خرس قطبی...نمیدانم چ بگویم حتی از کجا ...ازپوچی یک خرس قطبی در هم تنیده شده برای خواب الودگی بیش از حد...که تمام قوایش را جمع میکند وسط زمستانی ب خواب رود....نمیدانم باید از افکار کاسه ی سر بنویسم...یا از حرف های ادبی گونانه رد و بدلیانه بین دوفرد محبوس در جامعه کوچک افکار....
سرماک وادمک هایی اشتباهی غوطه ور در زمان
من سرما رادوست دارم مخصوصن ان سرمای اخر پاییز را..قبول دارید سایر و برخن ادم ها به طور گریپ فروت گونانه ای اشتباهی به دنیا امده اند ینی در زمانی اشتباهی......اخر گریپ فروت گونانه میدانی یعنی چه ؟یا برایت
وازش کنم؟گریپ فروت خورده ای تا ب حال؟تلخ...ترش..شیرین...همه با یکدیگر هجوم می آورند به پرزهای زبانت وتلاش میکنند برای به اثبات رساندن خود....حالم خوب است لبخندی گریپ فروتانه بر لبم دوخته ام....
معلم...اشفتگی چیره بر من
دلم گرفت از ان لحظه که بچه ها زدند زیر خنده در یک کلاس من شاید فقط یک لبخند زدم ب معلم..نمیدانم چ برداشت کرد ازتمام حس هایم ک خلاصه شد درلبخند..میدانید ادبیات گونه ها احساسشان قویست بازی نکنیدبا احساساتشان ...دلم سوخت و وجدانم درد گرفت تا ب حال وجدانتان درد گرفته؟فریادش را خفه کرده اید؟من کردم...کردم ک بازهم افکارم افسار گسیخته باششند....ک باز هم بیداد کند این اشفتگی افکار.....
تبرئه کردن ؟نمیدانم هر چ دوس داری اسمش رابگذار...
همه ی این ها چند موضوع جداگانه بودند اما در یک روز ...وقتی خوااننده ی من تحمل این اشفتگی را ندارد زین حیص من چگونه تحمل کنم؟؟برف امد بازهم از ان بالا ننه سرما لبخندی زد لبخندی دوخته نشده ...بازهم برف بازی ...خانوم سین پایش را بیرون نگذاشت ...درست است خیلی فرای گنجایش ادمی تلپاتی داریم اما خب ....فرق هم بیداد میکند ان وسط یک سره مانندد بچه ای پنج ساله...
تست ریاضی....تا ب حال این حس را اشته اید؟اهای تمام شاگرد خوب های عالم باشمام ن اصلن با هرکه هستم ک دستی بر سرو روی کاغذ میکشد وخلق میکند....تا ب حال شده است بنویسید سیاه کنید اما ان چیزی نباشد ک میخاستید ورق را پاره،از نو شروع میکنید....دقیقن حس من بود..خاستم دستم را بالا ببرم بگویم خانوم یک ورق دیگر میدهید؟اما نگفتم تکیه ام را دادم دفترچه افکارم را بستم و غروب چشم هایم را فراگرفت دلم یک اسودگی خیال میخاست اخر میدانید یاد چ افتادم؟یاد پارسال...فقط فرقش این بود پارسال درمانده بودم خود را با کار های دخترانه خالی میکردم....اما حال خیر...حتی این کارها هم مرا خالی نمیکرد سخت است نه؟ک هیچ چیز خالیت نکند چون میدانی اخر این کلاف باز هم گره خورده است؟ک حتی کار های دخترانه نیز برتو خیز برندارند ...
برادر....
برادر داشتن...چ حس هایی دارید از این کلمه اصلن میشناسیدش؟
من امروز مورخ (یادش بخیر نمیتونستم بخونم این کلمه صخیف مورخ همیشه میشد مووووو رِ اِ خ) بیستو هشت بهمن نود ودو باتموم وجودم خوشحال بودم از داشتن برادر...اما میدانی سخت است موقعه اعصاب خوردیت نباشد شاید برای تفاوت سنی بالا...ادمی...ادمک درونیم شاد بود و کودک درون برادرم زنده....دوس دارم رفتن ب کوه را با برادرم...اخر خانوادگی ممکن نیست چ میدانم حوصله شاید مجالشان نمیدهد...
بی خبری
از همه اشخاص بی خبرم خیلی بی خبر...سفید سفیدم از خبر از عزیزان مجازی ک کم ندارند از خوبی ادم های حقیقی جلو ایینه روزگار رو در رو ن پشت منیتور....دلم همان خواب خرس قطبی را میطلبد ..حتی پارسال این حس را نداشتم ادمک درون صدایم ب گوشد میرسد یا گوش هایت را بادست گرفته ای؟از حرکاتم خودم تحویلم میدهی ای ادمک!!!!!!!!
ادم ها....
نمیشه شناخت این موجو دَ ک دوپارا...دلم تنگ است برای موجودک هایی ک خودم ی تنه شناختمشان یک سال مصادف شد با زندگی کردن با این ادمیان...ای کاش می بزرگ میبودم دلم کتابخوانه میخاهد وخرخوانی برای ازمون بادوستانم من راضیم برگردم ب پارسال اما زمان طنابش را با خوش رویی وصف نشدنی دورم تنیده....
فرداموعود پس دادن تست هاست....فردا....چقدر تجدید خاطره کردم از هرچیز ..خانوم سین میگویند نگو مرسی...کلن بامدادنوکی پدر مارا درمی اورند...اگر برف بارید ب اسمان نگاه ودهانتان راباز کنید مزه میدهد خیلی زیاد وجود شما....
شاید برای بار اول گفتم ب خ از حس درونم از داغانی یک تست ...شایداولش مقیمم کردند نرو رشته ریاضی تو ب دردش نمیخوری....جالب است من تکلیفم باخودم مشخص نیست سخت است کامل نباشی از هرچیز کمی داشته باشی از هر هنر ک ن از هر موجودیت هوویت...
شما این کلمه را چ میخوانید بچس ؟؟میشود برایم ب انگلیسی در کامنت بنویسید ممنون...
12:24
م.ه.ر.و
14:46 س شمبه
هعی امد خیلی سخت خیلی سرد س شمبه را یگویم دلم گرفت یعنی تو مدرسه خودم را خالی کردم خالی کردنی ب تک تک وجنات یک ادمک درونی خالی شدم حس خوبیست ...ارام..شیرین...مثل شیرینی خامه ای میلغزد دروجود.....بعدش هم ان قدر خنده را مهمان لب خود کردیم ک تفکر نکردم ب اتفاقات..جالب است یک ادم چاق و شاید هم متوسط از ورزش کم نیاورد و بنده اندر خم کوچه علی چپ باشم...حسم بد بود ..خیلی بد..بدتر هم شد حتی....دلم برای دوست بالای سریمان تنگ شد ب اسمان شتافتم وشکافتمش خیلی نرم...خیلی ارام...و زنگ اخر و نماز خانه را ک ب گند و خزعبل کشیده شد باشلوغ کاری های ما..عارف عجیب است چقدرهم بدش می اید ک با فامیلی صدایش بزنم اما خب میزنم دیگر....مقوای بقراق نرق ای....(براق نقره ای)تحقیق..عضدی بی اعصاب..ک من نمیدانم این عشق ب چکمه نوک تیز چیست ن واقعا ادمی راگاهی اوقات کنار خیارشور بزاری حالت بدمیشود زین حیص تو نفر شتافتند ب چکمه نوک تیز....بیسکوییت هایی همچون ساقه طلایی با شکلات خوشمزس امتحان کنید....ب شرط گاز....