آدرس جدید سایت مهدی رایانه

پاسخگویی به سوالات شما در زمینه کامپیوتر و موبایل:

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید:

www.mahdirayaneh.com

برای رفتن به وب اصلی من روی نوشته ی زیر کلیک کنید...

 

سال نو مبارک

364 روز گذشت


بعضی ها دل شکستن


بعضی ها دلشون شکست


خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها مثل من...


گریه کردیم , خندیدیم


خیلی ها از بینمون رفتن


حالا فقط 1 روز مونده


1 روز از همه ی اون خاطرات خوب و بد


سال نو همتون مبارک


مهربانترین مهربانان...

آرزوهایت را برآورده میکند


آن خدایی که


آسمانی را برای خنداندن گلی میگریاند...

حرف دل...

خدایا هرکس به یادم هست به یادش باش


اگه کنارم نیست کنارش باش


اگه تنهاست پناهش باش


اگه غم داره غمخوارش باش...

مرد گدا ( داستان کوتاه )

مردی هر روز در بازار گدايی ميکرد و مردم هم حماقت او را دست ميانداختند.


دو سکه به او نشان ميدادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره.


اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد.


هر روز گروهی زن و مرد ميآمدند و دو سکه به او نشان ميدادند و مرد گدا


هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و


از اينکه مرد گدا را آنطور دست ميانداختند ناراحت شد.


در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند,


سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت می آيد و هم ديگر دستت


نمياندازند. مرد پاسخ داد: حق با شماست, اما اگر سکه طلا را بردارم,


ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم.


شما نميدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده ام. نتيجه :


اگر کاری که ميکنی هوشمندانه باشد, هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!


مانع !

در زمان های قديم، پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد و برای اينکه


عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايی مخفی کرد.


بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ


می گذشتند.


بسياری هم غرولند می کردن که اين چه شهری است که نظم ندارد.


حاکم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و.... با وجود اين هيچ کس


تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.


نزديک غروب, يک روستايی که پشتش بارميوه و سبزيجات بود،نزديک سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت


و آن را کناری قرار داد. ناگهان کيسه ای را ديد که وسط جاده وزير تخته سنگ


قرار داده شده بود.


کيسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و يک ياداشت پيدا کرد.


پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :


هر سد ومانعی می تواند يک شانس برای تغيير زندگی انسان باشد.


نتيجه اعمال...

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت


هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی. روز اول پسر بچه


37 میخ به دیوار كوبید. طی چند هفته، همانطور كه یاد می گرفت چگونه


عصبانیتش را كنترل كند، تعداد میخهای كوبیده شده به دیوار كمتر می شد.


او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخها بر دیوار است...


بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را


به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را


كنترل كند، يكی از میخها را از دیوار درآورد.


روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخها را از


دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و


گفت: «پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پيروز شوی.


اما به سوراخهای دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود.


وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به


جای می گذارد.تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون


آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است.


زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»


 

يک ساعت ويژه ...

مردی ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه


در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سؤال از شما بپرسم؟


بله حتما. چه سؤالی؟


بابا! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گيريد؟


مرد با ناراحتی پاسخ داد: اين به تو ارتباطی ندارد. چرا چنين سؤالی ميكنی؟


فقط ميخواهم بدانم.


اگر بايد بدانی، بسيار خوب می گويم: 20 دلار


پسر كوچك در حالی كه سرش پائين بود آه كشيد.


بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟


مرد عصبانی شد و گفت: اگر دليلت برای پرسيدن اين سؤال، فقط اين بود كه پولی


برای خريدن يك اسباب بازی مزخرف از من بگيری كاملا در اشتباهی، سريع به


اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت


كارمی كنم و برای چنين رفتارهای كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك، آرام به


اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به


خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنين سؤالاتی كند؟ بعد از


حدود يك ساعت مرد آرام ترشد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلی تند و


خشن رفتار كرده است. شايد واقعا چيزی بوده كه اوبرای خريدنش به 10 دلار


نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلی كم پيش می آمد پسرك از پدرش


درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.


خوابی پسرم ؟


نه پدر، بيدارم.


من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام.


امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هايم را سر تو خالی كردم.


بيا اين 10 دلاری كه خواسته بودی.


پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا !


بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.


مرد وقتی ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با


ناراحتی گفت: با اين كه خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول كردی؟


پسر كوچولو پاسخ داد: برای اينكه پولم كافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم.


آيا می توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟


من شام خوردن با شما را خيلی دوست دارم ...


علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟

معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند


پسرک با صدای لرزان گفت : ننوشته ام !


معلم با خطکش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوا


نگه داشت, پسرک درحالی که دستهای قرمزو ورم کرده اش را به هم میمالید


زیر لب گفت : آری ثروت بهتراست چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم


را مینوشتم !

زخمهای عشق...

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهايش را درآورد


و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از


شادی کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش


شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد.


پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهای


کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی


پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولی عشق مادر به کودکش


آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور


از آن حوالی بود، صدای فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک


محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند.


دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بيابد. پاهايش با آرواره های تمساح


سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.


خبرنگاری که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جای زخمهايش را


نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد،


سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت :


اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش های عشق مادرم هستند...


هديه عید نوروز...

عيد نوروز فرا رسيده و برادر بزرگ علی براي تبريک سال نو يک خودرو


زيبا براي علی خريده بود. روزي از روزها بعد از انجام کار، علی دفترش را


ترک کرد.


با تعجب ديد که پسر کوچکي در کنار خودرو جديد وي دورمي زند و با نگاه


تحسين آميز به ماشين نگاه مي کند. علی از خود پرسيد اين پسر کيست؟


از لباس هاي پاره و کهنه اش متوجه شد که فقير است. همزمان، پسر کوچک ديد


که علی به سوي ما شين مي آيد و پرسيد:" آقا، اين ماشين زيبا متعلق به شما است؟ "


علی جواب مثبت داد، " اين هديه عيد من است، برادرم برايم خريده است.


" هديه عید؟ " پسر با تعجب صدايش را بلند کرد، " يعني برادر شما اين ماشين


را خريد و شما هيچ پولي براي آن نداده ايد؟ " آري......" علی خنديد.


پسر کوچک غبطه اي خورد و گفت: اي ، کاش......" حرفش تمام نشد بود


که علی فکر کرد پسرک کوچک حتماً آرزو مي کند روزي برادري همانند


برادر او داشته باشد، اما صداي شيرين پسر به گوش رسيد که گفت:


" اي ، کاش من چنين برادري بودم! " علی بسيار تحث تأثير قرار گرفت،


اين پسرک با بچه هاي ديگر فرق داشت، چند دقيقه پسر را نگاه کرد و گفت:


مي خواهي با من گردش کني؟ البته با اين ماشين جديد. پسرک که هيجان زده


شده بود به سرعت سوار ماشين شد. آنها مدت ها گردش کردند، پسر به علی گفت:


" آقا، ممکن است به خانه من بيايد؟ علی خنديد، در دنياي کودکان ،


برگشتن با يک ماشين زيبا چقدر پر افتخار است.! اما علی بزودي فهميد که


بار ديگر اشتباه کرده است. پس از رسيدن به مقصد، پسر کوچک به علی گفت:


زحمت کشيديد، آقا! لطفاً ماشين را مقابل در پارک فرماييد و چند دقيقه منتظر باشيد!


پسر کوچک سريع پياده شد و به سمت خانه دويد، چند دقيقه ديگر، او باز گشت


و کنارش کودک ديگري بود.


علی حدس زد که اين برادر کوچک آن پسر است. از روشهاي عجيب حرکت


پسر کوچکتر، علی فهميد پاهايش بيمار است و نمي تواند راه برود.


پسرک بردارش را بغل کرد و با اشاره به ماشين جديد علی گفت: ديدي؟


بسيار زيبا است، نه؟ اين هديه عید آن آقاي مهربان است. برادر بزرگ او


برايش خريده است! وي پولي براي خريد ماشين صرف نکرده است.


عزيزم! روزي من هم مثل اين ماشين زيبا را براي تو مي خرم و آن زمان


مي تواني کادوهاي قشنگ را در ويترين فروشگاه ببيني! پسر کوچکتر دستي زد


و دو برادر با خوشحالي خنديدند.


علی اين دو بچه دوست داشتني را نگاه کرد. نزديک شد اشکهايش ديده مي شد.


پسر کوچکتر را بغل کرد و در صندلي جلوي ماشين گذاشت. برادرش از علی


بسيار تشکر کرد. سه نفر يک سفر فراموش نشدني را آغاز کردند.


در آن عيد علی بهترين هديه را دريافت کرده بود. زيرا زندگي به او آموخته بود


که خوشحال کردن ديگران بهترين هديه است. عشق هميشه به انسان نيرو ميدهد.


                                 *** عیدتون مبارک ***


ارزش درون...

فردی با هوش که در حال سفر کردن بود،سنگ با ارزشی را از يک رودخانه


پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود.


فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند.


مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد.



او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد.


مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد.



او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگي تامين کند.


اما چند روز بعد بر گشت
تا سنگ را به صاحبش باز گرداند.او گفت من خيلی


فکر کرده ام وميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است.



اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی .



به من آن چيزی را بده که در درون توست


که تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی
...