مے نویــسم از احساســم..

دســـت ِ منو بگــیر .. حسِ منو بــفهم

 اين وب براي هميشه تعطيل شد نميبندمش چون يادگاري بمونه از روزاي قشنگي ك كنارت داشتم 

روحت شاد محمدرضاي من 💔🖤

اينستا> farzanevahab

تاريخ یکشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۷سـاعت 12:28 نويسنده فرزاטِ | |

 

 

 

 ایــنم دختر کوچولوی من ک حالا 9 ماه داره ولی کلی کار بلده مثل : بای بای کردن .. دست زدن .. نشستن .. چهار دستو پا رفتن و به تازگی رو پاهای خودش می ایسته .. کلماتی هم که بلده بگه اینان : بابا ماما آپ َ هاپوو. دَدَ

 

تاريخ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴سـاعت 20:22 نويسنده فرزاטِ | |
سلام کوچولوی بند انگشتی ِ من ..

الان 9 هفته داری و قد یه توت فرنگی شدی:) حدود  دوو نیم سانت!!!

حالت خوبه مامانی ؟ احتمالا خوبی چون از دست تو یه هفتس که خونه نشین شدم ..منی ک انقد  تند تند راه میرفتم ...

انقد پر جنب و جوش بودم .همیشه پله هارو دوتا یکی میکردم و بالا پایین میرفتم ..حالا همه چیم عوض شده ..آخه دکتر گفته راه نرو 

حتی!!   راستش ترک عادت خیلی واسم سخته مامانی ..انگار ک به آب میگن خیس نباش !!

حالا انقد یواش یواش راه میرم ..حالا وقتی باباییت از،سر کارمیاد  نمی تونم بپرم بالا و دستامو دور گردنش حلقه کنم و بگم خسته نباشی ..

همش میگذره توت فرنگی خوشکل من :) به خاطر تو اینا هیچی نیس عزیزکم ..که حتی دلم نمیخواد اندازه یه نقطه اذیت بشی..

فلن تا  اسفند اوضاع همینه کوش 

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 12:2 نويسنده فرزاטِ | |

من صدای اون فرشته ای که خدا گذاشته تو دلم رو شنیدم باورم نمیشه....

اصلا فکر کردن بهش برامعجیبه..همیشه مامان برام یکی دیگه بوده !

اونی که بهش وابستگی عاطفی دارمـ یکی دیگه بوده....من همیشه فقط بچه بودم..

نقش مامان مال یکی دیگه بوده.... اما... دیروز طنین صدای قلبی

 که شنیدم انگار به من گفت که نقشم تو زندگی داره عوض میشه... صدای زندگی موجودی رو شنیدم

 که داره درون من شکل میگیره هنوز هم گیجم...نمیتونم بهش واکنش نشون بدم چون خودم هنوز

 مات و مبهوتم!!

خدای بزرگ تپش زندگی که درونم آغاز شده رو هرگز متوقف نکن...آمین


+تمشک ِ من به جرات میگم اون موقع که رو تخت سونوگرافی دراز کشیدم قلبم 

به اندازه ی قلب ِ تو تند میزد !!

آقای دکــتر بمـ گفت چرا انقد استرس داری ؟ گفتمـ  دو هفته ی پر از استرس ُ گذروندمـ

گفت حتما واسه همینه که زیر جفت یکمـ خونریزی کرده ..گفت خانوم خیلی مواظب خودت باش

 بعد همینجور که نگام به اون تلویزیونه بود این صدا پخــش شد  :

                                     *  صدای قلب فرشته کوچولــوی من   *

 اشکـ تو چشام جمع شد .الهی قربون اون صدای تند تند برم .از وقتی اومدم هزار دفعه گوشش کردم :)

اینم عکست  تمشکِ من :)



تاريخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 9:7 نويسنده فرزاטِ |
تمشـکِ من دیشب تا صبح خوابِ سونوگرافی دیدمــ .. خوابای بد :(

 همش استرس ِ اینه که امروز میخوامـ برم سـونو و صـدای ِ قلبــتـو بشنوم ..خواهـش میکـنم قایم موشک بازی رو 

بذار کنارُ قلـبِ کوشولوتو نـشون آقای دکتـر بده ..تا خیالمـ راحت شـه مامانی ..اگه امروز صدای قلبـتو بشنوم 

به هـمه ی اونایی که تا حالا خبر اومـدنتو نداده بودم میـگم ! کوشـولوی من قلبـتو بم نـشون بـده 

بچه ها دعا کنیـن خیلی اسـترس دارمـ ..



تاريخ شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 14:29 نويسنده فرزاטِ | |
 سلامـ تمشکـ خانوم! 

چون احساس میکنم تمشکا خانومن ..  بت میگم خانوم..کوچولوی من الان 7 هفته داری و اندازه ی

 تمــشک شدی ..مث ِ تمشک شیرینُ خوشزه ای .. و فکــر کردن بت دهنمو آب میندازه ..

 انقدر که دلم میخواد وقتی به دنیا اومدی هر روز که چشای روشنتو یاز میکنی یه گاز از اون 

لُپــای قلمبت بزنمـ آخ .. الان یه دُم ِ کوچولو داری مامانی که تا اخر این هفته دمت کوچیک 

میشه و میفته و کم کم داره تمومِ اعضای بدنت کوچولوت  تشکــیل میشن ..  تو خونه ی آبی خودت 

همش در حال اینور اونور رفتنی ..اما من هنوز متوجه این حرکات نمیشم ..باید صبور باشم!!


مامانی این روزا در گیر اساس کشــی ِ ..آخه واسه اومدنه تمشک خانومم باید یه خونه ی بزرگتر بگیریم

اما قول میدم که اصن چیزِ سنگین بلند نکنم که اذیت شی تمشکِ من ..

+  این قالب خوشکل هدیه دوست گلم  ( بانوی یار ) هستش ..  عزیزم خیلی 

خوشحالم کردی مرسی :*

تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 20:41 نويسنده فرزاטِ | |
هیچـــی بهتر از ایــن نیست که صبح با این صدا پاشی " فرزانِ پاشو داره دوباره برف میاد "

و بعد بلند شی ببینی همه جا سفید پوش شده ^_^


+ بریم ادامه یه سری چیز میز خریدم  ( بدون رمز )


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 10:58 نويسنده فرزاטِ |
دیــروز اصلا حالمـ خوب نبود ..خیلی بی حوصله شدم ..اصلا کلافمـ بد اخلاقم شدم :(

 تمامـ روزو با مادر شوعری اینا بودمــ ُ انقد بم بد گذشت گرمم بود ..حوصله حرف زدن نداشــتم

وقتـــی همسری شب اومد ..بهش گفتم دلم میخواد یه عالمــه غُر بزنمو یه عالمــه گریه کنم !!

گفت باشه عزیزم میشنوم ..باباتو بغل کردمُ از زمینُ زمان نالیدم ..خیلی آرومم کرد واقعا تنها کسی

که میتونست این کارُ کنه اون بود ..خیــــلی بهتر شدم ..خالــی شدم ..اما امروز خیلی شادُ خوشحالم

آره عدس کوچولوی من اگه یه روزی دیدی خیـــلی حالم بده و بد اخلاقم کافیه به باباییت بگیــ بام حرف

 بزنه و آرومم کنه مطمعن باش خوبِ خوب میشــم :)



+ کم کم داری خودتو نشون میدی کوچولوی من ..نشونش بد اخلاق شدنِ اینروزام :/

دوستای گلم یکی از دوستام خواسته تا ازتون بخوام یه اسم  دختر بگین که به امیــر حافظ بیاد :* مرسی

تاريخ شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 14:52 نويسنده فرزاטِ | |
امـــروز  وقتــی داشتیم از دکتر برمیگشتیم ُ با هم مغازه هارو نیگا میکردیم یهو چشت خورد به توت فرنگی

های تو مغازه و هی به من گفـــتی مامانی من از اونا میخوام واسم بــخر منم به باباییت گفتم ُ واسمون خرید

این اولین چیزی بود که ازم خواستی کوشولوی من تا واست بخــرم ..نوش جونت !


قبلنا چقد از محیــط بیمارستان.. شولوغیاش کلافه میشدم امــا امروز که با بابایت رفتیم دکتر چقدر همه چی 

شیــرین بود ساعت 9:30 نوبت داشتم اما ساعت 12:30 نوبتم شد اما اصلا غر نزدم و حتی انتظار ِ دکتر هم برام

شیرینه .." انتظاری که برای تو باشه " .. خانوم دکتر تاریخ تولدتو مشــخص کرد..

 احتمالا یا شهریوری میشی یا مهری عدس کوچولوی من ! تازه کلی آزمایشم نوشت که مامانی باید انجامشون

بدم واسه سلامت قندِ عسلم ..

+ کیمیا رو یادتون میاد ؟ این  ...خانومــی شده واسه خودش این


+آخ که چاکِ سینت منو فنا کرد :|

تاريخ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 18:39 نويسنده فرزاטِ | |
میدونمــ که هنوز خیلی زوده واسه انتخاب اسمــت اما چیکار کنم که منو بابایــت خیلـــی ذوقشو داریمــ..

دوست دارم وقــتی بزرگ شدی اسمتو خیلی دوست داشته باشی ..یه اسم با معنی و ایــرانی !!

اگه دختر بشــی که اسمت انتخاب شدست و قطعیِ عدسم ..اسمتو میذاریمــ "روژان" این اسمو

بابات واست انتخاب کرده یادت باشه ! اما اگه پسر بشــی .. نمیدونم همش داریم تغیرش میدیم

میخوایم یه اسمی باشه که به روژان بیاد و اسم با مسمایی هم باشه ..گزینه های انتخــابی ِ ما

کیـــان و کـــارِن هستن ..

بچه ها شما هم نظرتونو بگین  از بین این دوتا یا اگه اسمِ قشنگه دیگه ای میدونین؟؟

اگه به من بود 5 تا دختر میآوردم 5 تا پسر !!

 چون واقعن انتخاب کردن اسم از بین این همه اسم خوشکلخیـــلی سخته ..

دلم میخواد به اندازه ی همه ی اسمای خوشکل بچه داشته باشم ! ولی حیف که 

همسری موافق نیس! اونوقت توهم یه عالمه داداشُ آجی داشتی که باشون بازی کنی

 اونجوری نگام نکن تقصیر من نیس باباییتو راضی کن خب !!


تاريخ یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 12:41 نويسنده فرزاטِ | |
6672