هوا سردست ... من از عشق لبریزم

 

چنان گرمم ...

 

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

 

که رفت روزها ولحظه ها از خاطرم رفته ست!

 

هوا سردست اما من ...

 

به شور و شوق دلگرمم

 

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

 

تورا هر شب درون خواب می بینم

 

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم

 

و وقتی از میان کوچه می آیی ...

 

و وقتی قامتت را در زلال اشک می بینم ...

 

به خود آرام می گویم :دوباره خواب می بینم!

 

دوباره وعده ی دیدارمان در خواب شب باشد

 

بیا ...من دسته های نرگس دی ماه را

 

در راه می چینم !!

 

 شعر سال ۷۷ متولد شده اما هنوز هر دی ماه زمزمه اش می کنم...دوستش دارم 

تمام حر ف دلم را به باد خواهم گفت

که وقت رفتن از این کوچه با خودش ببرد

واز فضای دلم         هر چه مانده از این درد

به دور می ریزم

به باد خواهم گفت :

برای سقف دلم که به چکه افتاده است ،

دوباره عایقی از اعتماد  تن بخرد !

هنوز در سفرم

از  نگاه تو تا دل

...

و باد ، شاید باد

مرا به مقصد چشم تو رهنمون باشد

تمام حرف دلم را به باد خواهم گفت

و خوب می دانم

که آبروی دلم هم به باد خواهد رفت......!

هویج...

       کلاه...

              دو تکه چوب....

قامتی سپید               سپیدخو

دلباخته اش هستم..

به هم نگاه میکنیم

من اشک می ریزم               او آب می شود!

آن بالا پنبه کسی را می زنند

به گمانم خداونداو را بخشیده     که اینطور برف می بارد!

و من یادم باشد ....

دلباخته یک آدم برفی شدن   او را از من می گیرد!!!!!

 


لبه ی درگاه پنج دری...

رو به سمت باغ های ونک

قلیان در کنار

و..استکان لب طلایی و کمر تنگ در دست!

عاشقانه می خواند..

پسر ..

در اینتر نت عکسی جستجو می کند

از ایوانی قدیمی رو به باغ های ونک

و مادربزرگش...چهار قد بر سر

لبه ی آن پنج دری !

تکیه می زند  مات..........

 

 

راستی مادربزرگ نزدیکتر بود به آسمان

تا....ما خوشبختان طبقه ۱۸

با استخری که نه پاشویه ی گربه نشین دارد

نه ماهی قرمز بی تاب!!!!

آهنگ پاییز که تمام شود ..

برگها...

صحنه را ترک می کنند

نوبت برف است

اما هنوز برگ

خواب میوه شدن می بیند !

قاصدک  ..

خواب کبوتر شدن !

چنان که پری دریایی خواب می بیند

انسان کامل شدن را ..!

و من ..یادم باشد

آخرین برگ    از آغوش شاخه ها

با سیلی زمستان می افتد

فرصت رقصیدن

مال آنهاست که داوطلبند!!

 

بذر می پاشم و این هرزه علفهای سیاه

خسته ام کرده ...بگو

تو در آن باغچه ی کوچک دل ...چه گلی می کاری ؟

هر زمان دیده ام از پشت حصار

در زمین دلت آسوده و لبخند زنان

باز گل می کاری ......!

 

گل های زیبا دوگانه

 

 

 

در انتهای زمستان

و ابتدای بهار                   مرور می کنمت !

تو را چو شاخه یک  گل

نه خشک ....تازه و سبز !

درست در صفحه ی خوب آرزوها ی کتاب زندگیم

دخیل می بندم

خدا کند که بدانی چقدر دلتنگم

خدا کند که ببینی چقدر دلگیرم

در این مسیر بلند چه فرصت خوبی ست

دوباره رد شدنت

چه عیدی خوبی ست

دوباره آمدنت !

 

 

 

این هم بهاریه ای تقدیم به مهربانان همراهم !...نوروزتان مبارک !

 

 

چون رود جاریم کن و 

                            چون کوه استوار

مانند باد ....

پر عطش گشت باغها

مثل ستاره ....

آینه دار چراغ ها

گاهی برای بازی خیل فرشتگان

تن را

میان حادثه ها رهسپار کن

تا خو دببینی از همه دنیا بریده ام

دل را

برای دیدن خود بی قرار کن .........

 

 

                                مهربانان خوشحال خواهم شد نظربدید

 

 

ببار ای قطره ی باران !

گمانت این جهان جای دل انگیزیست ؟

گمانت مامن  رویا و زیباییست ؟

ببار ای قطره تا خود نیک تر بینی

که دنیا

جای دلگیریست

حقیقت ..بیشتر در سینه زندانی ست

و بغض عشق راه گریه گم کرده است

در اندوه و حیرانیست !

ز محنت ....هر چه خواهی این زمین جای فراوانی ست

ببار ای قطره ی باران

زمین آنگونه که از آسمان دیدی

پر از احساس و زیبا نیست !

به بهانه ی روزهای بارانی ...تقدیم به شما

 

قرنهاست  ....

آسمان تمرین می کند

مثل زینب دلش بگیرد !

مثل زینب  ببارد !

چه بیهوده تلاشی  ...

آسمان برادری چون حسین ندارد !

 

می خواستم آفتاب باشم

پرنده ا ی برفراز دریا

شکوفه ای سپید

یا ...دست کم عروسکی !

می دانم

عروسک هرکه بودن .....حقیرم می کند !

اما مال او که باشم

می شوم بخشی از بزرگی پدر

جا مانده در آغوشش !

 اشکهایش ...خیسم که نه

تطهیرم می کنند !

 می خواهم عروسکی باشم

همه ی شب 

در دستهای کوچک رقیه !

می دانم صبح در آغوشش....

 آفتاب می شوم

پرنده ای برفراز دریا

یا شکوفه ای سپید

می دانی که ...

 

رقیه پیغمبر دلتنگی ست !

 

تقدیم به نوردیده ی امام حسین (ع) به امید نیم نگاهی !

 

 

 

هوا این حوالی پر از عطر پاییز

پر از زرد رنگی        پر از خاطرات است

پر از ازدحام جسد های رنگی

هوا این حوالی پر از اضطراب است

 

تو که رفتی و من

به یادت نشستم

برایت نوشتم  ...دگر دل نبستم

به تو گفته بودم که در انتظارم

چرا دیر کردی دوباره بهارم

زمانه هنوزم پر از بی وفایی

پر از زخم های عمیق جدایی ست

زمانه هنوزم به جنگ است با من

ولی شادمانم               تو آخر می آیی !

لبه ی درگاه پنج دری...

رو به سمت باغ های ونک

قلیان در کنار

و..استکان لب طلایی و کمر تنگ در دست!

عاشقانه می خواند..

پسر ..

در اینتر نت عکسی جستجو می کند

از ایوانی قدیمی رو به باغ های ونک

و مادربزرگش...چهار قد بر سر

لبه ی آن پنج دری !

تکیه می زند  مات..........

 

 

راستی مادربزرگ نزدیکتر بود به آسمان

تا....ما خوشبختان طبقه ۱۸

با استخری که نه پاشویه ی گربه نشین دارد

نه ماهی قرمز بی تاب!!!! 

 

 

 

دل بستن را ..عروسکم یادم داد!

وبی قراری را ..کفشهای عیدم

وقتی روزی هزار بار 

جفتشان ...نگاهشان می کردم

حالا شبها دلم را تکان می دهم

روی پاهایم

تا بخوابد ...بی قراری نکند

دیگر

اشاره ی ماه سرگرمش نمی کند ..

و تماشای ماهی حوض

 این روزها

شادمان که نه !

بی تابش می کند ...

گربه ی پاشویه نشین می شود انگار !

دلتنگم ....

همین امروز

برای این عقربه های کند

باید کفشهای تازه ای بخرم

بلند می شوم

مثل سالهای کودکی ...

روی پاهایم

بلند می شوم

تا دستم به طاقچه که نه ...!

به خدا برسد !

 

 


اگر از میوه ممنوعه  لذت بردید روی لوگوی وبلاگ برتر کلیک کنید سپاس

 

هوا سردست ... من از عشق لبریزم

 

چنان گرمم ...

 

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

 

که رفت روزها ولحظه ها از خاطرم رفته ست!

 

هوا سردست اما من ...

 

به شور و شوق دلگرمم

 

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

 

تورا هر شب درون خواب می بینم

 

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم

 

و وقتی از میان کوچه می آیی ...

 

و وقتی قامتت را در زلال اشک می بینم ...

 

به خود آرام می گویم :دوباره خواب می بینم!

 

دوباره وعده ی دیدارمان در خواب شب باشد

 

بیا ...من دسته های نرگس دی ماه را

 

در راه می چینم !!

 

 شعر سال ۷۷ متولد شده اما هنوز هر دی ماه زمزمه اش می کنم...دوستش دارم  

 

قرنهاست  ....

آسمان تمرین می کند

مثل زینب دلش بگیرد !

مثل زینب  ببارد !

چه بیهوده تلاشی  ...

آسمان برادری چون حسین ندارد !

 

می خواستم آفتاب باشم

پرنده ا ی برفراز دریا

شکوفه ای سپید

یا ...دست کم عروسکی !

می دانم

عروسک هرکه بودن .....حقیرم می کند !

اما مال او که باشم

می شوم بخشی از بزرگی پدر

جا مانده در آغوشش !

 اشکهایش ...خیسم که نه

تطهیرم می کنند !

 می خواهم عروسکی باشم

همه ی شب 

در دستهای کوچک رقیه !

می دانم صبح در آغوشش....

 آفتاب می شوم

پرنده ای برفراز دریا

یا شکوفه ای سپید

می دانی که ...

 

رقیه پیغمبر دلتنگی ست !

 

تقدیم به نوردیده ی امام حسین (ع) به امید نیم نگاهی !

 

 

آهنگ پاییز که تمام شود ..

برگها...

صحنه را ترک می کنند

نوبت برف است

اما هنوز برگ

خواب میوه شدن می بیند !

قاصدک  ..

خواب کبوتر شدن !

چنان که پری دریایی خواب می بیند

انسان کامل شدن را ..!

و من ..یادم باشد

آخرین برگ    از آغوش شاخه ها

با سیلی زمستان می افتد

فرصت رقصیدن

مال آنهاست که داوطلبند!!

 

 

 

 

سی و یک سال شد

حالا دیگر... 

زمینی شده ام

 و سنگین !

از پاهایم می فهمم

که در ماسه ها فرو می رود!

واز موهایم  که سالهاست  

 ...مادر نبافته است !

و از گیلاس ها

که دیگر

اندازه ی گوشهایم نیستند !

  

قابتان که کنم

                   بر دیوارها

جهانم پر می شود

از دایه های مهربان تر از مادر !

پنهانتان که کنم

می شوید راز سر به مهر

و هر کس برسد

از نی نی چشمهایم می پرسد

این روزها سفید می پوشم

بیشتر بادبادک بازی می کنم

تا کمتر دیده شوید ! 

تا شادمانه تر باشم !

و

هر چه به آسمان نگاه می کنم

سیر نمی شوم انگار...

با شما هستم !

....

دردهای کهنه ی پنهان !

با شما چه کنم ؟؟!


تولدم را عزیز می دارم و پاییز را گرامی ..که آغازش شروع من است !

 

 

 

 

 

 

 

این روزها

هوای دریا در دلم می وزد

چشمهایم را که ببندم    مقابلت ایستاده ام

تو ...باد را قاصد می کنی به نوازشم

ومن ...یک یک موجها را قسم می دهم !

شرط می بندم حالا

تمام ماهیها عاشقت شده اند

ومن همچنان از عروس دریایی بیزارم !

نگاه کن ...

از میان تارهای افشان مویم

دریا صف کشیده پیش می آید

لشکر کشی نکن عزیز دلم!

فقط آمدم دستی تکان دهم

کلاهم را باد برده است

             پس... دلم را قاضی می کنم!

 

 

 

 

 

 

                   استاد شهریار فریوسفی 

         استاد تارو سه تار وسازنده و نوازنده ی

               آهنگ وبلاگم بدرود حیات گفت  

         

                    به یادش و به احترامش

                        فاتحه ای می خوانیم

 

باز هم زمزمه ی پاک نسیم

سر تکان دادن برگ از همه را فهمیدن

و برای تنه ی زنده و مسکوت درخت

در سکوتی ابدی ...گوش دادن دیدن!

و نسیم ...چنگ در گیسوی آشفته ی بید

اینچنین می خواند :

باز احساس غریبی دارید ؟

گفته بودم که زمین دلگیر است

خصلت تازه ی تابستان نیست...

کاسه ی صبر شما لبریز است

و شما حس حقارت نکنید

باز با چلچله و سار وکلاغ همنشینی بکنید

بازهم لذت شیرین رویش را

در باغچه تمرین بکنید

زندگی کردن هم ..

در میان دود و آهن وسنگ

اینگونه ست...

دل انسانها هم مهربان است ولی

در کلاف گم این باید ها درگیر است ..

اصلا خصلت ناب زمینی بودن دراین است

و شما ...آسمانی باشید!

شب که از راه رسید

هر کسی خواب خوشی را می دید

بیشتر ...یک چمنزار که از سرسبزی

دیدگانش سیر است !

و نسیم نرم و آهسته به لب می خواند :

خوش بخوابید عزیزان دلم

گفته بودم که زمین دلگیر است!

 

 

کودکی ام را سنجاق کرده ام

به...جوانیم

و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه

مدام تاب می خورد!

من آویزانم ..از یک دست

به یای آخر تنهایی

که همه کودکی از آن ترسیدم

دروغ می گفتند !

روزگار پیرمان نمی کند

آدمها تنهایند!....

بشمار ...تو روزهای تقویم را

من موهای سپیدم را !

یکی از همین روزها دست می کشم

از تنهایی...و سقوط می کنم

از آن بالا....

و می پرم روی دوچرخه ی هفت سالگی ام 

من کوچک نمی شوم ...

دور می شوم!

 

سلام مهربان

این ایام بیشتر در دل کاغذی هستم از روزهای در پیش

می نویسم . .....قدمت بر چشمهایم...

 delekaghazee.blogfa.com


 

به خدا که می گشتم !

آگهی می کردم

از بالای برج تولد !یا هر چه که هست

صدایت می زدم

حالا چه کنم که ماهی ها روزنامه ندارند

و من ....آنقدر نفس

که تمام دریا را جستجویت کنم !

پس چرا این آفتاب یک صبح

لیوان دریا را سر نمی کشد تا...ته؟

تا...پیدایت کنم

به گواهی مقیاس نگاهم

قدت ...از همه ماهی ها بلندتر است!

پس ...دست بلند کن

شاید ببینمت....!

 


  با احترام ..برای کسی که ......!

 

 

دوباره نیمه های شب..

کسی از نردبان نور بالا رفت

و عطرش در میان کوچه های شهر جاری شد

و دستش ..در میان ظلمت پرحرف سقاخانه

شمعی تازه روشن کرد..

یادم هست از من بارها پرسیده بودی کیست

به یک بیمار یا بیماردار غمزده

ذکرش نمی ماند!

من وتو خواب می دیدیم

اما او تمام شب ...

به ضرب زمزمه نیکو سرشت خفته ی

مارا صدا می زد....

خدا ...آنجابرای غربت انسان

 دعا میکرد!

 

 

صبحدم ...تن به دلم گفت:

بخواب!از سر شب که تو دلواپس و

بی خواب شدی رفته از دیده ی من مستی خواب!

صبح شد ..صبح ....بخواب!

ساعتی بعد که با آه دل از جای پرید ..

دست گرمی به سر دیده ی در راه کشید

دل ویران شده نالید که :وای!

وای از بخت بدم!!

قاصدک آمده اما...........خبرش یادش نیست!

 تقدیم تو می کنم ...تو و دل دریایی ات!

 

مرا یکروز در این کوچه ها

با یکنفر دیگر عوض کردند

و یادم نیست آن دختر کجایی بود!...

دلش مانند من از آیه های قهر می لرزید؟

حواسش پیش فردا بود؟

دیر وتلخ می خندید؟

نمی دانم ...ولی در خاطراتم هست کوچک بود

لب پاشویه ها مستانه می رقصید

به جز تاریکی وتنهایی

از چیزی نمی ترسید....

خدا را در میان اولین سطر تمام قصه ها می دید

و در اخم پدر......گاهی گمش می کر د!

میان مردمی که چون عروسکهای کوکی

راه می رفتند ..

پریشانی ورنج زندگی محجورشان می کرد...

دلش پیش عروسکهای پشت شیشه جا می ماند

مدام اینجا وآنجا شعرهای شاد را می خواند !

 

 

نمیدانم ...که آن دختر کجایی بود

و هرگز آرزو می کرد روزی جای من باشد؟

نمی دانم

ولی من گاه در تاریکی واندوه ایامم

دلم می خواهد ......او باشم!!!

 

 

 

 

هر چه را گفتند فراموش کن

به خاطر سپردیم .........خوب خوب!

و هر چه را گفتند از یاد نبر

فراموش کردیم.........زود زود!

و هر جا نوشتند (لطفا وارد چمن نشوید)

بساط پیک نیک پهن کردیم

ما ...عادت داریم !

یادت نیست؟              میوه ممنوع !

 

 

 

 

لبه ی درگاه پنج دری...

رو به سمت باغ های ونک

قلیان در کنار

و..استکان لب طلایی و کمر تنگ در دست!

عاشقانه می خواند..

پسر ..

در اینتر نت عکسی جستجو می کند

از ایوانی قدیمی رو به باغ های ونک

و مادربزرگش...چهار قد بر سر

لبه ی آن پنج دری !

تکیه می زند و مات..........

 

 

راستی مادربزرگ نزدیکتر بود به آسمان

تا....ما خوشبختان طبقه ۱۸

با استخری که نه پاشویه ی گربه نشین دارد

نه ماهی قرمز بی تاب!!!! 

 

 

چقدر از تو نوشتن برای دل سخت است!

هنوز مثل گذشته برای تو تنگ است...

و باز مشتاق است

و باور این فکر ....

که دیگراز تو نباید حکایتی گوید....

چقدر دشوار است....

هنوز خانه تکانی که می کنم دل را

بروی بام پر از کفتران تنهایی ست

هوای خانه پر از دردهای ماندنی است

و گرد خاطره ها ...هر کجا تماشایی ست!

تو راست می گفتی ...

زمان همیشه پر از ازدحام حسرت هاست!

و تن ....همیشه پر از حسرت سبکبالی ست!

همیشه طعم صداقت گس است ...از اکراه!

و روی صاف محبت ...کمی ترک پیداست!

 

و حال من امروز....

چنان گلی تنهاست ....

که بعد ساقه شکستن به دست یک عابر...

دوباره می خواهد ..به بار بنشیند!

و حال من امروز ..

درست مثل کسی که اسیر تو بودست....

پراز سبکبالی ست..

هوای آن بیرون چقدر آزاد است !

دوباره فصل شکفتن درون تنهاییست.....!