چقدررررررر دلم برات تنگ شده سردار....
سردار قاسم سلیمانی![]()
چقدررررررر دلم برات تنگ شده سردار....
سردار قاسم سلیمانی![]()
صاف زل زدی توو چشمامو گفتی: چه میشه کرد؟ باید تحمل کرد..گفتی ما هم دیگه به سنی رسیدیم که وایستیمو رفتن پدر و مادرمونو ببینیم...گفتی نباید انتظار داشته باشیم دنیایی که برای همه یه جور تموم میشه برای ما فرق کنه...گفتی تا همین جاشم خ شانس آوردیم..
به حرفات فکر می کنم..به عزرائیل و به خدا هم.. به این که چندبار مرگ سررسیده و انگشت اشارشو گرفته سمت خانواده ما اما با وردها و دعاهایی که خدا یادمون داده دورش کردیم..چندبار اشکامونو دیده و دلش به رحم اومده و رفته..چندبار؟!...
زندگی می گذره...می فهمیمو نمیفهمیم و شکر می کنیم و نمی کنیم...
بهت نگاه می کنم..مثل حرفات محکم نیستی.. حتی خودتم دوست نداری چیزایی که می گی رو بشنوی..
حرفات درستن اما چاره نیستن مسکن نیستن..حرفن ..باد هواا..
دردهایی هست که هیچی آرومشون نمی کنه حتی آگاهی..
کلمات...کلمات گاهی خیلی بی رحمن...رک و مستقیمن و درست فرو میرن تو قلبت..آتیشت می زنن...فکر کن نشسته باشی رو به اسکرین و در مورد سرطان معده بخونی در حالی که آزمایشهای تازه عزیزی توو دستاته..فکر کن کلمه های بی رحم تمام حقیقت روند بیماری رو بدون اینکه دلداریت بدن بهت بگن و تو و هاج و واج نگاهشون کنی و به خدا بگی خدا جون خیلی سخته نکن این کار رو با ما..نکن ...با هیچکس... کاش دنیا جور دیگه تموم میشد..جز با مررگ..کاش ..
#تو-را-جاودانه-می-خواهم...
#بمان-کنار-من-نرو-بگو-دروغ-است-هرآنچه-می-خوانم- و-می-دانم-این-روزها...
سلام![]()
همیشه از این که یه روز کور، کر یا لال بشم می ترسم..عجیبه اما می تونه اتفاق بیفته حتی توو این زمونه و با این همه پیشرفت علم..
چند روزه که افتادم رو دور دانلود کردن فیلم و سریالای قدیمی و مرور خاطرات و داستان فیلم ها..اولین فیلم قدیمی که دانلود کردم پرسه در مه بود با بازی شهاب حسینی و لیلا حاتمی..داستانش در مورد یه آدم مستعد در حوزه ی موسیقی بود که فکر می کرد خیلییی استعداد داره و نخبه ست و حتما یه روز بهترین آهنگی که هیچکس تا حالا نساخته رو می سازه و می ترکونه.. اما این توهمی بیش نیست و در آخر به نقطه ای می رسه که دیگه حتی گوشاش موسیقی ها و نت های معمولی رو هم نمی شنوه..تنها چیزی که می شنوه صدای سوت ممتده..سوت ممتد..و این دیوونه ش می کنه و به همش می ریزه...با اینکه فیلمو خیلی دوست نداشتم اما ترس چندسالمو دوباره یادم آورد اینکه یه روز بیاد که از همه ی صداها فقط سوت رو بشنوم یه سوت جیغ و ادامه داااااررر...وقتی فیلمو دیدم از خودم پرسیدم آیا همچین چیزی ممکنه؟ اینکه یه آدم از یه جایی به بعد توو کل زندگیش فقط صدای سوت بشنوه؟؟؟ و امروز پیام زیر رو توو یکی از صفحات مجازی خوندم و باز ترسیدم و دعا کردم که همه بتونن صدای پرنده ها رو مخصوصا دم صبح،، صدای موج دریا رو وقتی خروشانه و صدای بارونو وقتی آروم آروم می چکه روی شیروونی و سقف خونه ها و از همه مهم تر صدای مادر و خانوادشونو بشنون... امشب شب قدر اوله برای همه ی بیماران دعا کنییم..خدا می شنوه و خیلیییییییییییی زودتر از چیزی که ما فکر کنیم جوااب میده و اونقدررر هوامونو داره که گاهی تقدیر رو با دعای بنده هاش عوض می کنه .....خدا مهربان خدا خووووووب است....
پیااااام:
سلام
از همتون خواهش میکنم
برای شفای یک مریض به درگاه خداونددعا کنین
خدا رو به صاحب الزمان قسم بدین....
مریضی که یک خانم جوونه...سید هم هست
گوشهاش در موقع بیداری همیشه و دائما سوت میکشه چندتا سوت بلندوهمزمان باهم
19 ساله که حتی یک ثانیه این سوتها قطع نشدن
صداهای بلند وحتی بعضی صداهای معمولی رو نمیتونه تحمل کنه
یک اذان عادی مسجد رو نمیتونه گوش کنه گوشهاش بشدت دردمیگیرن و سوتشون تاچندروزخیلی خیلی بلندمیشه
هیچ مجلسی که توش بلندگو باشه نمیتونه
قرآن یادداره باترتیل قرائت کنه خیلی خوب اما بخاطربیماریش نمیتونه
خیلیییی دلش میخواد سحرهاعبادت کنه اما با بیخوابی سوت گوشهاش خیلی بلندمیشه
شنواییش مرتبا داره کمتر میشه کمتر وکمتر
بخاطر بیماریش توخانوادش خیلی تحقیر ومسخره میشه
.....وبیماریش علاجی در علم پزشکی نداره
خواهش می کنم....
دعاش کنین...
بخدا این شفا روواسه بندگی خدامی خواد بخداخیلی امیدداره به شفا
شفای اون برای خداوند سهل و آسانه
خداوند که علی کل شی قدیره
خواهش میکنم
وقتی انشالله شفاپیداکرد خبرش رو همینجا میدم قول میدم
امروز رفتیم مسجد ..جشن بود و همه شاد بودن ..شیرینی و شربت دادن با بغض برداشتیم
فردا تولدتونه آقا، کل ایران براتون جشن می گیرن اما خودتون نیستین
هستین البته چشمای ما یه عمره کورن......
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
خلاصه که:
اگر از ساغر دیدار مرا جامی هست
بشتاب عمر مرا نیز سرانجامی هست...
تولدتون مباررک![]()
![]()
![]()
همین
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
دوباره برگشتم اینجا..به خونه ی امن قدیمی م.. هرچند که قبلا هیچی از خودم نمی نوشتم اما کللی دلتنگ فضای وب بودم و حالا می نویسمو دوباره دنبال دوستای جدید می گردم..دوستای وفادار به وب نه شاخای اینستاگرام ![]()
![]()
تعطیلات عید رو به پایانه! برام غیرقابل باور که اینقدر زود داره تموم میشه دیشب جایی جمله ای خوندم که مضمونش این بود : زمان نمی گذره می دوئه! و به این فکر کردم که زمان مثل یه ماهی از توو دست آدم لیز می خوره و در میره ...و تا میای بفهمی و نجاتش بدی مرده! فکر کردم چقدر زمان مرده داشتم تو این 15-16 روز تعطیلی و بدون حساب و کتاب به خودم گفتم خیلییییییییی!
کلی برنامه برای خودم ریخته بودم اما علنا هنوز یکییش هم به طور کامل تموم نشده! دلم می خواست تمام رمان هایی که آقای متخصص دوست داشتنی بهم معرفی کرده رو بخونم ولی نتونستم و هنوز خیلیاش نخونده مونده حتی همین کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ که فکر می کردم با متن جذابی که داره دو سه روزه تمومش کنم! عاشق موضوعات جنگ ویتنام شدم! شاید مسخره به نظر برسه اما به قول خانم نوسنده ی کتاب، جنگ جاذبه هم داره...خوشحالم که حس می کنم اون زمانو می تونم درک کنم می تونم خودمو بذارم جای اوریانا فالاچی و توو ذهنم صحنه هایی که دیده رو بسازمو ببینم ..هر چند خیلیییی تلخ هرچند خیلیییی دردناک اما واقعی!
فهمیدن همیشه درد داره اما به قول آقای شماره 3 درد روح آدما رو بزرگ می کنه! و من عاشق این نوع بزرگ شدنم عاشق فهمیدن...
کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچو حتما باید همین امشب تموم کنم بلکه لااقل خودمو به یه کتاب دیگه ام برسونمو اینقدر تنبل نباشم و از برنامه م عقب نمونم!
الان ساعت شش و نیم روز پانزدهم فروردینه..دلم می خواست امروزم می رفتیم بیرون..هوا خوبه و به آدم شوق قدم زدن توو خیابونای قشنگ با بوی عید و شکوفه ها رو میده..صدای پرنده ها هنوز بلندهههه و خووووب
دیروز باغ پرندگان بودیم..خوب بود آب و هوا عوض کردیم..
خدا رو شکر نهال خرمالویی که پارسال توو حیاط کاشتم برگ داده و کلللللی خوشحالم کردههههه..امسالم آبجی تو حیاطمون دو تا نهال پسته کاشته که جوونه هاشون درومده و سهم بیشتری از بهار رو قسمت ما کرده.. برگ ها و انجیرهای درخت انجیرمونم همچنان بعد از سال ها به راهه...
خدای خوبممم شکرت بابت همه چی![]()
تا بعددد![]()
![]()



شاید دیگربس است هرچه باکفشهای "نو"،راه کهنه رفته ایم
تا
بود،کربلا منتظر حسین (ع) بود ... تا هست،حسین (ع) منتظر ماست...
پای "رفتنی" باید ساخت.



ﺑﻪ ﺑﻪ، ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ! ﻓﮑﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻫﺴﺖ،
ﻭﻟﯽ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍﻧﯿﺴﺖ
ﺳﺠﺎﺩﻩ ﺯﺭ ﺩﻭﺯ ﮐﻪ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺩﻋﺎﻧﯿﺴﺖ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺳﺮ ﺳﺠﺪﻩ ﮐﺠﺎﺭﻓﺘﻪ ﺣﻮﺍﺳﺖ؟
ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺳﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﮐﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺍﺧﻼﺹ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺷﺪﻩ ﺣﯿﺮﺍﻥ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﺑﺪﺍً ﻗﺼﺪ ﺭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺍز ﮐﻤﯿﺖِ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺳﻪ ﻭﻋﺪﻩ
ﺍﺯ ﮐﯿﻔﯿﺘﺶ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺲ ﮐﻪ ﻗﻀﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﮏ ﺫﺭﻩ ﻓﻘﻂ ﮐُﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺭﮐﻌﺖِ ﻣﻦ ﺣﺎﺋﺰ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎنيست!
ﺍﯾﻦ ﺳﺠﺪﻩ ﺳﻬﻮ ﺍﺳﺖ؟ ﻭﯾﺎ ﺭﮐﻌﺖ ﺁﺧﺮ؟
ﭼﻨﺪيست ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺭﺧﺪﻣﺖ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮ ﻣﻦ! ﺗﺎﻏﻢ ﻭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮﺭﻡ
ﻣﺤﺮﺍﺏ بیاﺩﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺷﻤﺎﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯽﺩﻏﺪﻏﻪ ﯾﮏ ﺳﺠﺪﻩ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ
ﺗﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﺴﻂ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺟﺪﺍﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮ ﺳﮑﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ٢ ﺗﺎ ﺳﮑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﺎنكيست، ﺭﺑﺎﻧﯿﺴﺖ!
ﺍﺯ ﺑﺲﮐﻪ ﭘﯽ ﻧﯿﻢ ﻭﺟﺐ ﻧﺎﻥ ﺣﻼﻟﯿﻢ
ﺩﺭ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﺎ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﮔﺮ ﻫﺴﺖ، ﺻﻔﺎﻧﯿﺴﺖ.... .
"اللهم انی اعوذ بک من صلاة لاترفع و من دعاء لایسمع
شعر از سعید طلایی