لحظه ی خواب ستاره
پاییز را دوست دارم… ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ! ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻩ! ﺑﻐﻀﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ! ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ! ﻣﻦ، ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻢ! ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﻋﺮﻭﺱ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ؛ ﻟﻪ ﻧﮑﻨﻢ؛ ﺑﺮﮔﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻧﻔﺲ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻧﺪ …!!! دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی خشن تر عصبی تر کلافه تر و تلختر با اطراف هم کاری نداری همه اش را نگه میداری دقیقا سر همان کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی شاید صدای بارونو نشناسم اما صدا پاتو چرا شونه کردم موتو با هر گره که وا شد پیش روی من یه راه تازه پیدا شد اولین جمعه پاییز بود... * ممنون بابت همه ی دوستانی که این چند وقته منو از یاد نبردن دیگر كسی به آینـــــه ام "ها" نمی كنـــــد حتی بهـــار با دل مـــــــن تــــــــا نمی كنــــد بعد از تو غربت و من و این دل كه لحظه ای جــز تو هـــوای هیـــچ كسی را نمی كنـــد در ذهــــــــن خانه شعر پر از شـور عشق را دیگر صــــدای گــــرم تو نجــــوا نمی كنــــد آوای خنـــــده هــــای تو درهـــــای بسته را مهمــــــــــــان روشنایی فــــــردا نمی كنــد روزی بیـــــا و خاطـــــــره ها را مــرور كن خورشیــد بی تو پنـــــــجره را وا نمی كنـــد شیـــــرین ترین بهـــــانه ی بودن منم! بیـــا فرهـــاد ناز و عشـوه ی بی جـا نمی كنــــد نیامدن سر قرار هزار و یک دلیل دارد خستگي را آغوش تو در مي کند
شاید که دیگه هیچیو حس نکنم اما نفساتو چرا
آخه هر شب نفسات توی هوامه هر جا میرم اسمت رو لبامه
شاید که راه خودمو گم بکنم اما راه قلب تو نه
دوری هرکیو تحمل میکنم اما دوری تورو نه
آخه دوریت واسه قلبم خود درده یادت منو باز دیوونه کرده
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا دست منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت آروم بگیرم باز
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا دست منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت آروم بگیرم باز
مگه این روزا رو بی تو میشه تکرار کرد
تو یه خوابی که ازش نمیشه بیدار شد
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا دست منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت آروم بگیرم باز
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا دست منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت آروم بگیرم باز
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه بیست ثانیه ای حاصل شود
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
هواي نفس هايم
آسمان ابرهاي باراني
روزگار بهاريم
سبب تپش اين قلب
رعد و برق هاي بي تكرار
بازهم پنجره باز
دوباره عشق
يك نيمه شب بهار
ذهن خالي وجودي پر از هيجان
بوي آب و برگ هاي سبز
احسا سات در قليان
باران نم نم تگرگ شايد
حضورعشق
حتمي است ؛بايد
نفس ميكشم
بي تو ؛هواي ارديبهشت
حك شده اسمت
بر تن اين ماه عجيب؛ ارديبهشت
اتویی که لباس را می سوزاند
یا اتوبوسی که تأخیر می کند،
نمی تواند بهانه خوبی
برای پایان حرص خوردن هایت باشد.
عزیزم!
حلالم کن
و عصبانی نباش
می خواهم بیایم
اما سنگی که رویم گذاشته اند
سردتر از آن است
که حرف هایم را به گوشات برساند
امشب که به رویایت آمدم
از دلت درمی آورم.
وقتي نيستي
عجالتا چاي مي خورم
چه کنم؟
خـــــط عمــرم کــــــف دســـت هـایـم نیســـت...
بـه فـالگیــر بگــو :
ردِ پـاهـای ِ
تـــو را ببینـــد...!
چقدر پر می کشد دلم...!
به هوای تـــــو!
انگار تمام پرنده های جهان در قلبم آشیانه کرده اند!
تو نیامده بودی که جای خالیت را پر کنی آمده بودی ببینی من با جای خالیت چه میکنم.
سردیِ فاصله که
کوران می کند
در این زمستان نبودنت
من می مانمُ
این قلب یخی
آذر من ُ به یاد تو می ندازه
یعنی که زخم من
بعد چند سال هنوز بازه
آذر صدای خیسی ِ بارونه
چسبیده پشت شیشه و می باره
یعنی که امشب هم
پیش تو بیداره
آذر صدای شعر منه تو باد
با کیک و شمع و گریه که نزدیکه
با دستهای یخ زده,با گلها
تو خونه ای که خالیه!تاریکه!
آذر منم!دوباره نگاهم کن!
این مرثیه برای منه یا تو؟
چی مونده از کسی که بدون حرف
خوابیده زیر خاک هنوز با تو؟
آذر صدای مضطرب بادِ
بین سکوتِ اونطرف گوشی
آذر تولد تو و غمهاته
پس شمع ها رو فوت بکن امشب
با اینکه چندساله که خاموشی
خاموشی
خاموشی
| Design By : Night Melody |

