از برای تو

بر من خرده مگیر!

بر شلوغی این روزگارم،

خیال نکن که میان دغدغه‌های ریز و درشت

خاطر عزیزت را از یاد برده‌ام

هرگز گمان مکن . . . و هرگز به این تهمت روایم مدار !

ابوالمشاغــل هم که باشم

باز مشغــول تو ام . . .

با تمام جـان ؛

و همه‌ی وجودم درگیر توست . . .

ای سطر اول همه دل‌مشغولی‌های زندگی‌ام،

تــو !                                                            

تمام این راه‌ها که می‌دوم

تمام این فکرها که می‌کنم

تمام روزها که می‌گذرانم

و تمام شب‌هایی که نمی‌خوابم

به خاطر وعده‌ای‌ست که به قلبم داده‌ام

من این روزها را به شوق تـو

تاب می‌آورم،

                                                        جان می‌کَـنم٬                         

جـانم !                                                  

به قـصد پیمـانی که با دلـم بسته‌ام

آخر، مـن،

تـو

را

به دلم قول داده‌ام !

15.فروردین.92

---------------------------------------------------

پی‌نوشت1: بعد از مدت‌ها سلام!

پی‌نوشت2: این مدتی که نبودم حسابی دلتنگ‌تون شده بودم. گه‌گاه که می‌اومدم و کامنت‌هاتون رو می‌خوندم کلی خوشحال می‌شدم. مرسی از انرژی‌ خوب‌تون توی این روزای سخت.

پی‌نوشت3: خیلی‌هاتون از کنکورم پرسیده بودین. باید بگم خدا رو شکر خوب بود. راضی‌ام. من تلاشمُ کردم، بقیه‌ش با خداس.

----------------------------------------------------

آخرنوشت: وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌م شدم. وارد یه دنیای جدید. با احساسات جدید، برنامه‌های جدید، کارای جدید، تصمیمات جدید. انگار جدی‌جدی بزرگ شدم!دلم واسه روزای کودکی و نوجوونی‌م تنگ می‌شه. اما بیشتر از دلتنگی شوق و شور دارم واسه دوران شیرین جوونی... حالم خوشه این روزا و امیدوارم این خوشی موندگار باشه.

 

3ماه تعطیلی

تا ۳ماه آینده "نیستان" تعطیله . . .

به دلیل مشغله های درسی و کنکور و . . .

براتون روزای خوشی آرزو دارم.

دعام کنید.

مراقب خودتونم باشید.

زود برمی گردم.

 

                                       امضاء ـــ هانیه

                                       ۹۲/۱/۱۱

کـــوه

دیرزمانی‌ست

پای تـو که به میان می‌آید

هر جـاده‌ای به سمتت بـن‌بست می‌شود

هر دریـائی به موج تو که می‌رسد، طغیـان‌گر.

و من از کشف چون این فاصـله عاجـز مانده‌ام

و حیــران.

اما خرده‌ای نتوان گرفتن

نه بر آن عجز

و نه بر این حیرت

که آدمی میانه‌ی تمام تلخ‌کامگی‌ها

و سخـت‌گـذری‌های زندگی

به سان کــوه بباید بودن.

از این روست که چونان کوهانِ پای‌دربند

اسیــر تنگـنـای جـدائی هستم

و در چنگال فـراق گرفتار

و هنوز

به حکـم روان بر کوه‌ها

اقامـه‌ی سکوت کرده‌ام

ســکــوت . . .

91.11.15

_____________________________

تبریک‌نوشت1: ازدواج فاطیماه نازنین و محمد عزیز رو تبریک می‌گم. خبر نامزدی‌شون بهترین خبری بود که تو چند ماهِ اخیر شنیدم. براشون خوشبختی و روزگار نابــی آرزو می‌کنم.

تبریک‌نوشت2: تولد خاطره جانم رو تبریک می‌گم و براش بهترین روزها رو آرزو می‌کنم، چون وجودش شایسته‌ی بهترین‌هاست.

تبریک‌نوشت3: پیشاپیش تولد برادر عزیزتر از جون و همیشه‌رفیق مهربونم رو هم تبریک می‌گم. این 2نفر از دوست‌داشتنی‌ترین آدمای زندگی منن.

تبریک‌نوشت4: 22 بهمن تولد 2سالگی "نیستان" هم هست... مبارکم باشه. امیدوارم سال‌های سال اینجا باشم و باشید، همه‌مون، کنار هم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرنوشت: این پست به برکت تمام این اتفاقات خوبی که تبریک گفتم، خیلی دوست‌داشتنی شد برای خودم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تقریبا اسم بیشتر آدمای خیلی خیلی عزیز زندگیم ذکر شد تو این پست. خدا رو شکر که من این همه آدم خوب دارم کنارم... خدا همه‌شون رو برام نگه داره.

 

یک‌سال‌نامه

آقا؛

فقط از سر دلشوره است که دست به قلم شده‌ایم دوباره

 تا وقت شریف‌تان را بگیریم. ببخش ما را اما واقعا دلهره لحظه‌ای دست از سرمان برنمی‌دارد. نمی‌دانیدچه‌اندازه سخت و طاقت‌فرساست با اضطراب نوشتن. دستمان به قلم نمی‌رود اصلا. افکارمان سخت پریشان است و نمی‌دانیم چگونه می‌توانیم مثل همیشه یک جا ذهن آشفته‌مان را جمع و جور کنیم و یک طوری بنویسیم که مقصودمان را درست برسانیم. حواس نمی‌گذارد این نگرانی برای آدم! یادمان رفت بپرسیم. خوبید؟؟ همه‌چیز مثل همیشه همان‌طور خوب است که بود؟؟ اگر این‌طور باشد که خدا را شکر... خودش خاطرجمعی بزرگی‌ست برای خودش.

زیاده طفره نرویم که یک وقت مصدع اوقات نشویم، بهتر است! دلمان شور افتاده از

بی‌خبری. از این دیر کردن‌تان. از این خیلی دیرکردن‌تان. عادت داشتیم به تاخیرهای یکی دو هفته‌ای... حتی یکی دو ماه... بلکه هم بیشتر... اما این چندین ماه و این چندصد روز دیگر آرام نگذاشته برای این دل ترسو. آخر یک سالی می‌شود که خبری نفرستاده‌اید و حتی پیامی از خودتان که ذره‌ای آب باشد روی آتش. صحبت‌های آخرین‌تان تا جایی که این حافظه‌ی ضعیف یاری می‌کند راجع به قرار ملاقات و چیزی شبیه به این‌ها بود و حتی خاطرمان هست قراری هم منعقد شد در همین رابطه... بعد از آن یادمان می‌آید که مدتی به سبب دغدغه‌ها و مشغولیت‌هایی که گفتید و البته ما بهتر از خودتان از همه‌شان خبر داشتیم مدتی صبر خواستید از ما و ما... به دیده‌ی منت هرچه را طلب می‌کردید می‌پذیرفتیم. گفتید جایی می‌روید، خارج از شهر به گمانمان؛ و ظرف 3،2هفته هم بازخواهید گشت. گفتیم به سلامت و برای‌تان توفیق مسالت داشتیم از خداوند. گفتید و رفتید و ای‌کاش که نمی‌رفتید. که نمی‌دانیم چه شد در آن سفر کذایی که خاطرتان را رنجاند و یاد داریم شبی را که دل‌تان غصه‌ناک بود انگار و بغض نشاندید بر گلوی‌مان که البته شکایت از بابت آن بغض نیست ــ که بغض هم‌بستر همیشگی گلوی ماست ــ شکایت از آن موضوع یا شخصی‌ست که خاطر عزیزتان را آزرد و آن‌طور، آن شب بی‌تاب‌تان ساخته‌بود. مساله حتماً مساله‌ی مهمی بوده و الا شما آن‌قدر قوی هستید که با هر بادی نلرزید و به هر حرفی دل‌تان هزارراه نرود و به اصطلاح مرغ‌دل نباشید. می‌بینید که چه دست‌پاچه‌ایم وقتی برای‌تان می‌نویسیم. با آن‌که احتمال یک در هزار هم نمی‌دهم که اعتنایی به این نامه بکنید، اما عجیب دل‌آشوبه می‌گیریم و دست‌لرزه وقتی نام‌تان می‌آید و قلم به موضوعی پیرامون شما می‌زنیم. هنوز هم این عادت‌های مضحک و ساده‌لوحانه را ترک نکرده‌ایم! یک سال گذشته از آخرین حرف‌های‌مان و آخرین روابط‌مان اما ... چه گفتیم؟؟ گفتیم یک سال؟؟ یک سال گذشته؟؟ نه لابد اشتباهی شده، خطایی در محاسبه رخ داده‌است حتمی. بگذارید دیگربار نگاهی به تقویم بیندازیم.....

با نهایت بهت و بغض باید بنویسیم که درست محاسبه کرده‌ایم و حساب روزها از دستمان درنرفته هنوز و به حکم تقویم پیش رو و تمام دست‌نوشته‌ها و دل‌نویس‌های روزانه امروز دقیق سیصدوشصت‌وپنجمین روز نبودن شماست و آن‌طور که منجمین معلوم‌مان کرده‌اند هر سال سیصدوشصت‌وپنج روز است و امروز یک‌سالگی نبودن شماست و ما . . . در دلتنگی،در فراق،در ماتم،در اشک،در دلـــشوره . . . دلـــــــشـــوره‌ای بی‌پایان که چشمان‌مان را تار کرده و قلب‌مان را تیره... حالا می‌فهمیم که چرا این روزها بیشتر از همیشه و همآره اوقاتمان تلخ است و زبانمان نیش‌دارتر. که چرا حوصله‌مان ابری‌ست و احوالات‌مان گرفته. که چرا هرکه هرچه می‌کند به مذاق‌مان خوش نمی‌آید و هر حرفی هرچند هم شکر زهر است به کام‌مان و اخلا‌ق‌مان مگسی‌ست. از برای فراق شماست که این‌طور شده‌ایم حکماً. که خواب برای چشمان‌مان آرزویی‌ست محال و خیال به وقوع پیوسته‌ی شما برای دل رنجورمان محال‌تر. و لابد همه خیال می‌کنند که چه خریت تمام و چه حماقت بی‌حد و حصری‌ست در انتظار شما بودن و دل به وصال شما خوش داشتن هنوز. اما ما که خودمان می‌دانیم چگونه است که دل از شما نمی‌کَــنیم و دست از شما نمی‌شوییم. ما که خودمان می‌دانیم مَردمان را چگونه می‌خواهیم. ما خوب می‌دانیم که دل به اخم مرد می‌دهیم و به غرور خدشه‌دار نشده‌اش و به بداخلاقی کردن‌هایش و به بی‌اعتنایی‌های دروغین‌اش و این مردانگی‌های دلبرکانه! مرد است و دست‌نایافتنی بودنش و چه کسی از شما برای ما نایافتنی‌تر؟؟ از این روست که از بعد شما و خاطرات خوش اولین دیدارها و اولین حرف‌ها دیگر مردها به چشم‌مان خوارند و در مقایسه با وجود گران‌سنگ شما نه حقیری بیش! از این بابت است که از بعد شما کسی را نخواسته‌ام دوست بدارم و نتوانسته‌ام البته.

شما که از ما یادی نمی‌کنید و از حال خود ما را باخبر نمی‌سازید. اما ما در این مدت، در این مدت دراز کسی را پیدا نکرده‌ایم که به قدر درددل ساده‌ای هم که شده پذیرای ما باشد و گوش باشد برای حرف‌های از سر دلتنگی‌مان. پس ناچاریم و ناگزیر که برای خودتان شرح بدهیم. شرح دوری و رنجی که برده‌ایم. می‌دانیم سرتان را با این حرف‌ها درد خواهیم آورد اما چاره چیست که دل‌مان جز شما به کسی خوش نیست و حرف‌هایمان جز از شما و برای شما نیست... این روزهای نبودن‌تان در تنگنا گذشت برای‌مان. (و هنوز هم در گذر است البته). انگار که در زندانی اسیر باشیم و هرچه فغان کنیم کسی نشنود و به دادمان نرسد. این روزهای نبودن‌تان هرروز در این پرسش می‌گذشت که چه شد؟؟ به یک باره کدام بلا بود که نازل شد بر سرمان؟؟ که گناه چه بود؟؟ خبط ما کدام بود و خطایمان کدام که این‌گونه از عرش حضور شما به فرش بی‌شما شدن فرود آمدیم؟؟ و پاسخ،سکوت مطلقی بود کَــرکننده و پاسخ ما به آن یک آه. و چه حوصله‌سربر می‌شود روزهایی این چنین. حق بدهید که هر چند وقت یک بار داغ دل را با اشک فرونشانیم و این را به حساب بزدلی و ضعف ما مگذارید که ما می‌خواهیم همان زنی باشیم که گه‌گاهی لایق خستگی‌به‌در کردن‌های‌تان می‌شد. حق بدهید که هرچندروز یک بار خاطرات‌تان را از نو زنده کنیم و با یادگاری‌های‌تان زارزار گریه. حال و روزگارمان در چند ماهه‌ی نخست رفتن‌تان بی شباهت به حال گل آفتاب‌گردانی نبود که خورشیدش را گم کرده و روزهایش تاریک شده‌باشد. به مرور و گذشت زمان بود که برای مصلحت روزگار و خوشی حال اطرافیان هم که شده کم کردیم تلخ‌کامی‌های‌مان را و به ظاهر به روال گذشته‌مان برگشتیم و البته نقش خوب بودن‌مان را خوب بازی می‌کردیم و گاهی آن‌قدر خوب در این نقش ظاهر می‌شدیم که خودمان هم شخصیت دروغین‌مان باورمان می‌شد. اما امان از آن روزی که نام شما را جایی می‌شنیدیم یا اخباری ناخواسته از شما به سمع‌مان می‌رسید یا چشمان یتیم ندیدن‌تان به کسی می‌افتاد که مثلاً لباسش شبیه به شما یا جثه‌اش اندکی همانند به شما بود... امان از آن روز!که دوباره بیش از پیش خاطرمان را به شما می‌باختیم و تا مدت‌ها در فکر شما و حال و روزتان از خود بی‌خود می‌شدیم و روز و شب آه می‌کشیدیم و اشک می‌ریختیم و دلتنگی‌مان را با نوشتن چرک‌نویسی،سیاه‌نوشتی،چیزی فرو می‌نشاندیم و دوباره نقش‌مان را از سر می‌گرفتیم تا دوباره داد اطرافیان درنیاید که:«معلوم نیست چه مرگش است که باز مثل سگ پاچه می‌گیرد و...» از این قبیل حرف‌ها که آدمی را به قفس درون‌ش وابسته‌تر می‌سازد و به این جمله بیشتر مؤمن که:«درد آن‌جاست که درد را نمی‌توان به کسی حالی کرد».

 

چه روزها گذشت در این روزگار نبودن‌تان بر ما، که حالا که برای‌تان شرح ماوقع می‌دهیم یکی‌یکی از جلوی چشمانمان می‌گذرند و گونه‌هایمان را نمور می‌سازند،ناخودآگاه.

یادمان می‌آید روزهایی را که، کسانی که از ما و شما و آن‌چه بین ما بود خبر داشتند و از سر کنجکاوی و نه از روی بدجنسی البته راجع به شما از ما سوال می‌کردند و

ناگهان هاج و واجِ نگاه‌ ما را جواب می‌گرفتند و بعد از لحظاتی بی‌اطلاعی ما از احوالات شما متعجب‌شان می‌کرد و بی هیچ حرفی ما را می‌گذاشتند و زخم کهنه‌ی سربازکرده‌ی فراق شما.

اما حاضریم قسم بخوریم ــ به سر مبارک شما که نه البته ــ به جان خودمان که در تمام این دوران دو چیز را هرگز فراموش نکردیم و ترک نگفتیم. اول امید به بازگشت شما و دوم یاد همیشه درخاطر سبزتان را. شاید حالا با خود بگویید پس دوست‌داشتن چه می‌شود که باید یادآور شویم که این امید و در یاد بودن همیشه‌تان هردو گواهی‌ست بر دوست‌داشتن ما و مُـهر تاییدی‌ست بر احساسی که از زمان رفتن‌تان اگر بیشتر نشده باشد ذره‌ای کمتر نشده بی‌شک.

زمان به حکم قانون باید همه‌چیز را به مرور حل‌وفصل نماید اما نمی‌دانیم چرا پای شما که وسط می‌آید و احساس این دل ما به شما، تمامی قانون‌ها نقض می‌شود و انگار که این ماجرای ما و شما تابع هیچ حکم و ضرورتی نیست و نخواهدبود. به همین خاطر است لابد که حالا که یک‌سال گذشته قلب‌مان موقع نوشتن از شما تندتر می‌زند و دست‌مان به سرما می‌گراید و عرق بر پیشانی‌مان می‌نشیند و سوزشی در مغزاستخوان خود احساس می‌کنیم و چشمان‌مان میل به بارانی شدن دارند.

امروز را در خاطر تمام تقویم‌ها سپردید و رفتید و چهاردهم دی‌ماه‌های هرسال را سیاه پرکلاغی رنگ زدید و به همین دلیل است لابد که هرچه به این کذایی‌روز نزدیک می‌شدیم تاب دل‌مان بی‌تاب‌تر می‌شد و دست و دل‌مان به مشغولیات هرروزه‌مان نمی‌رفت و دردناک‌تر می‌شد آن وقتی که هیچ‌کس، حتی آنانی که خوب در جریان همه چیز بودند هم حال نزار این روزهای‌مان را درنیافتند و شریک که نشدند هیچ؛ مزید بر دلیل هم می‌شدند گه‌گاه. اما شکایتی نیست. که وقتی حرف از داغ بزرگ فقدان شما باشد دیگر چه غمی می‌تواند آزار دهد دل آزرده‌ی ما را؟

البته که شکایتی از غیبت طولانی‌مدت شما هم نیست. که اصلاً من که باشم که شکایت از شما نزد کسی بَرَم؟؟ این فقط وصف حال ما بود و شاید درست‌تر آن باشد که عرض کنیم وصف بی‌حالی‌مان، که حالی نمانده بر ما از بعد نبودن شما . . .

 

امیدوار و به یاد شما

هانیه

14/دی/91

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: هدف از نوشتن به این سبک گفتار فقط متفاوت بودن بود. می‌دونم طولانیه و شاید کسالت‌آور اما خیلی دوست دارم نظرتون رو درمورد این نوشته (بیشتر به لحاظ فنی) بدونم...

 

لطفا آخرالزمان

کاش اتفاق پیش‌بینی شده محقق شود. دلم می‌خواهد این روزها نفس‌های آخر زیستن در این جهنمی باشد که اسمش را گذاشته‌ایم «دنیا». دلم ‌می‌خواهد همین چند روز آینده «کار جهان سر آید»... و همه‌چیز هیـچ شود زودتر ... چه خوب می‌شود که واقعا از همین‌جا و همین‌حالا تا آخر دنیا فقط 1روز و ۹ ساعت مانده‌باشد ... معادل ۳۳ساعت... آخ! یعنی می‌شود که زودتر این ساعت‌ها سپری شود؟!

خدا اجازه ؟!... می‌شود لااقل برای من یکی هم که شده دکمه‌ی «شات‌دان» یا «تِــرن‌آف» دنیا را بزنی و مرا با خود ببری ... راستش را بخواهی نه احساس بدبختی می‌کنم، نه از زندگی‌ام سیر شده‌ام ... نه. این حس‌ها بیگانه‌اند با من ... من فقط کمی و کمی بیش از کمی خسته‌ام و دلم دیگر ماندن نمی‌خواهد. کمی و کمی بیش از کمی تنوع دلم می‌خواهد. دیگر این‌که اسمش را گذاشته‌ای و گذاشته‌اند «زندگی» تکراری شده برایم و من دلم انگار یک جای دیگر می‌خواهد ... جایی بهتر از این؛ یا حتی اگر صلاح است بهتر هم نه ... فقط جایی که اینجا نباشد. خدایا من فقط کمی و کمی بیش از کمی از این دنیا، از این شهر، از این خیابان‌ها، از این خانه‌ها ... خسته‌ام. از این زمین، از این زمین و زمان، از این تیرگی‌ها، از این هوا، از این مردم، از این به اصطلاح آدم‌ها، از این‌که نمی‌فهمم؛ خسته‌ام. من خیلی چیزها را نمی‌فهمم... این آدم‌ها،رفتارها،نگاه‌ها،حرف‌ها،ادعاها؛ خسته‌ام. از مردمی که می‌گویند به سوی تواند و به فکر تو، همیـشه ... اما پای عمل ....

خدایا تو بودی خسته نمی‌شدی؟ از رفیقان نارفیق... از قول‌های بی‌عمل... از عشق‌های بی‌ثمر...؟ تو که خدایی راستش را بگو. تو بودی از پشت که خنجـر را تا دسته در کمرت فرومی‌بردند، چه می‌کردی؟ صبر؟ تحمل؟ شکیب؟ می‌توانستی بخندی از زخم... نه فقط زخم خنجر... ـ که کاش فقط زخم خنجر بود، که گاهی تیغ زبان این مردم،شمشیر نگاه‌ بی‌احساس‌شان زخم جان‌کاه‌تری می‌نشاند بر دل ـ . تو می‌توانستی بی‌تفاوت باشی و تاب بیاوری هرچه را که دیدی.. تا کِـی؟ تا کجا می‌توانستی چشم ببندی بر دیده‌ها؟ هرچه می‌شنوی یک گوش را در کنی و دیگری را دروازه؟... تا کِـی می‌توانستی فقط دوست بداری، بی‌هیچ چشم‌داشتی؟... بی‌آن‌که حتی بخواهی کسی جواب «دوستت دارم‌هایت» را با چیزی جز «مرسی» یا «تو لطف داری» بدهد. تا کِـی می‌توانستی آرزوهای ناممکن‌ات را در آغوش، در دست، در کنار دیگری ممکن ببینی؟ تا کِـی می‌توانستی زور بشونی، دَم برنیاوری؟ قضاوت شوی، هیچ نگویی... تا کِی تحمل داشتی که ببینی به وقت غصه سینه‌ای برای گذاشتن سرت روی آن نداری؟ دستی گرم برای گرفتن دست‌های سردت نداری...

خدایا؟ یعنی تو واقعا حواست به این پائین هست؟ اگر هست که دمت گـرم! اگر هم نیست که خب چه بهتـر! میانه‌ی همین حواس‌پرتی‌ها می‌شود دستت اتفاقی به دکمه‌ای،دستگیره‌ای،سیمی اصابت کند و همه‌چیز... ناگهان... تمام...؟ یعنی می‌شود برای خوشیِ دل «نوستراداموس» و این همه دانشمند و پژوهش‌گر هم که شده تمامش کنی؟ بگذار ببالند به خودشان که چقدر حالی‌شان می‌شود! حالا اصلا این‌ها هم به کنار! خودمانیم... خودت حالت به هم نمی‌خورد از این اشرف مخلوقاتی که آفریده‌ای؟ چه چیز ما آدم‌ها تو را به ادامه‌ی این دنیا واداشته... نمی‌فهمم! چه آفریده‌ای عزیزدلم؟! می‌دانم کـدر شدن ما ربطی به تو ندارد. اما خب حالا این آدم‌های بی‌خودت را نمی‌خواهی تکانی بدهی؟ محض سرگرمی خودت هم که شده یک تغییری،تحولی، نمی‌شود آیا؟!

خلاصه که خواستم از خستگی‌هایم و خواسته‌ام با تو گپی بزنم. بلکه دلت برایم بسوزد. یک چیز دیگر هم بگویم و رفع زحمت کنم! خدایا؟دلم می‌خواهد برگردم پیش خودت. به آغوش امن‌ت بازگردم. دلم بوسه‌ای از گونه‌ی نازنین‌ات می‌خواهد. خدایا خب دلم تنگ شده برایت...می‌شود آغوشی به سویم باز کنی زودتر...؟

30/آذر/91

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت1: صرفا یه دل‌نوشته برای خدای خودم بود. نمی‌خوام نظری راجع به این پیش‌بینی بدم و بگم معتقد هستم یا نه. فقط خواستم درددلی کرده باشم.همین!

پی‌نوشت2: فکر نمی‌کنم این نوشته به لحاظ فنی جای نقد داشته باشه. چون یه نوشته ی معمولیه. واسه همین نظرات این پست فعال نیست. اما اگه فکر می‌کنین لازمه نکته‌ای رو بگید یا چیزی هست که لازمه بدونم تا به همین دست‌وپاشکسته‌نویسی کمک کنه توی پست قبلی برام نظر بذارید. از نظراتتون لذت می‌برم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تبریک‌نوشت: یلدای آریایی‌تون خجستــه ! :)

پائیز سال قبل

کاش فقط یک بار فرصت بازگشت داشتم

آن‌وقت می‌دیدی

که چگونه

با ســر

به روزهای رفته‌مان برمی‌گشتم ...

به سال پیش

همین پائیــز که بود

تو که بودی

همان دیگرانی که

در حضور حضرتت، همه . . . هیچ .

دلم میانه‌ی کبودیِ این روزمُردگی‌ها،

آن روزها را بی‌تاب است

که مسخ بودم از تو

و باهم بودن‌مان

و باران بی‌وقفه‌ی پائیــزی

قدم‌های گاه و بـی‌گـاه شبانـه

و چـای‌های داغ بامــدادی اتـاق نمـور

و

امیدی که در قلبـم به نــور می‌گرائید

. . .

در داغم

و سـوز

و در حسرتِ

روزهایـی که تــو بودی و این‌همه ای‌کــاش نبود !

 

91.8.21

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال درازت که در سر است

سعـدی.

زبونم انقد الکن هست که نمی‌تونم تمام حرفم رو توی نوشته‌هام بزنم و برای تکمیل هر نوشته احتیاج به کمک یه بزرگی دارم تا با یه بیت‌ش هر حرفی که باید می‌زدم و نتونستم، رو بگم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح‌نوشت1: این شعر یک مخاطب خاص بیشتر نداره که اونم از ماهیت اینجا کاملا بی‌خبره.

توضیح‌نوشت2: این شعر از نظر خیلی ها خوبه و از نظر خیلی ها نه. پس حتما نظر دقیق بدید که بلاخره بفهمم خوب بوده یا نه.

سوء تفاهم

همان که برایم بودی باش

نه بیش .

که نه من بیشتر خواهانم

نه تو می‌توانی بیش از آن باشی . . .

من همان " تو "ی آن روزها را دلتنگم

تویی که بی‌سبب نمی‌رنجید

و مهربان‌تر از آن بود که برنجاند

" تو "ی همیشه رفیقی که به هر حرفی گوش نمی‌سپرد

به هر کلامی قضاوت نمی‌کرد

" تو "یی که به من و هرچه که از من می‌دانست و می‌شنید

مؤمن بود

و رهایم نمی‌کرد به وقت احتیاج.

" تو "ی آن روزهایت را گم کرده‌ام

و چه بی‌تابانه می‌خواهم‌ش حالا . . .

و کسی چه می‌داند

شاید دلیل تمام سکوت و رنجش و تیرگی‌هایم

همین باشد ،

همین . . .

 

" برای همیشه رفیقم "

91/8/12

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: دچار سوء تفاهم شد ... یه برداشتی کرد ... یه چیزی رو باور کرد ... وقتی یه چیزی باورش شد دیگه شده ... زمین و زمان دست به دست هم بدن نمیشه ٬ نمی تونن باورش رو عوض کنن ... من:  به در و دیوار زدن ... هی توضیح دادن ... هی قسم ... قسم هرگز به لب آورده نشده ... او: مرغ که یک پا داشت و برادرم که باورم نداشت ... حالا هراس اینکه برادری به نام او نداشته باشم دیگه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل‌نوشت:

همیشه عشق به جرم نکرده می‌سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت‌هاست

محمدعلی بهمنی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تشکرنوشت: خدایا . . . برای اتفاق چند روز پیش ممنون. چه خوبه که تو یکی موندی برام.

 

پیـغام

به مرگ گرفتی که به تب راضی شوم ؟

راضی شدم . . .

با تجربه ی مرگ حاصل از نبودنت

به تب انتظار آن موقع ها راضی ام.

تو برگرد٬

من هــرم تب را تاب می آورم

تو برگرد٬

من از هرم تب سال ها به انتظار ماندن

حریم می سازم برای خودم

تو فقط یک بار دیگر برگرد٬

و مگذار مرگ نبودنت برایم عادت شود . . .

 

۹۱.۷.۱۷

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح نوشت: خیلی زیاد درگیر درسم این روزا. اگه خیلی کم می نویسم٬ کم بهتون سر می زنم دلیلش همینه و البته دلایل و شرایط روحی و نوسانات ناخوشایند این چند وقت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعا نوشت: دعا کنید تلاش این روزهام بی نتیجه نمونه . نگرانم . . . خیلی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک بیت نوشت:

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری 

هــ . الف . سایـه .

صـــدا

بس کن

چیزی نگو

نمی‌خواهم صدایت را بشنوم.

با این پژواک خوش‌آهنگ

چه چیز را می‌خواهی ثابت کنی ؟

می‌خواهی بفهمــانیـم که من حتی

به لرزش چند تار صوتی هم عاشــق می‌شوم ؟

آری ، می‌دانم

مـن ، عاشــق می‌شوم

به یک نجــوا

زمــزمه

به ضرب‌آهنگی از تــو.

پیش از تو ، صـدایت

حالا که هستــی ، صدایت

و پس از رفتن‌ت نیــز ، صدایت

مــرا

عاشــق

پای‌بنــد

و مؤمـــن می‌کند

به تـــو

۹۱ / ۶ / ۷

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشــت1: تنها صداست که می‌مانــد . . . " فــروغ "

پی‌نوشت2 : اون روزا که فاطیماه می‌گفت صدای آدما یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هاشونه خیلی باهاش موافق نبودم. اما بعد از یه مکالمه‌ای کاملا متوجه حرفش شدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها نوشت : خستــگی و بی‌حوصلی جزء لاینفــک این روزهامه . . .

 

رنگ روزگار من

اینجا دخترک تنهایی هست

که هنوز هم، شب‌ها،

وقتی دلش تنگ می‌شود

از رخت خوابش برمی‌خیزد،

به آشپزخانه می‌رود،

در را می‌بندد،

چراغ روشن می‌کند،

روی صندلی چوبی می‌نشیند،

بر موهای ژولیده‌اش دست می‌کشد،

به دیوار رو به رو خیره می‌شود،

دست‌ها را گــره کرده، زیر چانه عمود می‌کند،

چشم‌های پــر دردش را روی هم می‌گذارد،

و در خیال خودش را می‌بیند

که در گورستانی،

آرزوهای خُــرد و کلانــش را

زیر خروارها خاک دفن می‌کند . . .

باز

دلتنگ‌تر به رخت‌خوابش بازمی‌گردد

پلک بر هم می‌گذارد،

به خواب می‌رود

و در خواب آرزوهایش را محقق می‌یابد؛

هرچند که در خواب هم

یقین دارد بیداری در راه است

و

صبح سیاهــی

در همین حوالی او را می‌انتظارد . . .

16/دی/90

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: اینم از قصه‌ی ما . . . بدون اغراق.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر نوشت: دیروز یه دوست قدیمی و خیلی عزیزی به اینجا سر زده که فوق‌العاده از حضورش خوشحالم و رنگ نگاهش رو روی گوشه گوشه‌ی این وبلاگ می‌بینم. زهرا جانم مرسی از حضورت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل‌نوشت: یه جور عجیب غریبی دلم ساحل ... دریا ... جنگل ... می‌خواد.

هنوز هم نیستی

نگاهم تاریک

کامم تلـــخ

صدایم سکــوت

و خاطرم پریشــان است

*

هنوز هم نیستــی

و دریچه های این اتاق مسدود است

و هوای این خانه هنوز ابری ست

گرد غــم همه جا را پوشانده

و تنهایـی باوفاترین همدم روزگار من است

*

این روزها حتی لحظه ای امـید هم به شادی ام نمی کشد

رنج دوری و سردی فاصــله و بغض های شبــانه ام

تنها مونــس دوران بی ستارگی من اند

سطر به سطر مرور خاطرات آتشم می زند

تو هویدایی ٬ اما . . . در دوردست های افق

*

حضورت ناممکن ترین حادثـه ی تنهایی

و نگاهت امن ترین پرچیــن روزگار بی کسـی من است ...

نیستی و هنوز ترس من از این است که تا همیشه هم نباشی

 

۱۰ / اردیبهشت / ۹۰

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غم نوشت: سال و سالگرد نه

هر لحظه

مناسبت نبودن توست                         " علیرضا روشن"

از ۲۳/تیر متنفرم و از همه ی تسلیت های دوست نداشتنی. میشه ۵سال تموم٬که دیگه بابا نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح نوشت: خیلی خیلی کمتر از قبل میام اینجا و متاسفانه کمتر از قبل وقت می کنم بیام پیشتون و بخونم و لذت ببرم... اما یه روزی این نبودن ها رو جبران می کنم .

 

دوست جانِ من

مرا بی تـو دردی‌ست بر جـان

که جز تو با هیچ‌کس توان گفتنش نیست

گاهـی هیـچ‌کس حوصـله‌ی شنیدنـم را نـدارد

و هیچ‌کـس یـارای درک کردنـم را

تـو اما ، مبــرایـی

استثنایــی !

تـو همیشـه هستـی و مشتـاق به مـن

و یک دنیـا با همـه‌ی مردمــان عالـَـم

تفاوت می‌کنی.

تـو زبـان مـرا همان‌طـور که هست

همان‌قــدر کامــل،

هما‌ن‌قـدر صــادق ،

می‌شنــوی و

مـرا به زبـان خودم تـرجمه می‌کنی

نه زبـانی که خودت می‌خواهـی.

تـو همانـی که این روزها

که درد زیــاده سنگینــی می‌کند بر دل

و تجــاوز نمی‌کند از مــرز زبــان

دوری از مـن ، به فـ ــ ــاصـ ـ ـ ــلـ ـ ـ ـه‌ی چنـد شهـر

و من ، از درد بی همــدردی

تمام آنچه که تنـها باید

در گـوش شنـوای تــو نجـوا کنم

با یک تنفــس عمیــــق به بــاد می‌سپـارم

شاید از حـوالـی خانـه‌ی دلـت بگــذرد . .

تقدیم به الهـام . پ

۹۱ / ۳ / ۱۴

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت1: وسط روزای سخت و دیــرگذر خرداد برای دوست عزیزم،که دوری‌ش بدجور اذیتم می‌کرد، نوشتم.

پی‌نوشت2: از اینکه به حرف اونایی که مانع دوستی من و الـهام می‌شدن گوش نکردم خیلــی خوش‌حالم :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به الـهام نوشت: مرسـی که با خوبی‌هام سر می‌کنی و با تلخی‌هام صبــر ... مرسـی که می‌تونی مثل خیلی‌ها بهم بی‌تفاوت باشی و نیستــی ... مرسی که وقتی لبخنـدم رو می‌بینی شــاد میشی و وقتی اشکم رو می‌بینی با غرور و بی‌اعتنا از کنارم ‌نمی‌گذری ... مرسی که مثل خیلـــی‌ها نیستی ... و مرسی که هستـــی :ایکس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر نوشت: امـروز ، با پـاس کردن آخرین امتحان ، "پشـت کنکــوری" شدم ! :دی

سکوت قلم

نفس آخر شعرهایم است

نبض حرف هایم به شماره افتاده

واژه کم نیست

درد زیاد است

آدم دور و برم کم نیست

گوش شنوای حرف هایم کــر شده

به رسم تمامِ اعتراضات مدرن

سکوت می‌کنم

قلم به اعتصاب می‌سپارم

متحصن می‌شوم در سنگری

از جنس سکوت

91/1/15

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غم نوشت:آهای اونایی که وقتی باباتون صداتون می کنه٬ میگین: "هان؟ چیه؟ چی میگی؟" ... خــاک بر سرتون ! ... می دونین چند نفر تو دنیا هستن که تنها آرزوشون اینه که فقط یه بار دیگه باباشون صداشون کنه ؟؟!

روز همه ی باباهای دنیا مبارکــ . . . روز بابای آسمــونــی من هم مبارکــ .

سه فنجان هایکو

قلمم روی میز ٬

کاغذم سپیـد ٬

چه بی معناست شعری که " تو " نداشته باشد !

                                                                                     ۲/اردیبهشت/۹۰

***

نگاهت ٬ نه شبیه خورشیـــد

که به صاعقه می ماند ٬

خشکم می کند درجا . . .!

                                                                                      ۱۰/اردیبهشت/۹۱

***

کلمه ناتــوان است در ستایش این همه بزرگـــواری.

به قداست نـام بلنـــدت

قامت کوتاه می کنم . . .

                                                                         بــرای مـعـلـم

                                                                           « ف . پ »

                                                                       ۱۲/اردیبهشت/۹۱

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: به تازگـی سبک "هایکو" رو تجربه می کنم. ببخشید اگه شعرهام پخته نبود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید نوشت: تولــد بانــوی آواز ایــــران٬ " گـــوگـــوش " تبریک !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مخاطب خاص نوشت: فصل کابوس وار چهارماهه ی من و تـو بلاخره تموم شد. از اولش هم هیچ جای این قصه ی تخیلی رو باور نداشتم. حالا با عشقی بی خدشه ترکــت می کنم.

فاتح قلب من

تو را ثبت می کنم در یادم

و می نشانم کنج دلم

حالا یاد و قلبم

ـ هر دو ـ

مسخّـــر تویند

و

تو مستعمره ی معشوق بی وفایت ...

                                                                 ۹۰/۷/۱۳

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: روزها بی احساس می گذرند و خسته کننده ! (البته به خاطر امتحانا)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل نوشت: دلم بی نهایت مسافرت می خواد. حیف که سفر اصفهــان کنسل شد :(

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید نوشت: هفته ی بزرگداشت سعدی، گرامی ...

دلم در بند تنهایی بفرسود . . .

اول اردیبهشت سالگرد کوچ سهراب، تسلیت ...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تــر است . . .

 

 

پا به ماهگی

قلمم آبستن هم‌خوابگی با خاطرات توست

این روزها ویارت می‌کند

و اکنون

پا به ماه اندوه تازه‌ای‌ست

باید که تا زمان وضع حمـل

باید که استراحت مطلـق کند

باشد که اندوهی تازه بزاید . . .

91/1/14

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلتنــگی‌نوشت: دلم برای کتاب‌فروشی و خرید کتاب تنگ شده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تبریک نوشت: الــــی جان ! تولدت پیشاپیش مبارک ...

 

 

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام ...

آهسته زنگ خانه‌ام را به صدا می‌آوری

من با یک لوندی خاص

از پشت اف‌اف

خوش آمدت می‌گویم.

در را باز می‌کنم

تو وارد حیاط می‌شوی

نگاهی سطحی به اطراف می‌اندازی

و با قدم‌های همیشه تند و کوتاه‌ت

سمت پله‌ها می‌آیی.

پشت در ورودی سفیدرنگ

دستت را بالا می‌آوری

هنوز انگشتانت به وصال در نایل نیامده

در یک حرکت غافل‌گیرانه

در را به رویت می‌گشایم

و با چشم‌های گرد شده‌ی این‌بار سبز و مثل هربار گیرایت

نگاهم می‌کنی

و خندان سلامم می‌گویی

خودم را در آغوشت می‌اندازم،

دستم را دور گردنت حایل می‌کنم

و همان‌طور چند لحظه‌ای دنیای میان بازوانت خلق شده را

زندگی می‌کنم.

پا به خانه‌ام می‌نهی

در را که می‌بندم

انگار می‌کنم که در محاصره‌ام هستی

حالا وقت فتح کردن توست !

روی کاناپه‌ی قرمز می‌لمی

و جرعه جرعه شربت آلبالوی دست‌سازم را می‌نوشی

و من با یک دنیا هیجان

زیر چشم نگاهت می‌کنم.

در دل نگرانم که آیا کیک تولدت می‌شود همان چیزی که می‌خواهی ؟؟

بعد از یک گپ کوتاه عاشقانه

چشم‌بندی به چشمانت می‌بندم

و دستت را محکم به دستم گره می‌زنم

دنبال خود به اتاق شگفتی‌ها می‌کشانمت

چشم‌بند را که باز می‌کنم

به وجد می‌آیی

همان صحنه‌ای که برایت رویا بود به چشم می‌بینی

از فرط هیجان زنگ‌دار می‌خندی

و داد می‌کشی و میان تمام آن شمع‌های رنگین می‌نشینی

و منتظر سورپرایز اصلی می‌نشینی

کیک شکلاتی می‌آورم برایت

با نسکافه‌اي ولرم

یادم نمی‌رود که تو نوشیدنی داغ دوست نمی‌داری

هرکدام از شمع‌های کیک‌ت را همراه با یک آرزوی زیبا

فوت می‌کنی

و مثل یک کودک معصوم ذوق می‌کنی.

کیک می‌خوری

مدام از دست‌پخت نزار من تعریف می‌کنی

و گاه گاهی در آغوشت جایم می‌دهی

.

قسمت خوب امشب که فرا می‌رسد!

دل توی دلت نیست

به فکر فرو می‌روی

که چه تدارک دیده‌ام برای هدیه

یک جعبه‌ی کوچک تلقی پر از رز قرمز تقدیمت می‌کنم

و به همراهش یک کارت پستال بزرگ و عاشقانه

یک جعبه‌ی کوچک هم به آن اضافه می‌کنم

جلویت به نشانه‌ی احترام

تا کمر خم ‌می‌شوم

یک پایم را کمی بالا می‌گیرم

جعبه را میان دستانم می‌گذارم

و جلویت درازشان می‌کنم

می‌خندی و جعبه را از من می‌گیری

و با چشم‌های بسته بازش می‌کنی

چشم که می‌گشایی چیزی را که در دست داری

باور نمی‌کنی

همان دفتر سیمیِ زرشکی رنگ

که شصت و هفت شعر در خودش جای داده !

بلند می‌شوی و محکم در آغوشم می‌گیری

از زمین بلندم می‌کنی

و به باشکوه‌ترین شکل ممکن از من تشکر می‌کنی

تک تک شعرهایم را حالا می‌توانی با خود داشته باشی

و می‌فهمانی‌َم که این زیباترین هدیه‌ای بود که می‌توانستی دریافت کنی

و من زیرلب،در گوشت نجوا می‌کنم :

" همه حرفام مال تو ... همه شعرام مال تو ... دنیای من شعرمه ... همه دنیام مال تو ... "

***********************************************

پی‌نوشت: این نهایت آرزوی یه دختر مثل من تو روز تولدت عزیزترینشه ...

***********************************************

تقدیم‌نوشت: این پست تقدیم به وجود نازنینی که تا آخر عمر در حسرت گرفتن یه جشن تولد براش خواهم موند ...

***********************************************

آرزونوشت: از خدا می‌خوام که از همیشه موفق‌ترش کنه و هیچ‌کدوم آرزوهاش، آرزو نمونه.

                           ****************************

لازم‌نوشت: این یک شعر نیست ! یک مناسبتی نوشتِ بسیار عزیزه !

 

یک بهار بی تفاوت

خیلی وقت است که بهاری به خود ندیده‌ام

دیرزمانی می‌شود که

نه خبری از بهار دارم

نه نشانی از آن

وقتی که می‌رفتی زمستان بود

و وقتی که رفتی زمستان ماند

زمستان قریب من شد ،

و بهار . . . غریب

وقتی که رفت و زمستان شد

و برنگشت و زمستان ماند ،

حتی بهاری‌ترین روز روزگار

زمستان شد.

شکوفه را سرما زد

بلبل را سرما لرزاند

و طبیعت را سرما بود که تبعید کرد

و من خوب می‌دانم

بهار و قصه‌ی من در تضادند

همان‌طور که شادی و این غصه‌ی بی‌انتها ...

90/12/23

××××××××××××××××××××××××

پی نوشت: یه نفر منتظره تو بهارش باشی ...

××××××××××××××××××××××××

تمام‌ نوشت: سال 90، چه خوب،چه بد؛ تمام شد.

×××××××××××××××××××××××××

آرزو نوشت: سال 91 جزء بهترین سال‌های زندگی‌تون باشه.

×××××××××××××××××××××××××

یادآوری نوشت: سر سفره‌ی هفت‌سین و لحظه‌ی تحویلِ سال یادمون نره همدیگه رو دعا کنیم.

××××××××××××××××××××××××

تبریک نوشت: نوروز مبارک :)

 

بازی با اعداد

بیا کمی با اعداد بازی کنیم !

امروز که پنجاه و سومین روز نبودن توست

داشتم فکر می‌کردم

چه خوب است در شصت و هشتمین روزِ دوری ، بازگردی

درست سال تولدت !

حالا اگر آن موقع نشد،

به رقم تولد من هم فکرکن.

هفتاد و چهارمین روزِ جدایی ، برگرد

بگذار حساب کنم ...

اگر هفتاد و چهار روز بعد از رفتن ،‌ بازگردی

می‌شود ، دقیقا ، اول فروردین !

چه خوب می‌شود !

اولین روز سال جدید ، شروع یک بهار ، با تو ...

یا می‌خواهی چند روز دیگر به تعویقش بیانداریم ؟!

اصلا روز تولدت برگرد

یعنی درست ده روز بعدتر از قرار قبلی

زیباترین روز دنیا را با بازگشتت به من زیباتر کن !

یا ... اگر مایل باشی ، بگذاریم برای سیزده‌به‌در

بیا که سیزده را با هم به در کنیم !

یعنی می‌شود ... دقیقا سی و پنج روز دیگر

هوم ...؟

چه می‌گویی ؟

سکوتت چه معنا دارد ؟

نگو که نمی‌خواهی بازگردی

چشم‌هایت این را نمی‌گویند

اما، انگار حساب و کتاب‌مان جور درنمی‌آید

انگار خودت تاریخی در نظر داری

باشد ... قبول ... مثل همیشه به روی چشم

هرروز که تو بخواهی

هروقت که تو بیایی

من همیشه و هماره منتظرت خواهم ماند

فقط یک وقت هوس نکنی

که بخواهی روز بازگشتت را

با تعداد روزهای عاشقی کردنِ من تطابق بدهی

نکند بخواهی به تعداد روزهایی که من عاشق تو شدم

همه‌چیز را به تعویق بیاندازی

اگر چنین کنی

من چگونه بفهمم کِـی خواهی بازگشت ؟...

فرجام این روزها در محاسبات هیچ‌کس نخواهد گنجید

آخر مگر بی‌نهایـت هم عدد دارد ؟‍‍؟

90/12/7

........................................

پی نوشت: کاش باورم شود که این امید به بازگشت باید ناامید شود.

........................................

سپاس نوشت: خدایا! از خلقت اصغر فرهادی متشکریم .

.........................................

بی ربط نوشت: نگران اوضاع مملکتم هستم

 

انسان نخستین

این روزها حال انسان‌های اولیه را دارم!

هر صبح روی زمینی پا می‌گذارم

که غریبه است با من

در غاری روزگار ‌می‌گذرانم

و هیچ توجیهی برای پدیده‌ های اطرافم ندارم

همین‌طور بِـر و بِـر به همه چیز نگاه می‌کنم

و ذهن پر سوالم را بی‌جواب می‌گذارم

در تعجبی گنگ پیِ یک آشنــا می‌گردم

من محـتاج یک اکتشـافم

چیزی که

گرمم کند،

روشنم کند؛

چیزی شبیه آتش

شبیه تـو

شبیه چشم هایت

همان‌قدر گرما‌بخش

همان‌قدر روشن

همان‌قدر سوزان

من . . .

روزی کشف می‌کنم

مکتشف بزرگ‌ترین کشف زمان می‌شوم

. . .

کاشف تـو . . .!

90/11/18

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تبریک‌نوشت:  نیستان من ، یک سالگی ات مبارک :)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیالوگ‌نوشت: عشق من به تو مهم‌ترین چیز زندگی‌من بود.چه خوب چه بد، باعث شد خودم رو بشناسم... 

Film: "A Dangerous Method"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرنوشت: این روزها در آغوش خدا  روزگار خوشی دارم :)

تراژدی گریه آور

نویسنده با داستان عشق من و تو

شاهکار کرد

اما، اوج هنر ،

کارگردانیِ بی‌نقصِ تو بود.

کارگردان کوچک من !

این بار بیشتر از همیشه و هربار

خوش درخشیدی

هنرمندانه، به بازی‌ام گرفتی

بازی‌ام دادی

و چه جذاب از صحنه بیرونم کردی !

کیست از تو ستودنی‌تر ؟

به احترام تمام هنرمندی‌هایت

و

به احترام این نمایشِ تراژیکِ فریبنده

به پا می‌خیزم

و همانی‌ام که جاودانه‌ترین تشویق‌ها را

نثارت می‌کنم

کارگردان کوچک من !

هیچکس جز تو

نمی‌توانست از من

چنین بازیگری بسازد ...!

۹۰/۱۱/۳

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معذرت‌نوشت: به خاطر دیر به روز شدن عذر می‌خوام !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبرنوشت: کارنامه گرفتم! با توجه به سطح امتحانا و وضعیتی که داشتم خوب بود. خدا رو شکر :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرنوشت: بعد از همه‌ی سختی‌های زندگیم، می‌خوام به شانه‌ی خدا  بزنم و بگم: "جنبه رو داشتی ؟!"

غریبه ای در من است

روزهایم بی‌قرار است و ناآشنا.دنیای دگرگون و درهم.خودی آشفته و پریشان.خودی که نمی‌شناسمش...

با آلارم دلنوازی صبح های دلشوره‌دار را آغاز می‌کنم.هزاربار آلارم صدایم می‌کند و من هربار بی‌توجه تر و روی دکمه اش می‌کوبم و او دفعه ی بعد گستاخانه‌تر صدایم می‌زند.آنقدر که سر‌آخر تسلیمش می‌شوم.پتوی سرمه ای رنگم را با حرص از خودم دور می‌کنم.با اخم نیم‌خیز می‌شوم و با دردی که هرروز صبح از ناحیه‌ی کمر و گردن احساس می‌کنم،برمی‌خیزم.تازگی‌ها سردردهای صبح‌گاهی هم به همه‌ی این درد‌ها اضافه شده.سمت دست‌شویی می‌روم و با یک مشت آب یخ سعی می‌کنم سوزش چشم هایم را ساکت کنم.سرم را بالا می‌آورم که موهایم را در آینه‌ی دست‌شویی شانه کنم.نگاهم به نگاه یک غریبه گره می‌خورد.یک غریبه‌ی رنگ پریده‌ی بی‌رمق!

غریبه ای در من است . . .

به سمت چوب‌رختی می‌روم و تندتند شروع می‌کنم به لباس پوشیدن.برای فرار از تمام آینه ها هم که شده همین‌طور الکی مقنعه‌ام را سر می‌کنم و برایم مهم نیست کج و کوله شده یا نه ! سمت میز آشپزخانه می‌روم و به‌زور سلامی به مادر می‌کنم.لقمه‌های نان و پنیری را که برایم تدارک دیده پشت هم توی دهانم می‌چپانم و یک استکان چای هم روش.اصلا نفهمیدم چه خوردم.حتی وقتی مادر از طعم پنیر تبریزی جدیدی که خریده سوال می‌کند چند لحظه خیره‌خیره نگاهش می‌کنم و تلاش می‌کنم جواب دلخواهش را ‌بدهم،کلید و کوله پشتی‌ام را برمی‌دارم و می‌زنم بیرون.توی راهرو ضمن بستن بندهای کتونی به خودم می‌گویم این غریبه خیلی وقت است که جز تلخی مزه ی دیگری نچشیده !

غریبه‌ای در من است . . .

چقدر تازگی‌ها از راه خانه تا مدرسه بدم می‌آيد! موقع تنها قدم زدن بیشتر از هروقتی مجال برای فکرکردن دارم.همین مجال برایم عذاب‌آور است.از شدت باد سوزاننده‌ی زمستان سرم را پائین می‌اندازم.اما افاقه نمی‌کند.مجبور می‌شوم شال‌گردن آبی‌ام را دور دهان و بینی بپیچم.گرم می‌شوم و در خیالات و فکرهای پریشان غرق.تا به خیابان ـــــــ که می‌رسم،خدا می‌داند چند ده مدل فکر از سرم گذشته.که جز یکی هیچ کدامشان را به خاطر ندارم.این غریبه جز یک فکر چیزی در سر ندارد!

غریبه‌ای در من است . . .

هرروز وارد حیاط مدرسه که می‌شوم دلم به شور می‌افتد.همین‌طور الکی!از پله‌ها به‌سرعت بالا می‌آیم.با دیدن دوستان عزیزی لبخندی می‌زنم که هنوز در تصنعی بودن یا نبودنش تردید دارم.چند دقیقه‌ای با همان پالتو و دستکش و شال‌گردن می‌نشینم.به حرف‌ها،شوخی‌ها،درد دل‌های دوستان گوش می‌دهم و یک واکنش نمی‌دانم چه مدلی تحویل‌شان می‌دهم.با دیدن معلم که سمت کلاس‌مان می‌آید نگاهی به ساعتم می‌اندازم و ‌زیرلب می‌گویم «یک ساعت و نیم باید قیافه‌ی نحس و صدای نکره‌اش را تحمل کنم».در کلاس از اول تا آخر چشم به معلم می‌دوزم و دل به خیالات شیرینی که به تحقق‌شان هیچ امیدی نیست.توی کتاب،دفتر،یک تکه کاغذ و هرچه دمِ دستم می‌آید شعر می‌نویسم.شعر سیاه می‌نویسم.این غریبه مدت‌هاست فقط سیاه می‌نویسد!

غریبه‌ای در من است . . .

مدرسه تمام می‌شود و باز یک بعدازظهر زمستانی سوزناک و بدرنگ مرا در کل مسیر زجرآور،تا خانه بدرقه می‌کند.در را باز می‌کنم.مادر را می‌بینم که با یک سفره‌ی وسوسه‌کننده منتظر من است.طبق معمول این چندوقت اخیر ذره‌ای هم وسوسه نمی‌شوم.لباس‌هایم را با بی‌میلی تمام به چوب‌رختی آویزان می‌کنم.با پتو و بالش به کنار بخاری پناه می‌آورم و تلاش می‌کنم خودم را بخوابانم.بعد از فقط 10دقیقه دراز کشیدن به خواب می‌روم و 2ساعت بعد با صدای زنگ گوش‌خراش تلفن از خواب می‌پرم و با صدای گرفته به صمیمی‌ترین دوستم جواب می‌دهم.از اول تا به‌آخر مکالمه بی‌حوصله فقط تلگرافی جوابش را می‌دهم.از دستم ناراحت می‌شود،دلش می‌شکند و تلفن را قطع می‌کند.این غریبه چند وقتی‌ست که دل خیلی‌ها را می‌شکاند!

غریبه‌ای در من است . . .

موقع درس خواندن تمام غصه‌های دنیا به دلم می‌ریزد.کتاب‌ها را یکی‌یکی ورق می‌زنم و چند دقیقه با بهت نگاه‌شان می‌کنم.بعد شروع می‌کنم به بلند مطالعه‌کردنِ یکی‌یکیِ‌شان.بین صفحات کتاب و خطوط و صدای بلندی که یک چیزهایی را پشت‌سرِ هم تکرار می‌کند یکهو ساکت می‌شوم و بهت‌زده به خودی فکر می‌کنم که این روزها به آتشی گرفتار شده.دلم برای خودم بی‌نهایت می‌سوزد.بغضی گلویم را فشار می‌دهد.همین که اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود صدایی در من زمزمه می‌کند که «هیس! آرام باش.چیزی نشده!» و آرام می‌شوم.این غریبه این روزها همه‌اش تظاهر به محکم بودن،به قوی بودن و به خوش‌بین بودن می‌کند!

غریبه ای در من است . . .

روی کاناپه دراز می‌کشم و به تلوزیون بی‌رونق و کسالت‌آور نگاه می‌کنم و برنامه‌ی موردعلاقه ام را می‌انتظارم.بلاخره شروع می‌شود.این تنها التیام دردهای این روزهای من است.پا به پای تمام عاشقانه‌هایش گریه می‌کنم و از وجود چنین مرهمی آرام می‌شوم.این غریبه به تازگی دلش را به دل‌خوشی‌های کوچک دل‌خوش می‌کند!

غریبه‌‌ای در من است . . .

گاهی،آخرشب‌ها به دفتر خاطراتم پناه می‌برم و چند صفحه قلم‌فرسایی می‌کنم.می‌نویسم از همه‌ی آن چیزهایی که نمی‌توانم به زبان بیاورم.می‌نویسم و خالی می‌شوم و چندلحظه به همه‌ی خط‌خطی‌هایم فکرمی‌کنم و بعد شروع می‌کنم آخرین نوشته‌ها را خواندن.یک جاهایی که چشمم به خاطرات خوب می‌افتد دردی سراسر جانم را می‌گیرد.زود ورق می‌زنم تا بیش از این خواندن‌شان عذابم ندهد.در کمدم را بازمی‌کنم.دفتر را زیر یک عالمه وسیله جاساز می‌کنم.در را قفل می‌کنم.بعد سراغ عکس عزیزی می‌روم و خوب نگاهش می‌کنم.دستی روی عکس می‌کشم و سرجایش می‌گذارم.پیش مادر برمی‌گردم و آماده‌ی رفتن به رخت‌خواب می‌شوم.بی‌اغراق 2ساعتی با افکار و اوهام و خیالات کشتی می‌گیرم و می‌جنگم تا بر همه‌شان فائق می‌آیم و به خواب می‌روم.این غریبه جدیدا جنگجوی خوبی شده!

غریبه‌ای در من است . . .

به خواب که می‌روم حس و حال خوبی به سراغم می‌‌آید.تنها وقتی‌ست که شادم؛ و رها ... انگار از هرچه اسارت است آزاد می‌شوم.دیگر کسی مرا نمی‌خواند.کسی مرا دوست ندارد.کسی به من فکرنمی‌کند.کسی مرا قضاوت نمی‌کند.کسی مرا آزار نمی‌دهد.حتی کسی مرا نمی‌بیند!‌ دیگر غریبه‌ای در من نیست ! آرزو می‌کنم که این‌بار مثل دفعه‌های پیش آلارمی به صدا درنیاید.صبحی در کار نباشد و مجبور به بیداری نشوم.آرزو که می‌کنم دستی به سویم می‌آید.مات می‌مانم که باید بگیرمش یا نه.دستم را به سمتش می‌برم.لمسش می‌کنم و محکم نگاهش می‌دارم.تازه آن موقع است که می‌فهمم به آرزویم رسیده‌ام.غرق شور می‌شوم و به غریبه‌ای چشمک می‌زنم و دست دیگرم را به نشانه‌ی بدرود برایش تکان می‌دهم...

غریبه‌ای در من . . . نیست دیگر !

90/10/2۱

..........................................................................................

پی نوشت:خیلی طولانی شد ...ولی کاش تا آخرش را بخوانید !‍

هیچکس نمی‌فهمد مرا . . .

می‌دونی رفیق ؟

بعضی وقت‌ها دلت می‌شکند

تو می‌مونی و یه درد

که می‌دونی مال چیه ؛

بعضی وقت‌ها همه ی تنت درد می‌کنه ولی

نمی‌دونی مال چیه !

درست مثل اینکه یه روزی ، یه کامیون

از روت رد شده و تو گرم بودی ، نفهمیدی

و حالا تازه دردش شروع شده !

بعد از چند سال ...

می‌دونی ؟

غصه ها هم همین‌جورین

گاهی دلت خیلی می‌گیره و اصلا نمی‌دونی برای چیه !

حتی نمی‌تونی با کسی حرف بزنی . . .

چون تُو اولین جمله‌اش می‌پرسه: "چی شده ؟!"

و تو ، واقعا نمی‌دونی چی شده !

.

.

می‌دونی رفیق ؟؟

نه ! فکر نکنم تو هم بدونی !

" ناشناس "

........................................................................................

پی‌نوشت: دنیای این روزای من دقیقا شبیه همین شعره.

..........................................................................................

غم نوشت1: خیلی بده که آدمایی که فکر می‌کنی همیشه کنارت هستن و از همه باوفاترن در بدترین شرایط تنهات میذارن.(این نوشته دارای یک مخاطب خاص بیشتر نیست که مطمئنم این پست را خواهد خواند)

غم نوشت2: به لطف خدا تا حالا 2تا امتحان دادم و هردو هم اونطوری که باید خوب نبود! دعام کنید ...

...........................................................................................

آخرنوشت: همون بهتر که این هفته نشد !

فـــاصلـــه

انگار از یک جایی به بعد

خورشید دیگر تلالو همیشه اش را ندارد

دیگر باد سوزانندگی قبل را از دست داده

پائیــز عاشقانگـــی سابق‌اش را فراموش کرده

شب آرامش پیشینــش را از کف داده

و . . . امید درخشش جاودانی‌اش را از یــاد برده

درست مثل مـن

که از یک جایی به بعد

فــاصلــه که زیاد می‌شود

دیگر تـاب زیستن ندارم

مدت‌هاست که دیگر شعر نمی‌نویسم

با قلم بیگـانه شده‌ام

واژه‌ها از من رمیده‌اند

و خودم ، از خـویش

هرروز بیش از قبل فرار می‌کنم

این روزها

این روزهایی که فاصله‌مان زیاد شده از هم

فقط در جنگــم

مدام ستیـــزه می‌کنم

با یأسی که در کمینم نشسته

و هر لحظه انگار

نقشه‌ی مستـولی شدن

بر مـرا می‌کشـد . . .

                 ۹۰/۹/۲۲

............................................... 

پی‌نوشت: حس‌مان به هم نزدیک شده ... فاصله‌ مان دور ؛ و این‌گونه است که همیشه یک جای کار می‌لنگد !

..............................................  

دل‌نوشت: از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی‌درد ندانی که چه دردی‌ست

...............................................

تبریک نوشت: مامانی نازنینم تولدت مبارک.می‌دونم اینجا سر نمی‌زنی اما وظیفه‌ام بود که بهت تبریک بگم.سایه‌ات مستدام

...............................................

آخرنوشت: من و تو فقط فرصت عاشقانه ها را از دست می‌دهیم.یک پائیز عاشقانه ی دیگر هم در نبودت به سر شد.

...............................................

" یلـــدا پیشـاپیـش مبارک "

عشق نامتناهی

از اینجا تا غایت آسمان

از اینجا تا ژرف ترین ژرفای زمین

از اینجا تا انتهای کهکشان

از اینجا تا ناکجاترین ناکجای زمین

...

می انتظارمت

و چشم به راهت می نشینم

و ایمان دارم

به تو

به آمدن تو

به آغاز تو

و به زیستن با تو

                                                ۹۰/۸/۱۹

                              .......................................

پی نوشت: برای رسیدن به تو از شکستن هیچ غروری ابا ندارم. برای داشتن عشق باید از سد سخت غرور گذشت. می گذرم. بی هیچ پروایی. جسورانه از هفت خوان رستمت رد می شوم. فتحت خواهم کرد. شکوهمندانه تر از همیشه !

               ........................................

خاطره نوشت: فاطیماه و الهام عزیز من ... امروز رو خیلی دوست داشتم. جمع سه نفری مون کلی حال و هوام رو عوض کرد. خدا دوستای خوب رو هیچ وقت از آدم نگیره ...

               .........................................

لازم نوشت: مخاطب نوشته هام رو پیدا کردم. کسایی که خودشون با اشتیاق نوشته هام رو می خونن و خیلی استادانه برام نظر میذارن. کسایی که لازم نیست برای هر پست جدید دعوتشون کنم. چون خودشون انقدر معرفت دارن که هفته ای چندبار یا حتی روزی چند بار بهم سر بزنن.از این به بعد برای به روز شدن کسی رو خبر نمی کنم. هیچ ترسی هم از پایین اومدن نظرات وبلاگ ندارم.

              ...........................................

آخر نوشت: کاش عمر سفرت زودتر تموم بشه ... زیاده طولانی شده ...

 

ما ؛ باهم

من به چشم‌های بی‌قرار تو قول می‌دهم

ریشه‌های ما به آب

شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد

ما دوباره سبــز می‌شویم ،

می‌دانم ...

 

قیصر امین پور

        .......................................

پی‌نوشت: حس می‌کنم هستم اون چیزی که می‌خوای و دنبالشی. و این خیلی حس خوبیه :)

........................................        

تقویم نوشت: نمیدونم پست بعدی رو کِــی می‌نویسم. تا یک ماه دیگه امتحان میان‌ترم دارم. میدونین که نمی‌تونم به‌ روز کنم.

........................................

آخرنوشت: تو را به رخِ تمام شقایق‌ها می‌کشم و می‌گویم: تا گلِ‌من هست ، زندگی باید کرد ...

تا بعد ....

خاطره یک روز بارانی

این چند روزِ بارانی برایم فوق العاده دل نشین و به خاطرماندنی گذشت. خاصه چهارشنبه ی دوست داشتنی که به بهانه ی خرید کتاب از خونه بیرون زدم و به لطف ترافیک خیابان ـــــــــ کلی توی راه ماندم و چشم دوختم به بارانی که این بار انگار شکل تازه ای داشت، صدایش زیباتر شده و کلام جدیدی برایم زمزمه می کرد.

کلی قدم زنان و متفکرانه دقایق را زیر باران سپری کردم. کلی مست شدم از عطــر خاک باران خورده و غرق در خیالات و توهمات همیشگی ام خوش گذراندم. غرق در خیال اویی بودم که قدم زدن زیر باران با او برایم آرزو شده. آرزویی بی نهایت دست نیافتنی. انقدر به عمق آرزوهایم فرو رفته بودم که جدایی برایم مشکل بود.

به کتــابفــروشی ای که قبلا با مهتاب، یک بار به آنجا رفته بودیم و خاطره ی خوشی هم ازش داشتم وارد شدم. همیشه در انبوه کتاب احساس آرامش عجیبی می کنم.سراغ کتاب های شعر را گرفتم و فروشنده یک قفسه ی بزرگ از کتاب های شعری که من آرزوی خواندن تک تک شان را داشتم مقابـلم گذاشت و البته کنارش یک راهنمای خانوم که در پیدا کردن کتاب مورد نظر راهنمایی ام کند. در کارش زیاده ناشی بود.آنقدر که حتی اسم شاعر مورد نظر مرا هم به جا نیاورد. وقتی چند سوال کردم و به نتیجه ی دلخواهم نرسیدم از راهنمایی گرفتن منصرف شدم. کتاب شعر فریدون مشیری می خواستم، اما طبق معمول نتوانستم از خیرِ خرید دیوانِ فروغ بگذرم. دیوان را برداشتم به نیت هدیه ی تولد مینا (با امید به اینکه دوستش داشته باشد) .

بعد سراغ کتاب های داستان رفتم و به شدت در جست و جوی کتابی بودم که مدت ها بود دلم می خواست در کتابخانه ام داشته باشمش. با کلی سر و کله زدن با خانومِ راهنما که فکر کنم حدود شش دفعه نام کتاب را برایش تکرار کردم،سر آخر با تلاش های پیگیر خودم کتاب را پیدا کردم.یک عاشقانه ی آرام را برای خودم برداشتم و از شوق داشتنش دلم پر از شور شد.درحال حساب کردن کتاب ها بودم که چشمم به یک کتاب شعر جیبی افتاد.اسم کتاب و نام شاعر عجیب ترغیبم کرد. تا صبحِ تابناک اهورایی از فریدون مشیری رو به خریدهام اضافه کردم و پول رو به آقای کتابفروشِ خوش اخلاق دادم و از مغازه بیرون زدم.

تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفتم و باز هم زیر بارون کلی با خیالش قدم زدم. نگران سرماخوردگی نبودم. من که باکی از سرماخوردگی ندارم.می خواستم یک وقت بلایی سر عزیزم نیاید که خدا رو شکر اندکی بعد به یاد آوردم « خیال که خیس نمی شود ». به ایستگاه رسیدم.کلی معطل شدم تا بلاخره اتوبوس آمد.احساس خستگی می کردم.از 7 صبح تا 5 بعد از ظهر مدرسه بودم. بعد هم که بیرون زده بودم و کلی پیاده روی کرده بودم.خسته ی خسته سوار اتوبوس با خیلِ عظیم جمعیت شدم.با حسرت به کسانی که روی صندلی هایشان لمیده بودند نگاه می کردم. چقدر دلم می خواست جایشان باشم!

بعد از گذراندن 7،8 ایستگاه بلاخره نشستم.غم عجیبی روی دلم نشسته بود و بدجور سنگینی می کرد.نمیدانستم چه مرگم شده. فقط یک لحظه فکرکردم نیاز شدیدی به گریه دارم.غرق تفکراتم بودم که ناگاه به خود آمدم و فهمیدم که به مقصد رسیدم. زود از اتوبوس پیاده شدم. نمیدانم خیالش هنوز هم با من بود یا نه.شاید همین تردید بود که ناراحتم می کرد. به حیاط خانه که رسیدم فهمیدم دلم خیلی می گیرد از اینکه تا همیشه فقط با خیالش زندگی کنم. خسته بودم از این تنهایی.تنها رفتن،تنها بودن،تنها قدم زدن،تنها رسیدن.چند لحظه ای در حیاط ماندم و آخر به این نتیجه رسیدم که:‌

" تمام شیرینی های دنیا برایم تلخ است، وقتی اویی که باید باشد، نیســت. "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: اولین باربود که این سبک نوشتن رو تجربه می کردم. نارسایی نوشته ام را به حساب تجربه اول بگذارید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقویم نوشت: از عصر 5شنبه تا همین حالا به شدت نفس گیر گذشت. حرف هایی که از او شنیدم سنگین برایم تمام شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تشکر نوشت: مینا جان ممنون که به دنیا آمدی و تولدت مصادف با روزی شد که موفق شدم ساعت های خوبی را با خیالش سپری کنم.اگر بهانه ی کادوی تولد تو نبود دلیلــی برای بیرون رفتن نداشتم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم نوشت: راه آبیِ ابریشم، خوش ساخت و دوست داشتنی بود. من که به شدت دوستش داشتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مخاطب خاص نوشت: کاش چیز دیگری می خواستی تا عشقم را ثابت کنم به تو . . . کمی،فقط کمی انصاف داشته باش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخر نوشت: طولانی و درهم نوشتم. بگذارید به حساب پریشانیِ خاطر ...

     

باور نکن

 

من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خسته ام و باز وابسته ام

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهمم و کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری

خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری زندگیم سرد شه

یه روز این پسربچه هم مرد شه

ولی هرشب از خواب من رد شدی

به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لجظه ای که ازت میبـُــرم

تجمل ندارم شکست میخورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم

بهم سخت میگیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت

فراموش کن بین ما چی گذشت

من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خسته ام و باز وابسته ام

...

ترانه : زهرا عاملی

ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

پی نوشت ۱: بی نهایت این ترانه و این آهنگ رو دوست دارم. به نظرم یکی از بهترین ترانه های زهرا عاملی هستش.

پی نوشت ۲: الهام یادم نمی ره که اولین بار تو این شعر رو با لحن پر عشقت خوندی برام... اون عصر  کسالت بار تابستونی...یادت می آید الی جون من ؟؟

        ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

مخاطب خاص نوشت: آنقدر نیامدی،نیامدی،نیامدی ... تا به مرحله ی "مهم نیست دیگر" رسیدم ...

ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

تشکر نوشت: ممنون از ماندانا جونم به خاطر طراحیِ این قالب که بی نهایت دوسش دارم.

ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

تبریک نوشت: نیستانِ من لباس جدید و سفارشی ات مبارک ...

ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

آخر نوشت: دلم خیلی تنگ میشه برای این فضا ... خیلی دلم میخواد بیشتر بیام ... بی نهایت دلم هوای دوستای نازنین وبلاگی رو می کنه،اما حیف؛ اصلا وقت نت اومدن ندارم

ـــــــ . ــــــ . ـــــــ . ــــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ـــــ . ــــــ . ــــــ . ــــــ

باشد تا هفته ای دیگر ....

 

برای مدرسه

 

دلم زیاده تنگ است

برای آن صبح بیدارشدن های زورکی

برای قدم زدن های تا مدرسه

برای صف ایستادن ها،نظام گرفتن ها و حرف های کش دار ناظم شنیدن ها

برای زنگ اول که همیشه نصفش در خواب می گذشت

برای زنگ تفریح های کوتاه

برای نان و پنیرها

برای طولانی بودن همیشگی زنگ دوم و سوم

برای خوشی های بی مقدار زنگ ناهار

و برای کسالت بی حد زنگ آخر

برای ساعت خوب ۳:۴۰ دقیقه

ـ همان بهترین سمفونی دنیا ـ

برای راه طولانـــی از مدرسه تا خانه

برای  چـُـرت بعد از ظهــر

برای درس خواندن های نصفه و نیمه

برای شعرهای حاشیه کتاب

ـ که از متن جذاب تر بود ـ

برای خواب های پریشان شب امتحان

برای استرس های قبل امتحان

برای تقلب های سر امتحان

برای نمره خوب گرفتن ها

برای معلم های خوب و بد

برای درس های خوب و بد

برای . . .

اما ، میدانی عیب کار کجاست ؟

دقیقا آنجایش که

ترس این ۲ سال آخر

چنبره می زند بر وجودت

و شیرینی همه چیز را به کامت تلخ می کند ...

                                                                                                ۹۰/۶/۳۰

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: آماده ی رفتن به مدرسه ام. همه وسایلم آماده س. کتابام رو جلد کردم،لوازم تحریر خریدم،یه جامدادی خیلی خوشگل خریدم و خلاصه همه کارام رو کردم. فقط می ترسم از این ۲ سال سخت. البته سخت فقط از لحاظ تحصیلی.

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترس نوشت ۱: می ترسم از این شعر بلندی که نوشتم. می ترسم که زیاده گویی آفت شعرم باشه.

ترس نوشت ۲: می ترسم که چون شعر طولانیه خیلی ها نخونده از کنارش بگذرن.

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غم نوشت: از این به بعد به خاطر مدرسه و درس کمتر وقت می کنم به وبلاگم سر بزنم. اما به همه تون قول میدم ۲ یا ۳ هفته یک بار بیام و پست جدید بذارم و بهتون سر بزنم. پس هم بهم سر بزنید و نظر بذارید،هم به روز شدید خبرم کنید. نبینم تنهام بذاریدا .

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزو نوشت: بیایم واسه همه بچه های کنکور ۹۱ آرزو کنیم که خدا به اندازه ی تلاششون کمکشون کنه. بعدشم واسه بچه های کنکور ۹۲ (که خودم یکی از اونا هستم) آرزو کنیم که بتونن از همین الان خوب درس بخونن تا ۲ سال دیگه توی کنکور موفق بشن

کلمات

 

کلمات چیستند

که چون میخ ها در پایم فرو رفته اند

و چون شاخه های نرگس

در دستانم منتظرند

 

کلمات

که با من سیگار می کشند

قرار می گذارند

نمی آیند.

خمارم می کنند

با موهام سفید می شود

                              

            =========================================

پی نوشت: من هم پْــرم از کلمه. اما این روزا نمیدونم چه بلایی سرم اومده که حتی یک خط هم نمیتونم بنویسم... خشکیده چشمه ی شعرهایم انگاری !

            =========================================

معرفی نوشت: شعری که خوندید رو از "گروس عبدالملکیان" از کتاب "حفره ها" انتخاب کردم. این کتاب یکی از بهترین هدیه های تولدم بود. ممنون از "ستاره"ی نازنینم به خاطر این هدیه ی فوق العاده.

            =========================================

کمک نوشت: بیاین کتابای درسی م رو جلد کنیم !

            =========================================

تقویم نوشت: شهـــریـــور رویایی داره تموم میشه...بازم اول مهر ؟؟ نه ... نمی خوام