فیس بوک
nazanin azad
فیس بوک
nazanin azad
جنگ تمام شده بود
برادرانم
گنجشکها را
نشانه می رفتند
وآفتاب
لباسهایشان را روی بند
خشک می کرد
۱۴
پنجره ها
از چشم هایم
کوچکترند
وتو
از قلبم
باید
آدمهای بیشتری را
دوست داشته باشم
تا بتوانم
راه بروم
یا گلدانی را
از لب پنجره بردارم
۱۳
بهار
مادر من است
باچشم هایی سبز
ورویایی که
دیگرنمی تواند
مردی راعاشق کند
یا
کودکی را
به دنیا بیاورد
بهار
خواهر من است
که نمی تواند
عروسکش را
به خوابهایش ببرد
وغم
آرام آرام
او را
بزرگ می کند
بهار
منم
آدمکی برفی
باپیراهنی سبز
که باد
آن را
به بازی گرفته است
۱۲
بعدازتو
پرندگان مهاجر
برنمی گردند
رودخانه ها
به دریا نمی ریزند
ومن
جهان را
چون پیراهنی
ازتن
بیرون می آورم
۱۱
دوست دارم
همسرم
آهنگری باشد
که خوب پیانو می نوازد
یا سربازی
که در جنگ کشته نمی شود
به خانه باز می گردد
ومن
پوتین هایش را
واکس می زنم
تمام رودخانه ها
مسیرشان را در من
گم کرده اند
درختها
زیر سایه ام کوتاه می شوند
ومن
چون پرچمی بدون کشور
گاهی به جنگ فکر می کنم
بلوغ
به آخرین شاخه ام رسیده
وحال
نوبت پاییز است
۸
بعدازآفتاب
سایه هامان ادامه دارند
از دیوارها عبور می کنند
بی آنکه
ما ازدری گذشته باشیم
۷
در جنگ
روسری سفیدم را در می آورم
می چرخانم
به نشانه ی صلح
وتوبعدازجنگ
عادت می کنی
به همه چیز
به من
به روسری سفیدم
بلندتر از هیمالیا
خوبی
آنقدر که درختها هم
دوست دارند با تو قدم بزنند
۵
ایستاده ایم
شبیه نیلوفری در مرداب
وگاهی باد
جایمان را عوض می کند
۴
کوهها عاشق می شوند
وزلزله اتفاق می افتد
۳
ایستاده در خودم
سایه ام
کوتاهتر از ارتفاع پوتین هایم
واکس زده پشت دیوار
مادرم بهار را با چادری سیاه به خانه می آورد
وپدر مدام
اتفاق دستهایش را می شوید
ما همدیگر را دوست داریم
بی آنکه خوشحال باشیم
بی آنکه آسمان به اندازه ی پرواز ما بزرگ باشد
دو درخت کنار خیابان
ایستاده ایم
وگاهی که باد می وزد
شاید
شاخه هایمان همدیگر را لمس کنند
ما در انتظار هم خواهیم مرد
بی آنکه پرنده ایی
سرگذشتمان را به خاطر بیاورد