سپيد
و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را
با من در نمایشگاه کتاب 95 همراه باشید . مجموعه داستان کوتاهِ "لطفا چندلحظه ساکت باش" از حشمت الله رضانژاد شهر آفتاب - سالن ملل - غرفه شماره 17 نشر ادبی الف پريشانم ميكند نگاه ميكنم به آسمان هرگاه پرنده اي و جفتش پرواز ميكنند و ابرها مسدود كرده اند اشك پشيماني را آه آرزو! گلهای گلدان روی پنجره به لحظات خشک بدل شده اند لحظاتی که ساقه هاشان از خشکیِ خاک پنجره لاغر شده اند باید با آسمان باشند همچون آزادی او از هوای یک اتاق، از هوای یک آدم همیشگی، باید با آسمان یکی باشند لحظات کم شدن یک گل از پشت پنجره لحظاتی که از پشت پنجره هم باید فاصله گرفت زمان آن است که گلها را با ابرها آشنا کنی و آشتی دهی آنها را با مردم کوچه خیابان هوایی بخورند و پنجره ای نیمه باز، شاید بوی تازه جان گرفتنشان بار دیگر به مذاق این مرد آشنا بیاید و لمس هوا را با بدنشان یکی کنی زمانش رسیده است گلها جان میگیرند
برای با تو بودن گذر خواهد کرد، حسی؟ بویی، نوازشی کلامی برای من منقطع میکند هر گاه تو مرا به آن زمزمه میخوانی شاپرکهای ِ پرواز آرام... ردپای ِ تو را منعکس کرده اند آری، روزی چشمانی می آید و بزرگ خواهد شد،
نبضی روزی برای نو شدن در دریچه ای بیقرار تنهایی، خاطره ام
بودی آری روزی هنوز ِ آن نرسیده بود و بیقرار بودم روزی
آری با من بگو! آن زمان که دوست میداری بودنت را میخواندم برای تو * * * آخرین پله پاساژ نگاه کردی به آیینه ی کنار منعکس کرد تمامی لحظات پس از آن را * * * موجِ زیر قایقی در برکه ی حیران من تو، آخرین صدا بودی قلبم برای به تپش افتادن عجول بود * * * در بیابان گلی میروید در خیابان هم و دور باطل میزنم میدان آزادی را تا راهم را اشتباه نگیرم * * * صدای آژیر آمبولانس زیر پل عابر پیاده وصدای من آخرین بار است قلبم به تپش میافتد شعری اینجا گذاشتم در صورت تمایل بخونید ادامه اي است
از اين نگاه ملتمسانه
از جنس
خواهش در ساعتي كه قاب لحظه
هايش خالي است اكنون براي من
ثانيه ها
تصميم مي گيرند □□□ همه ي آنچه را كه از تو
مي خواستم
شوق ديدن
بود □□□ آنچنان،
با خواهش خويش
در نزاعي و چنان در سكوتي
بي جان
تن
مي گستراني
كه گويي
بودن را
بايدي
نيست □□□ در من
گنجشكي
آشيانه كرده
از جنسِ
هميشه و گاه اين پرنده
به قفس خويش
بازگشته است □□□ كاش مي شد
همچون پيچكي باشم
گرداگرد
هيبتي سرد
يه شعر در ادامه مطلب گذاشتم در صورت تمايل بخونيد و نظر بديد من و تو ما ساده از كنار هم گذشتيم كوچه تنهاست نگاه مات دخترک همسايه ... گنجشكها از روي پشت بام سرك كشيدند چه ساده خيره ماندند وآفتاب هنوز گرفتار ابري است كسي به فكر كوچه نيست كوچه ي بن بست كسي به فكر نگاه مات دخترك همسايه نيست اما ساده گذشتيم و ميان ما را مه گرفت خورشيد هنوز گرفتارابرست گنجشكها پريده اند ديگر كسي به فكر جيك جيكشان نيست سالهاست ديوارهاي كوچه ترك خورده اند و كوچه همچنان بياد نگاه مات دخترك همسايه است ولي ما چه قدر ساده از كنار هم گذشتيم.
این شعر رو بسیار دوست دارم چون به دلیل کلمه چشمک اجازه چاپ آن در ویژه نامه جلوه های آفرینش داده نشد. با شکم پر شام میخورم
به فکر خوابم وقتی که صبح
نان و پنیر میخورم چای هم طعم دیگری دارد ظهر باید نهار بخورم و شب شام عصر که از سر کار برمیگردم همسرم میگوید سلام يك چشمک و او خودش میفهمد كه شب باید بخوابم
من بارها با تو قرار گذاشته ام
در برج میلاد
زیر برج ایفل
مترو لندن
و در خلوت ترین جزیره مالدیو
یا حتی میان تشویق کنندهای آکروپلیس
هر بار تو آمده بودی
و من هر بار در شعرهایم
پشت این میز
در فکر قرار بعدی بودم
ﺣﺸﻤﺖ ﺍﻟﻪ ﺭﺿﺎ ﻧﮋﺍﺩ / ﻧﺎﺷﺮ : ﻧﺸﺮ ﺍﺩﺑﯽ ﺍﻟﻒ
14 ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ – 71 ﺻﻔﺤﻪ
........
ﻧﺎﻡ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﻮﺩ : ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯼ !
ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮ ! ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﺷﮏ ﻏﺮﻗﻪ ﺷﻮﻡ ، ﭼﯿﺰﯼ
ﺑﮕﻮﯼ
ﺧﺎﻣﺶ ﻣﻨﺸﯿﻦ
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺷﮏ ﻏﺮﻗﻪ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ
ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯼ
ﻣﻮﺗﯿﻒ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥﻫﺎ "ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ " ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ .
ﺍﺭﺗﺒﺎﻁﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻨﺘﻬﯽ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ . ﻓﺎﺻﻠﻪﻫﺎﯼ
ﺑﯽﭘﺎﯾﺎﻥ . ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺣﺮﻑ
ﻧﻤﯽﺯﻧﻨﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﻠﻤﻪ ﺭﺩﻭﺑﺪﻝ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ
ﺿﺮﻭﺭﺕ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭ؛ ﺑﯽﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻗﻠﺒﯽ ﻭ ﺣﺴﯽ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﻭ
ﺷﺐ . ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﺑﯽﺧﻮﺍﺑﯽ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﻨﺪ، ﺭﻧﺞ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ .
ﻟﺤﻦ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪﻫﺎ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽﺭﻭﺡ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥﻫﺎ ﻣﺤﺎﻭﺭﻩﺍﯼ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻪ .
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

