  تـاریـکـــ  " عــابــری  دیــدم  "  لــرزانــد  دلـــم  را

پــایــم  سستـــ  شـد  و  دگـــــر  احسـاسـم  مــــرا  نـدیــد

مـن  نمیـرفتـم  ایـن  دل  بــود  کــــه  او را  میـدیـد

بـازی بــاد بــا مـوهـایـش " سـایـه را بـوسیـد

عکس من در چشمانش "سکوتم را بـریـد

 

 


دختـرکـی بـا شـال آبـی

نـازل  شـده  از  سرزمیـن  پـاکـی 

انتـظار  مـن را  داشت  انــگار  دیــر زمـانــی 

و مـن گـم کـرده کس را میـدیدم " در قعــر آشنـایــی 

نمیـدانـم  چـه  گـذشتـــ چــه شـد در  آن تـنــهـایــی 

دستـانـم در  دستـانـش  آرام رمیـد بـه  مهـربـانــی

مـن  در  تـقـاطـع  پــر  تـلاطــم  احـساسـم

میـوه ممنـوع گـر نبـود " راه ممنـوع را رفتـم

بـگــذار  انـتـهایـش  هــر  چــه   بـاشـد

کـه ایـنـکـــ عشقـش در دل  مـن بـاشـد 

 

 

سعید 

 

سوژه  متن  :  کمند  ( یکــ  فنجان  مرگ  تلخ  )

طراحی  عکس "   مهسااا  ( تارا  دختر  رویا ها  )

عکس  :   از  مهسااا و  کمند 

بازنگری  و  ویرایش  : کمند  و   لیلا  ( سمفونی  عشق )

ادامه نوشته

Happy birth day * kamand

 هـــــدیه  کمنــــد ( یکـــــــ  فنجانــــــ  مرگـــــــــ  تلخـــــــ )

 

 

توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

(با  احترام  برای  دوستانی  که  حضور  داشتند  نظرات این  پست  بسته  است)  

مــــــردابـــــــ  خیــــــال

مــن  هـیــچ  !

تــن  هـیــچ  !

انـگار  کـه  چـیـزی  گــم شـده استـــ

تـنــهایی ام هستـــ  کــه  در  ایـن  " مـنِ تنــها  "  گــم  شـده  استـــ

ایــن  " مــنِ  خـــرابـــ  و مـسـتـــ

رازهـایــم را بـه دوری بـرده استـــ

بـه  آن  دور  کـه آسمـان هـا  " هـمــه  در  انـتــظار  مـن  استـــ

یکـــ  نـفــر  غـمــکاره  " در  من  " آواز  بـدی  ســر داده استـــ

یکـــ  نـفــر  مـهتـابـــ  را چند  وقتی  ستـــ  از دلـم دزدیـده استـــ

 

 حـــــال...

ایــن  مــنِ  " تنــهای  " بـی  تنــهای  خلــوتـــ  پرستـــ

ازدحــــام  رنـگــــ هــا  را  در  بــودنـتــــ  " می شکـسـتـــ

خیـال بی  خیـالی  هم  ندارد " ایـن  ســرِ شبـــ  پرستـــ

بـــی  مـحـــابــــا  " روحــــــم  از  شــبـــ  مـی گــذشـتـــ

 این  روح " امـشـبــــ  از  دسـتــــ مـن تـرسـیــــده استــــ

 عهد چــشــمـهــانتـــ را  بــا آسـمــانــها  بستـــــه استـــ

نـبـضــم از سیـنــه گـریـختـــ " زندگی را  " خستـــه استــــ

 

واژه هـــا ...

کفـــ  داده معنـا را  " انـگار کـه مـن جـاری گشتـه ام

خــلاء را  روی  نــاخــن هــای  خـــود  دیــده ام

تا  فراغتـــ  رفتـه  بـود  " امتـداد  دستــــانـم

یکـــ  هجـوم نـامشخص در تـنــم " نمیـدانـم ایـن منـم ؟

یکـــ  جهان سر درگمی  " انفجـار تاکـــ  و  تیکـــ  ساعتـم

هــُش  را  ربـــود  " از  من  گسستـــ  " سـایــه  شـد  دستــانــم

همیـــن لحظـــه را " بـايــد کـمــي دعــــا کـنــم

 دلـــواسـپــــم از ايـنــکــه تـــــو را رهــــا کـنــــم

بـیـــــم  و وحـشـتـــ  خـــانــــه  را بـلـعـیــده  استـــ

عـکـس و گـوشـی و کـیـفـــ بـی جــان مـانـده استـــ

چــهـــــره ی مــن "بـرایــم  دگـــــر  نــا آشـنــا ستـــ

رقـــص  مــــــــرداد  در  تــابـستـــــان گــــــرم استـــ

یـا کـه در مـن "یکـــ صحــرا از زمستـانـی ســرد استـــ؟

تـــوهـــم هـای  تـاریـکـــ " ولــی  شـیـــریـــن استـــ

در رسـوخ خوابـــ و بیداری " ایـن من "سرگردان استـــ

در مـن یـکـــ ســـرزمیــن آشـفتـــگی " دمیـده استـــ

 این معـامله " معـاملـه ی آخـرِ من  و خدایم

 جـای  تــو هم  نبـود " در  جـان  وارفتــه ام 

از  فـرشتـه ها بخواه نگذارند افـسـرده بـشــم

بـار اين مرگــ را " سختـــ به  دوشم بکشـم

دستانم را مثل آن وقتـــ  میکند " که دگـر دستتـــ  نبـود

 روح که پـر کشید از جسمم"از  تـو هم هـالـه ایی  نبـود 

دفـتــرخـاطــراتــــم " ايـن دم آخــــر  باز نبود

 

 

دگـــر...

چـشــم مـــاه و خــورشيـد و ستــاره بستــه  بــود

از وجــود مـن صبــــر خــدا هـــم " ســر آمـده بـود

امـــا...

یـادتـــ  باشد  کــه  امشبـــ  بـارانـی  جنـون  آســا  بــود

کـه  نمیدانـم بـاران " یا  که شوق مرگـــ " چشمانم  بــود

مدتهاستـــ که نوشته هایم راکفن پیچ قطـره ها کرده بــود

دگـر به آسمان رفتم " بـه کـویــر هم نرفتـم " دریـا اگر نبـود 

 

سعید

سوژه  : لیلا  ( سمفونی  عشق )

طراحی  عکس  : مهسا( تارا  دختر  رویاها)

بازنگری  متن  : کمند ( یک  فنجان  مرگ  تلخ )

بن  بستـــ  تنهایـــ♥ـــی

 

یادتــ  هستـــ دوستتـــ دارم های دیروز را - من عشـ♥ـق شـدم 

وقتـی  از  کــوچــــه هــای  نـاهـوشیــــاری  امــــروز  رد  شـدم 

 من  بـا  یکـــ  بغل آفـتـابگـــردان " روشنـایـی را شاگــــرد شـدم

 چگـونـه تـو را در دل کـوچکــم جـای کـردم کـه  امــروز این شـدم 

  من  خــامـوش  " تــو خــامـوش " ازعشـ♥ـق  و من  تـــو شـدم 

 بـــرای  گـرفتن  دستانتـــ  "  هــر  آسمانـی  را التــماس  شـدم 

 

 

 تـو بی  آنکـه من  بخواهم   آئینـه ذهن  شـدی 

 کنــارم  نشستــی  و تیــری  در  قابـــ  تنهایــی  شـدی    

 گـمـانــم  تــو  " آنـــروز  شبـنــم  نــوشیــده  و مستـــ  شـدی 

 رنگــ  محو  مهتابی اتــ  پیدا بود "چشم انتظار سپیده  ی نور شـدی

 بـــا  رقــص  نــــــور  " رقــص  بــودنــتــــ  " مـــــــاهِ  مـن شـدی  

  در برابرتـــ  دریـا شوم " مــاه من ! برایم عشـ♥ـق شـدی  

 

 


  من بـرایتــ از دل سردم "یکــ شیشه شـرابــ گــرم سـرخ بـا چنـد بیـتـــ شعــر آورده ام 

 حالتــ خوش نشد !خواستم حالتــ را سَنبُـل کنم "گل آشتی" گل نـرگس" آورده ام

  من دربستـر مریم "بوی خوش نبودن ها " مدتهاستـــ کـه به یاد آرزویـم  مانده ام 

  نبـض شعــرم دیگــر بـا تـو  آهستـه  میزنـد " من  پـرواز سکوتـم را در قلـم کرده ام  

  شــعـــر و قـلـــــم " را در نـبـودتــــ  بــا شـــرابـــ عشـ♥ـق  مسـتـــ  کرده ام 

  قلـــمم مستـــ " و من در  خیـسی ی نـوشتـه هـایـم  غــرق  مانده ام 

 

 

 تـمـــام  زنــدگــــی ام  را یـکــ نـفـس  دویـــدم  _ تــا  کـــودکـــــی 

  مادرم  جوان  شده بود  " کاش  میتوانستم  بـرگردم  به  دوره های  دورتـر "نبودنــی  

  آنجا کـه خاکستـر بودم  " ققنـوسی خاموش از هر عشق و حیاتـی

  تـا شاید دگـر بـار " بـاز نمیگشتـم بـه این دنیـا " تـا شـوم مـــردِ بی حوایـی

  با سرعتـی از نـور برگشتم بـه کنارتـــ " من مانـدم  و  تـو  و  یکــ  دریـا " ماندنــی

  من ادای  سهـرابـــ  را در می آوردم " تـو  نئـشـه ی عشـ♥ـق  بازی 

 

 

 

من بـا همین چشمانـم دیـدم کـه دریـا از بـغضتـــ گریختـــ 

  ای کاش بـغضتـــ  هم تـرکـش داشتـــ " تـا دردتـــ می گریختـــ

  چـه  فرقی  دارد  " وقتی کـه بغض در گلـویتـــ  هستـــ  درد چیستـــ ؟

  و تو  هی  گفتی  بخوانـم  یکـــ  شبـه  هـزار و  یکــ  شبــ  را "داستان  چیستـــ  ؟

 رنـگـــ  زرد  غـــروبــــ  از  درد  نیـستـــ  "  قصــــه ی  امــــروز  و  فــــردای  مــا  نیـستـــ 

  تــو پــای بگــذار بـر خشــم دریــا  " کـه دریــا در غــروبـش " دگــر خـورشیـد نیـستـــ 

 

 

نگفتـم  نمیشود  هزار  و یکــ  شبــ   را  یکـــ  شبه  خوانـد ؟

  تو  اصـرار درآغـوش من" بـا  لالایی امــواج  کـه تا صبح  برایم  بخـوان 

  تو سایه ی  خود  را لو  دادی  ! تیتراژ  فلسفه ی  تاریخ من  را  چشمانتـــ  خواند 

  من گفتم فلانی خانه ام ابری هستــ! این یکـ شبــ را باخیسی ام مدارا کن"نگو بخوان 

  ســــرتـــ بــه روی  سیـنــــه ام  " لـبــــ  ساکتـــ  مـانـد  و این  دل  بـرایتـــ  خواند 

  این سمفونـی عشـ♥ـق را  " تـو در آرامش از اعماق وجـودم بخـوان 

 

 

 

   دلـم نمیدانـم کجـا امـا میدانـم انتـهای زمین استـــ

  شایـد  هـــم  زیـــر  خــــروار ها  خــاکـــ  ســــرد  مـانــده  استـــ

  من  درد  گذشتـــ  زمان را " بـا  بودنتـــ " همراه وُدکایی تلخ " سر خواهـم  کشید 

   من و تــو چـون گیـاهی در باغچـه ی رویـا روئیـده ایـم " روزی  قـد خواهیـم کشید 

  تـــو چـون " برگی " بــر ساقـه ی عشقـم " خواهم پیچید بر تـــو " هــر  صبـحـی 

  که درنبودتـــ " شبــ  میشود " تیـره و تـار" درعمق تنهایـی من " هـر صبـحـی 

 

 

 

  ای  کاش  فردا  صبح  کنار ساحل  باشیم  " تقسیم  کنیم  خورشید را باهم 

  خــورشیـد را  چـه خواهـم " وقتــی  در  چشمانتـــ  شبـــ  را  جویـم 

  امشبـــ  را  مــاه من  تـویـی " دگــر  مـاهی  نمانـده  برایـم 

  این تو " و این ما ه و آسمانم " بدان که هرشبـــ تویی ماهتابم 

  آسمان  " در قعــر  تیرگــی  " قهرش  گرفتــه  از  رویتـــ 

  کـه  مـاه دگــر  آمده  " در  آسمانـم  " بگیـر  رویتـــ 

 
 

 

امشبــ را  بـا  من در  ساحل  بمـان   " تـا  صبـح آغـاز کنـم " تـــو را 

  چمن  زار  تسبیــح  را نشانتـــ  خواهــم داد "  تـــو را

  خــدا  را نـشان  خـواهـم  داد " تـــو را

  با همین چشمان خاکی  " بدون قطـره اشکی تا صبح  "رویـا مینگرم  تـــو را 

  تـو  ســر  بــر شانــه ام  " من چـون سـاحل آرام " خـورشیـد را بنـگـرم یـا  تـــو را

  مگر مردن چیستـــ  " گر در آغوشتـــ  " که پندارم " نداشته باشم روزی " تــو  را

 

 

 

 چـــرا  فقط " بـایـد  آدمِ تـنـــها را عــاشق  شـد  ؟

  چـــرا باید همه صدسال تنهایی راخوانده باشنـد ؟

  چـــرا   نـبــایـد  تنهایــی  داخل خشابـی  باشـد ؟

  چـــرا  تنهایـی بایـد تیـری بسوی  دل  ما  باشـد ؟

  چــرا  ساز تو  کوک  و  ساز  دل خاموش  باشـد  ؟

  چــرا بـایــد ملــودی عشـ♥ـق  " غمگیـن باشـد  ؟

 

 

  روز  خـوبـــی  هستـــ  " دریــــا هستـــ " ســـاحل  هستـــ

  یکــ  فنجـان گذشتـه ی تلخ هم هستــ  " یکــ کشکول ترانــه در کنارش هستــ

  مدتــ هاستـــ  دسته  گل  تبسم " بـرای دیدارتـــ پژمـرده هستـــ

 یکـــ  چـمـدان  تـصویـــر " کــولــه بــار  من هستـــ

  این خاطـراتـــ "  بـر دل من " چون آسمان آبـی "  ابـری هستـــ 

  تو یکـــ اتفاق خوبی ! روز خوبی هستـــ " دریا هستـــ  " ساحل هستـــ

 

 

 

 نـاگهان بـاران  " نـاگهان  التـماس  بـرگهـا  از  خیـس  شـدن

  تـرس پـاکـــ شدنِ  نـوشتـه هـا  از  رو بـرگـــ ها و مـحو  شـدن

  همین  یکــ  شبــ  را  من  و  تو شریکــ میباشیم  " شریکــ در  زنجموره اقـاقی ها

  امشبــ  تولد رویـا  از  رَحِم  کابـوس  استــ  " امشبــ  آبستن  واقعیتـــِ  خیـالی ها

  چــه  شیـرین  استـــ  " وقتـی  تــرس  از  خنـده  میگریـزد 

  مثل  حس  قشنگـــ  عشـ♥ـق " کـه  از تنـهایـی  میگریـزد 

 

 

  امشبـــ  زیـــر بـاران  " تشبیـه  کنـار سـاحل  واقـعیـتـــ 

 شبــ اندوه  شمال را  ...بـه شـادی  میگذرانیـم " بـه حقیقتــ

 

سعید 

 

  ویدئو  هدیه با ارزش  دوست  خوبم سید  حسن  برهانی " زرد  "

  ویدئو بن بست  تنهایی  (کلیک کن)

 آپارات بن بست تنهايي (کليک کن)

 

 

سوژه  : کمند  " یکــ  فنجان مرگ تلخ

طراحی  عکس  : مهسا  " تارا  دختر  رویا ها 

بازنگری  متن  : لیلا  "سمفونی  عشق 

ویدئو  بن  بست  تنهایی  " سید  حسن  برهانی  " زرد  "

قــــابـــــــ بـــــی تــــــــو

در میـان افــق نـگاهـتــ "بـدانـجـا کـه تـلاقـی عـ♥ـشـ♥ـق هستــ و نفــرتــ 

من به کدامین گرما دراین سرما "دل بندم " که واژه گانم پژند گشته ازمحبتــ 

از مَــامــَن رویــــا گــریــخـتـــه ام "تــا جـــان دهــم در آسـتـــان نـگاهتـــ 

بـگــذار ایــن افـکـار سیــاه مــرگـــ را خــاکــ کنـــم در قـعــــر سیـنــه اتــــ

آنـــگاه کـــــه در افـــکارم "خـــــود را رهـــــــا کــنـــــم در آغــــــوشــتــــ

 هر لحظه ام آرزوی بـا تــو بـودن" همیشه تـصویـرتــو در آئـیـنـه ی من استـ

نه برایم شبـ استــ و هرشبم شده روز"قابــ نگاهتــ در پشتــ خوابــ من استــ 

 شکستم این قابــ را به تنهایی" گویم فرشتـه ایی تو" اما اینجا زمین استــ 

 

 

  آمـــدی ؟ بـگیـــر فـالـــم را " جـانـــم  را " کـــه دیــــر استـــ ! خستــه ام 

ایـن من " از  تنــهایی دگـرسیـرم "برگـــ آخـر داستـان را رو کن "خستــه ام

مـیــدانــــی ؟  نـمیــدانــــی .... مــن  خــــوابــــ  عــ♥ـشـ♥ـق  را دیــــده ام

من هـرشبــ " بـا یـاد نـگاهـتـــ " درتـاریکــی ها "خـوابـــ تـــو  را دیــــده ام 

خـــــوابــــ آن حـســی را کـــــه بـــا  نــبـــودنــتـــ  نـفــــــریــن  گشتـه ام 

مــن بــــه تـعـبــیـــــــر ایــن  خــــوابـــهــا " مـد تــهــاســتـــ  مشـکوکـــم 

 نمیـدانــی کـــه  بـی تو هر لحظـه بی نفـسم "  نفس  به  نفسم  

 نگیــر  ایـن  حس  دوستــ داشتن را  " کـه بی  تـو من بی نفسم 

 

 

  تـــو  خــوابـــ  عـ♥ـشـ♥ـق  را  دیــده ای ؟

صبح  فــرداهـا غـرق  کابـوس مانــده ایی ؟

کابـــوس  مـن  دگـــــر رو  بــه قـبــلـه خـوابـیـده  استـــ 

چـون کــه بـعـد از خوابم " چـشمهـایم  تو را دیـده استـــ 

نـردبـان  آسمانــم  را  خاطـرتـــ  در هـم  شکستـه  استـــ 

تا آسمانم ریسمان کم بود " این دل درحال ریسیدن استـــ 

این  ریسمان دل  استـــ  تـا  دستم  بـه دستـــ  تـو استـــ

نگاهم چون سجاده ی نمازم" بـر تـو پاکــ و  پـر دعـا استـــ 

 

 

  گفتـم  عـ♥ـشـ♥ـق  پلیـد استـــ ... سیـاه ..... مـرا نـهیـبـــ  زدی چـرا ؟

گفتـم  عـ♥ـشـ♥ـق دامان دستــ خورده میخواهد " دگـر نگفتی  چـرا ! 

مـن  بــه  ایـن  عـ♥شـ♥ـق  هم  مـشـکـوکــم 

از خود گذشتـه مـردی هستـم  " نـاچاری  مانده  در راهـم  تا  آسمانــم 

هـر شبــ چون یکــ همزاد شیرین بدون هیـچ  سایه ایی " بـا او در امانــم 

در تـنـهـایـــی  خـــــودم  بـــودم  " آمـــدی  سـلامـی کـردی

در شـهــــر  خـالــــی  دلــــم  " کـــــودتـــــا بـــر  پـــا  کـردی

انگار زیـراین خاکستــر خفتـه " آتشی از نـو دستــ و پـا کـردی 

بـا  آتشی  پنهان  آمدی  و  آن  یکــ  نفــر  را  مثـل  من  کـردی 

آن یکــ  نـفــــر  مثــل  ظن  " بـــی  من  " امـا  پـر از  مـرد شد 

ازهمان جـاده ایی کـه آمد "مانـد " و نـرفـتـنـش انـدوه من شد 

 

 

  رسـم  عـ♥ـشـ♥ـق  بـازی  را  " ایـن  نیستـم 

نـا خــــداونـد  را  بـجـای  خـــــدا  پــرستـیـدن

مـن اینجـا  " تو  آنجـا  " فاصلـه ها را  بوسیدم

خیسی  نبودنت  را " از بوسه ایی تلخ پرسیدن

 در آسمــان شـعــرهـا یم " دگر  بـارانـی شـدم 

آسمـان چشمانم بی تـو "ای بـانـو " بــارانـی شدن

چتـــر  آبـــی خیالــم  را  " از  بـاور  نبودنتـــ  بستــم 

تا با  بودنتــ " تا  انتها  خواهم  رفتــ  " تا  خیس  شدن 

 

 

 

تــو هـمـ بـا مـنــ زیـر اینــ بـارانــ  بمانــ " خـیـسـ  عـ♥ـشـ♥ـقــم  ...

تــو را دوسـتتـــ دارم  " کــه دل بــه راه آمـدنتــــ بـستـــــه ام ...

 

 

سعید

 

عکس  و  تصویر " محبت  مهساااا  "( تارا  دختر  رویاهااا  )

بازنگری  و  ویرایش  "زحمت " لیلا  ( سمفونی  عشق  )

یلداست ، بگذاریم هر چه تاریکی هست
هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد
امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست . . .
شب یلدا مبارک دوست خوبم

 

دوستای خوبم وظیفه من بود این  پیام رو  وب  شما  بزارم  " اما  بلاگفا  بخاطر  کامنت تبلیغاتی

  آی  پی  رو  قفل  میکنه  مجبور  شدم  اینجا  یک  پست  مشترک  برای  همه خوبان  بزارم 

 

عــــشــــــ♥ـــــق خـــــــامـــــ♥ــوش

دیر  گاهی  استـــ  پریده  مرغِ  باغِ  خاطراتم 

خاطـراتـــِ  ناخوشِ بی  وزنِ  تاریکـی  ی  دلم 

 مرا  در  خود  فرو  بـرده ایی"  من  تو را  دارم 

دیر  گاهی  است  " در این  غربت  " در  این  آبادی  " ویرانم 

چه  شاید  بودم  زیبا  ! به  یغما  رفتم  و غارتــ  شدم 

این  اتفاق  خوبیه  " احساس  من " کــه   تــو  شدم 

احساس  تـو "   کــه  من  در  نگاهتــ  غــرق   شدم 

بعد  فنجانِ  تقدیرم " دل  مُرد ! گمانم عاشق  شدم

     بـاز  آمــدم بـه  زنــدگــی " بــه  عـالــم  پـرنــده ها     

به هر  دمی  که هردمش  تو  باشی  در  لحظه ها

قسم  به  شوق  قطره ها " همان  ترانه  ترا نه ها

احساس این  روزهای من بهتر شده ازعاشقانه ها

 نگاهـم  رنگی  شده  "رفتــ  از زندگیـم سیا هی ها  

دگر  نـگاه  توستــ بـا خنده هاتـــ "رویـای  شبا نه ها

دگر چوبــ خطه نبودن ها "پرمیشه ازدوستت دارم ها

زبانم  گرچه  ساکتــ " درونــم فــریــــاد با تـو بودن ها

این  اتقاق  نبود  که  من  توی  شلوغی  دیدمتـــ

در  دل  کـــویـــــرم امـا  " من  بـارونــــی  دیدمتـــ

سبد  خلوتــ  به دستتــ  " چون عطش  سرابــ  دیدمتـــ

خاکــ  و  خار  و  خوابــ  اینجا " کـه  در خیالـم  دیدمتـــ

تو را  همچون  خوابــ هایم  "شیرینِ فرهاد می دیدمتـــ

من  ترا چون  دانه های  باران  " بی تکرار  می دیدمتـــ

در  دلم عشق "و تو بی خبر از این نگاه که عاشقانه می دیدمتـــ

لحظه رفتن از کنـارم " چون رودی آرام ! ای کاش باز می دیدمتـــ

خیـابـان  شلـوغ  ! گـم  بود راهتــ  بـرای من

رنگــ  زرد این  خیابان  ! مثل  خوابــ تو  در من

  دیـوار  به دیـوار  دلتنگی ام " نگاه  آشنای من   

 ذهن اُریبم " این تنهایی تو " این من  بی  من 

چگونه  بگویم  راز  دل  " که  عاشق  شده  این من

بین  این دل  تا آن دل " تفاوتــ هاستــ " ای  بی  من

مُهـر سکوتــِ زبانـم " رازخفتـه ی خیسی درچشم من

بـه کدامین سـو  فریـاد بـرآورم " که عاشقتــ شدم من

انـگار تـو تقدیـر منی " من هنـوز  ماتــِ مرگــِ فنجانِ  تقدیـرم 

به سکوتــِ  وسعتی کـه  " در  شهـر کوچکــِ بی بالِ خیـالم 

از ندیدنتــ تـا الان  " زیر  باران  جا  مانده ام   

آشیانِ  نگاه  آشنایتــ  " در  دلتــ جایی ندارم  ؟

به  آسمان  برده  " این  اتفاق  تقدیر  ما را 

یاد بـاران " یاد دریــا " یاد آن فنجان تقدیر را 

یاد لحظــه ی دیدنتــ "  کویــر  کردم دریـا را

دستــ  به دستتــ " دوستــ دارم  دستم  را

انـــگار  آمـــدی  درد هـــا  را  نـصـفــ  کنیم 

آمـدی کــه غـروبــ جمعـه ها را حذفــ  کنیم 

اعداد را به روزهای هفته یکایکــ اضافه کنیم 

مـاه ها " سـال ها در یـاد هـم زنـدگی  کنیم 

 از فنجان تقدیـــر فـال سیــاه " چشمانم را گرفتم  

بـا فنجــان خالــی ی بــدون  فـالتـــ " فـال  گرفتم

 چشمانم را در این جنگل وحشی از عشق برگرفتم  

یوسفــ دلم را " از گرگــ هزار دستــ " به تارکــ گرفتم

بوی  نم  داره  هنوزم  " کفش  های  لنگه  به  لنگه ی  پا هامون

چه  غریبه !  یاد وقتی " که  دیگه  بر  نمیگردی  به  خاطره هامون

 یـــاد بــــارون  " یـاد  خیابـــــون   "  یـــــاد  ایـن  روزهــــای  نـگرون 

همــه  قربــونــی یکـــ لحظــه نــگـاه تــو "حتــی شده تـوی خیــابون 

مـن عــاشـق بـودن بـا تـوام " بـا نـبــودن هــایت نکن مــنو پـریـشون 

ســلام "ســاده ی  زیـبــــا !  میـگویـــم  از  حــــرفــ هــای پـنــهـون 

تـقـدیـم تـــو  پـریـشـونــی مـن  "  ایـن عشق باشد تا  ابـد بـیـنمون 

 من بازمانده غـم و گریـه ام " دلـم کلبـه ی کـوچکی ستـــ بـرایـمون 

 حوصله  کردی  "  باران  "  صدایم  بزن 

این  دل  عاشق  را   اتفاقی  تازه  رقم  بزن

دیگه  نمی بازم  تو  را  "  این  اتفاق را  تکرار  بزن

بازم  می بینم  تو را ! فنجان تلخ مرگ را " رنگــ  زندگی  بزن

 

 

سعید

طراحی  و انتخاب  عکس  : مهساااا  ( تارا  دختر  رویا ها  )

انتخاب  موسیقی  : لیلاااا ( سمفونی  عشق )

باتشکر  از  مهساااا  و لیلاااااا

تــرس  مرگــ  خاطــره ها  

مرتضی جـان نبـودنتــ بــرای مــاغمی بس  بـزرگــــهستــ " آنقدرکـه بغض هایمان 

 درگلـویمــان خفــه شـده" نفس حبـس وچشـم درنبودنتــ تیــره و تـــار گشــتــه  

 مرتضی جـان هیچگاه ازیاد وبا ورمان نمیروی " چون آنهاییکه با تو  و  صدایتــ

و  حـس  هـایتـــ خـاطــره دارنـد" تـو  را در  لحظـــه لحظـــه خـاطـــره هــایشان دارنــد

مرتضی  جـان" این خیـل عــزادار و سیاهپـــوش راکه می بینی ناراحتـــ نبـــاش" اینـــان

سیاه پوش وعزادار ترس ازمرگــ خاطره ها هستـــ که اینطور سراسیمه به سویتــ  میآیند

و  الا تو برای هیچکدام ماکه با تو دنیایی داریم  ولحظه هایی زندگی کرده ایم رفتنی نیستی  

فقط از  این پس تــو  رادرکنارمان  نـداریم" در  قلبمان  همیشه هستی"کنار لحظه لحظه

خاطراتــ  ما"روحتــ  شاد  " راضی  هستیم  به  رضای  خدا 

نگران اجازه  گرفتن ازخدانباش" اگراجازه هم نداد  مرتضی جان" بدان اینجا همه  بیادتــ

هسـتـنـد "تــرانــه هـایـتـــ را  تــوی بـهتـریـن و بـدتــرین لحظاتــــ زنـدگــی شان زمـزمــه می کنند  

تــو  فقـط  لبخنـدبـزن" کـه  انسانی تاثیـرگذار  هستی

 مرتضی  جـان "تـاریـخ تـمام لحظاتـــ من بـا  صدای  تـو  رنگــ  و  بـو  گرفته  " برای  تو  بزرگوار

نـوشتن سختــ استــ فقط  میتوانـم بگویم اینجـاهمـه نـگـران مـرگـــ خاطــره هایشان هستنـد

تـــو  همیشـــه  بـــرای  مـــا  هستـــی 

 

درد و  دلـــ  سعیــد 

 

فنجانـــــ  تقدیـــر  

 

 بریز !... با توامـ ساقیـ ... بریز" پرکنـ از شرابــ سرخـ اینـ جامـ خالیـ را !!!

 فراموشـ کنـ کهـ از اولـ شبــ چند بار پر کردیـ و چند بار خالیـ شد " اینـ  جامـ را !!!

 اينـ بار میخواهمـ ازاو بنویسمـ"آنـ دربستهـ واتاقـ خیسـ شدنـ هایمـ رابنویسمـ

  آنـ اتاقـ را کهـ تنها بود را بنویسمـ "موجیـ از  رقصـ درد  "منـ  چهـ بنویسمـ ؟

ان  نقش  که نقشه ها  داشت " نوشته های  خیس  و . . .  ( ادامه مطلب )

سعید

 

ادامه نوشته

قــابـــ  خــالـــی انـتــظار

هـــنــــــــــــوز

بــــــه چــــــرخ گــــردون دلـــــــم  " عـــادتـــــ  نـــکــــردم "  کـــــی  بـــــر  میگـردی ؟

بـی امـان " بـی اراده "بـی قرارم "من درابهامی خودم راشسته ام که بر  میگردی !

 که نمانده سالهاستـــ " من در  خیالم  " هرچند  مدتهاستـــ "رفتی  و  بر  نمیگردی

هـرنفسم بـوی کسی " یادکسی  " درحریم کـوچه ی یاس واقاقـی کنج  هردیـواری

با نبودنت "با  دردم "من آشنای آبـــ و آبیهام " رنگین کمان بیرنگـــ دنیای بی کسی

من خیس در خیابانِ نبودن های تو  " و هزاران  تو "در پی بودن با  من  یا هر  کسی

مـن  چــشــم  بـــــه تـــــو  دارم ای  آسـمـــانِ  سـیـــــــاه " کـــــه  تـــکـــ  رنــــگـــی  

اشــکــهــایــــم  را  بـــبــــار  بــــــر  مـن  کــــه شـایــد  روزی  پـــایـــیــن  بــیـایــی

کـــاش  میــشـد بـــــرهـنـــه  شـــوم  " وا کَنــــم خــود  را از  ایــن  رخـتــــِ  زمینـی 

چـه کنـم کــه در ایــن غـوغـای نـگاه همیشگـی " مانـدم بـه انتـظارتـــ  بـه اسیــری 

من  تـوی  خیـالـم  هنـوز  تـو را دارم  "  قـد  چنـد زمستـون " قلبــــ  پـر سـوز  دارم 

ماه پس ازهزارا ن سالش گرد من میچرخد "من میل به  رویا "در خوابــ دیدنتــ را دارم 

من در نـگاه  پـاکش " چشمم بـه دنبـال نبـودنـش " میـتـرسم از جـا ی خالـی ا ش

درختــ و شبــ و خورشید پر از رازی خوبــ "محو تماشای من میگردد"در راز پنهانی اش

این من و  همهمه ی دریا  و ساحل  اش " یاد او نگاه " من در آن هیاهو  به دنبالش

من  کجا روم که نباشد یادش در  خاطرم " در  بی  نهایت افق  من  و او  و هاله اش

او  در پــس  نـــگاه  بـــه  هـمـان  آسمــان "  و مـن  غـــرق در  نــگاه  آسمــانــی اش 

نـــگاه کــن مـــرا  " آسمــانـتـــ  منـم  " آنـکه  دل زد بـه دریـای طـوفانیـه تنـهایـی اش

تـو  یـادی "یـا خاطـره " شاید سایـه ایـی در پـسِ  هـر سایـش " ای  بتـــِ بی ستـایش

جایتــ خالی نیستــ " گرچه نیستی در کنارم "من هستم و تو "عشق و خاطراتِش

چـشـم  مـن غــــــرق آبـــــی دریـایــــی ا ش " یـکــــ صـــدا مـی گــویــــم اش  :

قــرار نیستـــ کــه اصلا از خـوابـــ  تــو پــاشـم " مبـادا تـو را یـکـــ روز نـداشتـه بـاشم 

من  عاشق  خوابـــ  بودن  های  با تـو ام  "  بیداری  را  چه کنم  وقتی  تـو را ندارم 

ایـن  قـــابــــ  شکستــه  و تــصویـــرتــــ  را  همیــشـه دارم در یــــادم  " در آغـــوشـم 

بـا  چـشمان  بـاز  رو بـه تـو خـواهم  خوابید هرشبـــ " تـاشاید  بیایی بـه بیداری ام

افسوس  کــــه در سـکـوتــــ  خـــود  گـــم  شـــوم " مـــاتـــ  شـــوم  " خیـــره  شــوم 

تـــــو  در  کادری  از عـکـس  خــواهـــــی  مــانــــــد " کــنـــــج  ایــن دل  تــنــــــهایـــم 

عکسهایتـــ بـامن سخن  خواهند  گفتـــ " شیشه  شکستـم  تا  بشنوی  حــرفهایـم

چـه کنـم کـه  همیشه  مـات در دیـدن منـی " ایـن مـن و  ایـن  تـو  و  لبـخنـد  تـلخـم 

مـن تـو را تـا کـی بـه بـستـر خوابـــ  بـرم  " تـرس  دارم کـه  روزی بـا تـو  بـه دوزخ  روم

من بـزیـردستـــ کــوزگــر پـیــر درلابــلای فشـارمـهـربـانـش بـدنـبـال نـقش بـهتـریـنم

  نـقـش خـوبـــ  را  بــر  مـن  بـــزن  " ای  مـهـربـان  " مــن  کـه  لال و  بی  زبـانــم

دانــه را می دیـدم  " کـه پـر ازذوق غنچه وبرگــ " بـه احساس من شدنم مینگریستـــ

این بـاور  " نــابـــ و زیـبــاستـــ "بـه دلـــم فـــرصتـــ انــکار نمیداد " او  مــرا  مینگریستـــ

بـــا سـکوتــی تــلخ از پـــوسیـــدن  " پـــای بـــودن تـــاریـــکـــ استــ

تــلخ  تــلخ  " بــــه  تــلخـــی  تــــمام  بــــادام هـای  نـــارس  استــ

این  سکوتـــ  گـرچه  تــلخ  استــ  امــا  پــر  از  فـریــاد شیریـن استــ

هـمـان  شـیـریــن  کـــــه  از  فـــــرهـادش  سـالــهـا بـــــه دور  استــ

بـــــرای هیـــچ صـفــــ بـستـن  " چـقـدر ایـن خـوابـــ بـی بُــعـد استــ

دستـان چـرکیــن تــو ای مهــربــان  " تــمـام سرنــوشتــ  من  استــ

ازغــــم پـیـشـگان پــــوچ  " متـــرسانـیــدم ازدوزخ

کــه مـن هـــر روزم مثـل امــروز در دوزخــم هــر روز

پــر از آتـش  " نمیســوزم " کــه من بـیــمـار بـی خـوابـی نیـستم

مــن ســــــالــــهــــاستــــ  کــــــــــــه در خـــــــوابــــــــ  نـــیـــستـــم  

و هــــرشبــــــ آنــچــــه را پـیـشـتـــ دعـــاکـــردم" شــد نـــصیــبـــم

و حــال جـسارتــــ میـکـنــم یـاربـــ " در  دلـــم  بـاقـیـستـــ  دعــایـم 

خـستـــــه ام  ! چشـمهــایـــم را بـــــاز رو بــــه عـشقــم بـبـنـــدم

حـال درهـجـوم شبـانـه ی اشـتـیاق " همین هستـــ هرچه هستـم 

در  قـابـــ خالی انتـظارم " تـورا  از خـدایم بـه تـکرار "بـه آرزو نشستم

 دلم همیشه ابریست "خورشیدچشمانم را به قابـــ خالی اتـــ سپردم

بـــــــــــــــــــادابـــــــــــــــــاد

دســتــــــــانــــــم درانـتـــها  " ارزانــی تــــو بــاد

ارزانـــی تــو یــا هــر کــه چــون تــومهربـانـم بــاد

 مـن  هنـــوز  عـادتـــ نـکـردم  بــه ایـنـکـه  تــو  بـــر  نــگــردی 

مـن  هنـــوز  تـــو  را دارم  کــــــه شــایــد روزی  بـــر  بــگردی

ایــن  مـن و  ایـن  یـکـــ  دریــا  انـتــظـار 

ایــن تــو  " ایــن  یــکــ دستـــ  بـی قــرار 

 

 

عـکسـ  و  تــصویـر و طراحیــ "  زحماتــ  مهساااا 

بـازنـگریــ  و  ویـرایـشــ  "  زحماتــ لیــلاااا

تـشکـر  از لیـلااا  و مهسااا