پاییز
منطقِ پاییز؛
مثلِ بیمنطقیِ زنیست،
که وقتی دارد از زندگی مردی میرود؛
موهایش را رنگ میکند!
کامران رسولزاده
منطقِ پاییز؛
مثلِ بیمنطقیِ زنیست،
که وقتی دارد از زندگی مردی میرود؛
موهایش را رنگ میکند!
کامران رسولزاده
در میان راه طولانی خونه تا مدرسه، بیشتر وقتها از گورستانی موسوم به امامزاده عبداله، میانبر میزدم. یک روز تصمیم گرفتم یک قبر در کنار دیوار رو که زیر سایه درختی بود، برای خودم انتخاب کنم. هم استراحت میانه راه بود، و هم فرصتی برای درددل با آدمی که تو را نمیشناسد و قضاوتت نمیکند. (البته استفاده از لفظ آدم، کمی اغراقآمیز است، اما خب این دقیقا همان حسی بود که در آن زمان داشتم).
سنگ شکسته قبر را میشستم، و گاهی هم که پول ته جیبم پیدا میشد، شاخهگلی میخریدم و روی سنگ میگذاشتم. صاحب قبر، یک خانم بود (که الان اسمش یادم نیست). ولی تصورم این بود که حتما خانم زیبایی بوده، ولی چون در رفت و آمدش مجبور به استفاده از پوشیه بوده، کسی پی به زیباییش نبرده و پس از تحمل سالها تنهایی، بالاخره در کهنسالی جان میسپارد.
تاریخ وفات روی قبر، هزار و دویست و نود و نه هجری (بهحروف) نوشته شده بود. عجیبترین قسمت ماجرا، برای من همین سال بود. تصور میکردم احتمالا یک انسان متعلق به قرن دوازدهم، حتما شبیه به انسانهای ماقبل تاریخ بوده و هیچ تشابه ظاهری و فکری با ما ندارد. اما حالا که خودم به سال هزار و سیصد و نود و نه رسیدم، نگران تصور آدمی که در سال هزار و چهارصد و نود خواهد زیست، در مورد خودم هستم.
دوست ندارم او، بهمن با ترحم فکر کند، و برای خودش نفس راحتی بکشد که هنوز زنده است، در حالیکه استخوانهای من پوسیده شدهاند. دوست ندارم، بعد از گذشت ده، پانزده سال به این نتیجه برسد که ای کاش من هم در همان سال هزار و سیصد و نود و نه زندگی میکردم. دلم میخواهد از همین الان برایش پیام بفرستم که، حسرت گذشته، مخصوصا این سالها را اصلا نخورد. روزهایی که هم بیماری مرگباری گریبان مردم را گرفتهبود و هم افسار مردم در دستان عواملی مرگبارتر از آن بیماری بود. ای کاش میشد برای لحظهای بروم کنارش و بگویم، خواهر یا برادر (احتمالا خواهر) با عصر خود حال کن، و اصلا فکر بازگشت به گذشته را نکن!
چه خوب که تونستم خودم رو متقاعد کنم و از گوگلپلاس بکآپ نگیرم.
همونکاری که نتونستم در مورد وبلاگهای قبلی و گودر بکنم.
از اونها هزاران اطلاعات روی دستم مونده که نه دلم میآد پاکشون کنم و نه میدونم باید باهاش چهکار کنم.
با میلونها عکسیکه ظرف مدت بیست سال با دوربین دیجیتالی و بعدش موبایل گرفتم و همه رو نگه داشتم، نمیدونم چه کنم.
با خاطرههای ریز و درشت مختلف...
نگه داشتن اطلاعات دیوانهکنندهست! ایکاش بتونم یه کم از گذشته بکشم بیرون...
راستش یاد روابط عاطفی قدیم افتادم. مخصوصا وقتی وصل میسر نمیشد. در سالهای ابتدای جوانی، وقتی حس تعلق بهکسی پیدا میکنی، هم جهان برایت بسیار زیبا میشود و هم دوری، اثر عمیقی بر روح و جسمت خواهد زد. حال اون روزها را خیلی خوب بهخاطر دارم، تیرکشیدن قلب از پایین قفسه سینه تا حلق و سوزاندن مسیر بین راه...
خلاصه، وقتی انسانهای متفاوتی روی زمین دیدم، همان حسها بهسراغم آمد. اینهمه مهربانی، یکجا، حتما بلایی بر سرم خواهد آورد. مثلا خانم گریس، در شب شنبه هتل شرایتون. وقتی ریسپشنها بسیار سرشان شلوغ بود و ما را منتظر دید، به سمتمان آمد. ما چون رزرو را از دست دادهبودیم، نگران هزینهها بودیم. آمد و مناسبترین حالت ممکن، هم از نظر رفاهی و هم از نظر مالی را برایمان پیدا کرد.
یا دختری در خیابان نانجین، وقتی میان شلوغی مفرط اونجا، هنگامیکه کیف پولم را درآوردم، پاسپورتم افتاد، بهسمتم دوید و پاسپورت را تحویلم داد.
یا مردی در شنزن که یکساعت وقتش را هدر داد که تاکسی پیدا کنیم.
مردمی که همهشان لبخند میزنند، مودب هستند و هوای هم را دارند...
جمعیت چین، قریب به بیست برابر جمعیت ماست. قصد اشاره به رشد تولید و تکنولوژی آنها ندارم، چطور با این جمعیت انقدر منظم و مهربان کنار هم زندگی میکنند!؟
وقتی به لبخند و مهربانیشان فکر میکنم، همان حس دوران جوانی بهسراغم میآید. همان حسیکه بازتاب یک فقدان بود. فقدان بزرگی مثل مهربانی و تعامل اجتماعی...
دیشب در توییتر با یک پروفایل خاص برخورد کردم. توییتهای بسیار خوبی داشت. کاملا فارغ از حال و هوا و کشت و کشتارهای توییتر.
بعد از اینکه چند ده توییت خوندم، برگشتم به بیو و روی لینک کلیک کردم. یک کانال تلگرام. نوشتههای بلند خودش بود. از اصطلاحات استفاده شده در جملات میشد حدس زد که نویسنده شمالی است. البته من دقیقا با اصطلاحات آشنا نیستم و از روی نوع واژه نمیتونم تشخیص بدم که نویسنده یا نوشته به کدام قسمت شمال برمیگردد. حال و هوای نوشتهها من رو برد به زمان وبلاگستان.
در زمان بلاگنویسی، ما به صورت عادی باهاش برخورد نمیکردیم. اینکه مینویسم ما، چون امثال من بسیار زیاد بود. کسانیکه دنیای وبلاگها، از دنیای واقعی خودشون بزرگتر شدهبود و یک یا چند بلاگ براشون حکم زندگی رو داشت.
وبلاگ #میچکاکلی رو دقیقا بهخاطر میآرم. تکتک پستها و اصطلاحاتش رو. صاحب وبلاگ شمالی بود. انقدر قدرت فضاسازی نویسنده بالا بود که اطمینان داشتم اگر یک روزی به شهر نویسنده برم، میتونم خونهاش رو پیدا کنم و ادعا کنم که برام جای غریبی نیست و مدتها میشناسمش.
دیشب باعث شد ضمیر ناخودآگاهم فعال بشه و دنبال میچکا کلی بگردم. متاسفانه وبلاگ نابود شده و اثری ازش نیست. ایکاش زودتر یادم میافتاد و ازش بکآپ میگرفتم. ایکاش هر کسیکه دستی برآتش نوشتن داره، حالش خوب باشه و دنیا انقدر براش بهتنگ نیاد که بزنه نوشتههاش رو پاره کنه، یا بسوزونه و یا وبلاگ رو کلا پاک کنه. چون در اینحالت حتی گوشهورقی، خاکستری، چیزی هم براش باقی نخواهد ماند.
از همکارم پرسیدم، میچکا کلی یعنی لانه گنجشنک :)
آنروزها که هنوز انکار دین پدریمون کلاس محسوب نمیشد و یکی از تفریحات شایع ایرانیها زیارت امامزادهها بود، دست در دست پدر و مادرهامون به زیارت میرفتیم.
وقتی در نزدیکترین فاصله نسبت به ضریح قرار داشتیم، با دستان کوچکمون، کتابچههای زیارتنامهی امامزاده رو ورق میزدیم و با سواد اندکی که داشتیم، بدون کوچکترین توجه به معنی شروع میکردیم به خوندن:
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَةِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ نُوحٍ نَبِيِّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ مُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ عِيسَى رُوحِ اللَّهِ...
هر کسی که در تدوین زیارتنامهها نقش داشت، با استفاده از زیارت وارث در ابتدای اون، میخواست به ما بفهمونه به زیارت مزار آدم مهمی اومدیم. کسی که خلافت خداوند بر زمین، دست بهدست گشته و به دست او رسیده.
امروز اما، پس از تلاش سرسخت حاکمان در کاهش محبوبیت این میراث، و رفتار وراث در کاهش تقدس این میراث، امامزادهها روز بهروز خلوت میشه و عوامل مقدس در ذهن مردم تغییر میکنه.
من در این لحظه باید ببینم، چه اتفاقی افتاده که پارامترهای مقدس از کودکی در ذهنم یکسان باقی مونده و کوچکترین تغییری نکرده. شاید عملکرد وراث بیتاثیر نبوده. امیدوارم وارث جدید ۸ مقدس، عملکردی داشته باشه که آیندگان نیز، همین حس رو داشتهباشند...
در مورد تجربهی خودم مینویسم.
فقدان پدر، از اون داغهاییست که هیچ وقت سرد نمیشه. البته بعید میدونم داغی باشه که کلا فراموش بشه. ولی لحظه مرگ پدر، از اون لحظاتیست که همیشه جلوی چشمانت مرور میشه.
شاید انقدر قوی باشی که در لحظاتی، خودت رو بهفراموشی بزنی، ولی از این حقیقت، هیچ راه فراری نیست.
تا چند دقیقهی دیگه، نه سال خداحافظی ما کامل میشه و ما، باهم وارد سال دهم میشیم. اگه نود سال، یا نهصد سال هم که بگذره، من ساعت ۲۱ و ۵۷ دقیقه روز هشتم خرداد هشتاد و هشت رو فراموش نمیکنم. لحظهای که پزشک، خبر مرگت رو تایید کرد. مرگ که بخشی از زندگیست. همون زندگی که ما با تمام وجود بهش چنگ زدیم و دوستش داریم.
دست خدا همراهت...
اگر ناراحتتون کردم عذر خواهی میکنم، قبلا بارها لطف و همدردی شما رو دریافت کردم، بهخاطر همین کامنتها رو میبندم که بهزحمت نیفتید.
دوباره بارون گرفت...
اردیبهشت امسال شاهکار بود و برامون سنگ تموم گذاشت. افسوس، انقدر مشکلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زیاد بودند، که اجازه نداد حواسمون جمع این هوای شیدا بشه و دل بدیم به شعری که طبیعت برامون سروده.
ای کاش در مورد هر پارامتری یک چیپست جداگونه درونمون جاسازی شدهبود و با اتمام مقطعی اون موضوع، عوضش میکردیم و تا شروع بعدی کاری بهکارش نداشتیم. اینجوری حداقل میشد عصرها، بدون چتر پا به خیابونهای عاشق شهر گذاشت و عشقبازی درختها رو تماشا کرد...
سال ۷۹ یک آلبوم فیک به اسم ابی منتشر شد. بهنام مسافر شب. ما تا مدتها نمیدونستیم این آلبوم جعلیست و با توجه به امکانات اون زمان که همهش نوار کاست بود و کیفیتها جالب نبود فکر میکردیم این تغییر صدا بهخاطر کیفیت پایین ضبط آلبوم یا نوار ماست.
برای همین به عشق ابی، چند صد بار این آلبوم رو گوش دادیم.
چون دقیقا اون موقعها مد بود که آلبومهای جدید ابی و داریوش رو هزاربار گوش میکردی تا منفجر میشدند.
بعدتر شرکت آونگ آلبومی بهاسم طلوع کن از ابی منتشر کرد که دقیقا شماره آلبوم، همان شماره آلبوم مسافر شب بود و با اینکار نشون دادند که مسافر شب جعلیست.
البته من هنوز پی به راز این آلبوم نبردم که گروه خلاق تولیدکننده این آلبوم چه گروهی بود. یک آلبوم موزیک فارسی تمام راک که بسیار بسیار شایسته تقدیر بود.
افسوس که از راه درست وارد نشدهبودند چون سبک آهنگها بسیار مناسب نیاز اونروزهای بازار بود.
بههرحال ترک اول این آلبوم رو میتونید گوش بدید و احتمالا لذت ببرید...
https://www.soundcloud.com/smrezab/mosafer-e-shab_ebi
حکایت همراه اول و ایرانسل، حکایت میوهفروش دورهگرد محلهی ماست.
وقتی اوایل سال گوجهسبز نوبر آوردهبود، یک کیلو ازش خریدم. حس کردم خیلی سبکه. اومدم رو ترازوی آشپزخونه وزن کردم، حدود ۷۰۰ گرم بود.
بعد که اعتراض کردم، بدون شرمندگی گفت، اگه بخوام یک کیلوی کامل بدم مجبورم پول بیشتری بگیرم و کسی ازم خرید نمیکنه! ولی الان هم من راضی هستم، هم مشتری. من پولم رو میگیرم و مشتری هم خیال میکنه یک کیلو گوجهسبز خریده...
حالا دوستان خدمات همراه هم، مدام طرحهای بلند مدت فروش اینترنت بگذارند. امروز طرح سه ماهه و هجده گیگ اینترنت ایرانسل رو پس از گذشت ۵ روز تمام کردم. اونهم در حالتی که از اینترنت ایرانسل بهعنوان آلترناتیو استفاده میکنم و فقط در روز شاید نیم ساعت فعالش کنم...
شاید با توجه به موضوع فیلم، و بدون پیشزمینه ذهنی جامعه از داعش، کارشون (تبلیغ غیرعادی فیلم بهوقت شام ابراهیمی حاتمیکیا در پردیس کورش) اشکال هم نداشت، و یا جالب هم بود.
اما وقتی از طرفی پایتخت میسازید که ترس جامعه رو از سایهی داعش هزار برابر کنید و از هر اقدامی در جهت افزایش ترس مردم استقبال میکنید، اینکار دقیقا مصداق خودکشی و عین حماقت بود.
البته از گروه فکری پشت سر حاتمیکیا که ایشون رو مدیریت کرد تا در اختتیامه جشنواره فیلم فجر، اون حرفها رو بزنه، هیچچیز بعید نیست...
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی، در کار دگر رفتی...
از طرفی دلمون نمیآد قبلیها روپاک کنیم، بلااستفاده گوشه گوشیمون افتادند و از طرفی دگر یاد یار سفرکرده، سینههامون رو داغ نگه میداره...
https://www.twitter.com/PendarParsa/status/993594528371101696?s=19
پیسوت توییت بالا:
متاسفانه یا خوشبختانه تعداد کاراکترهای یک توییت محدوده و آدم مجبور میشه باقی حرفهاش رو در جایی خودمونیتر بزنه!
اول اینکه از خودم تعجب میکنم. با دیدن اینهمه فاجعه اقتصادی و اجتماعی و هزاران هزار وقایع تلخ روزانه، ناشی از سوء مدیریت و رفتارهای ناپسند انسانی، بازهم انتظار دیدن حرکتی درست دارم.
باز هم انتظار دارم نمایشگاهی که سابقهای چند ده ساله داره، برنامهریزی بشه. یک نمایشگاه، عرصهی فرهنگ کشور رو به سخره نگیره، اجرای یک نمایشگاه برای تکمیل روزمه فلان وزارتخونه نباشه، با برگزاری اون حداقل شهر منفجر نشه و ...
چه انتظارات بیهودهای!!!!
متاسفم. فقط برای خود خود احمقم. هنوز هم از دیدن چنین صحنههایی حرص میخورم.
استقلال مساله با اهمیتیست.
مخصوصا برای ما که معمولا همیشه بهنوعی تحت تکفل خانوادههامون هستیم.
بهدست آوردن و حفظ استقلال، شاید بزرگترین دغدغهایست که یک نوجوان و جوان ایرانی داره. اما...
باید حواسمون باشه که به اصطلاح از اونور گود نیافتیم. استقلال و تلاش برای رسیدن به اون باعث نشه از اصلیترین اجزای زندگیمون دور بمونیم.
حفظ توازن بین این دو اصل سخته، ولی وقتی محقق شد، باعث میشه دهها برابر از زندگی مستقل خودمون لذت ببریم...
همیشه جنس ما با جنس بقیهی دنیا فرق میکنه!
در مورد روز کارگر، این تفاوت مثل خیلی از پارامترها، تلخ هم هست.
من فقط از این غصه میخورم که چرا مخاطب این روز در دنیا قشر جوان و میانسال جامعه است. ولی در کشور ما، هر چه بیشتر پا به سن میذاری، مجبوری با شدت بالاتری مفهوم کارگر رو در خودت تعریف کنی. این خیلی دردناکه که یک فرد، پس از یک عمر کار و تلاش باز هم برای امرار معاش همچنان باید جون بکنه...
هر چه سن شما بالاتر میرود، سعی میکنید از پیچیدگیهای دنیا کم کنید. یکی از مصادیقش در روابط اجتماعی و عاطفی شماست. وقتی بیست ساله بودم، در شروع یک رابطه، تلاش محسوسی در استفاده از کلمات نامرسوم و بهرخ کشیدن کتابهایی که میخوندم داشتم. هر چه گذشت فهمیدم که دنیا اصلا ارزش پیچیدگی، سختگیری و مبارزه را ندارد...
اهالی فن خوب میدانند که تفاوت بسیاری در سرایش ترانه و شعر است. برای خلق یک قطعهی موسیقی ناب، الزاما نیازی به سرایش شعری عمیق، با واژههای سنگین نیست. اگر سراینده، ترانه را بشناسد و سازندهی آهنگ، کلمات را بهدرستی بر روی ملودیها قرار دهد، و در نهایت صدای ماندگاری پشت کلمات قرار گیرد، نتیجه عالی از آب درخواهد آمد.
#تصویر #شادمهرعقیلی با ترانههای ساده اما خوشوزن #آرش_محرابی این حقیقت را اثبات کرد.
"خونهمون میدون جنگ نیست
من بهخاطر تو اینجام
سر چی باید بجنگیم
من ازت چیزی نمیخوام
جز یه عشق، که بین ما هست
هر چی دوستداری خراب کن
مثل هر شب سرنوشت هردو مونو انتخاب کن
من که تسلیم تو بودم
از چه جنگی زخم خوردی
با کی میجنگی عزیزم؟
من ببازم تو نبردی
دستمو بالا گرفتم
نه واسه عقبنشینی
روبهروت آیینه گذاشتم
زندگیمونو ببینی..."
- ببخشید بابت عدم رعایت #هکسره
دیروز رییسم اومد توی اتاقم و گفت. آقای پارسا حیف این هوای خوب نیست، نشستی داری کار میکنی؟ برویم بیرون قدم بزنیم و هوا بخوریم.
خب. دوستان جوان. تعجب نکنید. این اقدام آقای رییس خیلی هم حرفهای بود. با توجه به فشار کار و ضرورت حضور ۲۰ ساعتهی روزانه کارکنان، رییس ازم دعوت کرد برویم و قدم بزنیم.
چرا که در حین پیادهروی پیشنهاد صرف نوشیدنی رو هم طرح کرد و یک قوطی مایک تایسون (نوشیدنی انرژیزا) مهمونم کرد.
خلاصه اینکه بهخودم اومدم دیدم ساعت از ده شب گذشته و من هنوز مثل تراکتور در حال کار کردنم...
باز صحبت از انتخاب بود.
باید انتخاب میکردم با کاوه کنار خیابان بایستیم و باقالی و لبو بخوریم و سیگار بکشیم و حرفهای سبک بزنیم و بخندیم، یا با محبوبه به کافه برویم و حرفهای فلسفی بزنیم و درآخر محبوبه بهخاطر دوستانش با من دعوا کند.
و ما نه مجبور و محکوم به خودآزاری هستیم، بلکه خودآزاری را انتخاب میکنیم...
آنتوان چخوف در یکی از داستانهای کوتاه معروفش از ابراز علاقهی نامفهوم مردی به دختر مورد علاقهاش نوشته. نحوهی شرح داستان، این برداشت را به خواننده میدهد که روش مرد برای ابراز علاقه از روی شیطنت است.
من بارها این داستان را خواندهام. ابتدا تصور کردم که اینگونه است و با یک مرد شیطان طرف هستیم. از همان مردهاییکه تعدادشان کم نیست و علاقه دارند سربهسر خانمها بگذارند. اما پس از مدتی دریافتم این آقا جزو گروهی از مردان است که اتفاقا تعدادشان از دستهی شوخطبع ها بیشتر است. مردانیکه تکلیفشان با خودشان مشخص نیست. میخواهند و نمیخواهند. میگویند و نمیگویند. و سرانجام همهی علاقهشان بر سر نگفتن برهم میخورد...
یکزمانی اتاق جدا نداشتم و با خواهرم و برادرهام توی هال میخوابیدیم. اگر هرکدام از ما بیخوابی بهسرش میزد، انقدر باید چشمانش را روی هم فشار میداد تا خوابش ببرد. اجازه نداشتیم تلویزیون ببینیم، چون صداش بابا رو بیدار میکرد. روشنکردن چراغ برای خوندن کتاب یا مجله هم ممنوع بود. بعد از مدتی موفق شدم واکمن دستهدومی بخرم که متاسفانه صدای غلتکهاش بیشتر از صدای خروجی هدفن باعث آزار و پریدن خواب اطرافیان میشد. وقتی موفق شدم اولین تلفن همراهی که میشد توش فیلم نگاه کرد رو بخرم اتاق جدا داشتم و همهی امکانات گذراندن بیخوابیهای طولانی در دسترسم بود. اما بهتلافی گذشتهها تماشای فیلم در موبایل و زیر چراغ خاموش اتاق به علاقهمندیها و بعدهها جزو عادتهام تبدیل شد.
پرسپولیس مرجان ساتراپی که غصهی دلپذیری از ایران همعصر ما، شادی خلاقیت یک فیلمساز هموطن و لذت عبور از گذشته رو به من میداد جزو اولینها بود...
تهران مثل یک کارمند نگونبخت است که از ترس اجارهخانه و مخارج آخر ماه تا سحر بیدار مانده، و نگران است که اگر بخوابد، صبح خواب بماند و دیر برسد اداره. بلی، از اینروی تهران یک شهر همیشه بیدار است...
در دبیرستان یک همکلاسی داشتم که کلاسهای ریاضی و هندسه یا جبر همهش پیشقدم میشد برای رفتن پای تخته و حل تمارین.
بعد از مدتی که دیگه متقاضی برای حل تمرین (بهجز ایشون) نداشتیم، معلم قبل از شروع دیگه سوال نمیکرد و ایشون خودبهخود تشریف میبرد پای تخته.
بله، امروز صبح، همین چند لحظه پیش توی خیابون دیدمش، دلم نمیآد بگم در چه قالبی و در چه کسوتی...
نقطهی مقابلش یکی از همگروهیها که در ترمهای نخست دانشگاه برای ارائهی ساده هم مشکل داشت، لکنت عجیبی میگرفت و کلا خراب میکرد. در همهی این سالها وقتی ارائه داشتم، ایشون میاومد جلوی چشمم و ناخودآگاه باور غلطی بهخود میدادم و میگفتم تو ازش خیلی بالاتری و حق نداری خراب کنی.
بله، هفتهی پیش فهمیدم همین آقا از تز دکتری خودش با موفقیت دفاع کرد...
همیشه اعتقاد داشتم زندگی مجموعهای نسبی از حواس تلخ و شیرینه که وقتی احساس رضایت و شادی میکنی، غلظت شیرینی کمی بیشتر شده.
وقتهایی هستند که طرفداران پر و پا قرص نسبیت همچون من، بر خلاف گفتار و اعتقادشون بر جبر تاکید میکنند. زمانیکه یک اتفاق فیزیکی رخ میده، گاهی هزاران عامل دست بهدست هم میدن تا مسیر اون اتفاق رو تغییر بدن. اتفاقی که خودش برخاسته از هزاران عامل دیگهست.
دیدارهای سالی یکبار ما، جبری یکسالهست که در جنگ هزاران عامل دو فرآیند مجزا سالی یهبار به وقوع میپیونده و غلظت تلخیمون رو تاحدی کاهش میده...
در موجی که نسل چهارمیها بهراه انداختهاند، جمعهها غمناک و رخوتبار است. جمعه عصرها البته همیشه نامطلوب بوده، اما یادم نمیآید زمان نوجوانی ما، اینچنین مورد کملطفی و حمله قرار بگیرد، و مظلوم واقع شود.
ذهن انسان همیشه آمادهی همراهی با موج اجتماع است. باید آرزو کنیم این موج، پیام درستی همراه خود داشتهباشد، وگرنه بهمرور یک فکر غلط مثل سلولهای سرطانی در جامعه رشد میکند و غیرقابل درمان خواهد شد. داستان جمعهها هم یکی از همین افکار نادرست است. روزیکه بهنظر از ابتدای صبح تا انتهای شب، میتواند سراسر لذت و آرامش باشد.
خلاصه اینکه من هم کمکم داشتم در این مرداب فرو میرفتم تا خداوند این جمعه را بر سر راهم قرار داد. یکی از جمعههای تابستان که بهواسطهی باران شب قبل گرم نبود.
در این جمعه، من حواسم را از جو مسموم جامعه دور کردم و مشاعرم را به دست همان هوای خنک سپردم. برای اولینبار در طول زندگیم جان دو موجود مهم زنده با این حس آمیخته با انرژی طبیعت نجات پیدا کرد، و من هم خود را جزو کوچکی از نظام پیچیدهی طبیعی یافتم. جزو یک مجموعه درست و نه خط نوری مجازی تصنعی همراه با ریا و فریب و دروغ...
اول اینکه خوب میدانم این پست نمونه مناسبی از مردم نیست، اما حداقل توازن مثالهای موجود در این پست، بهنظرم با میانگین جامعه ایرانی برابری میکند.
خب، برویم سر اصل مطلب. یکی از برنامههای همهسالهی نوروزی من تماشای چهار قسمت از گروه شماره ۱۰ سری کانادای بفرمایید شام است. بله، درست شنیدید. البته قصد دارم که بگویم هربار پس از دیدن تمام چهار قسمت، مجموعهای از حسرتها و بایدها و نبایدها و تحلیلها و انکارها بهسراغم میآید. این کاملا درست است اما بازهم منظور ندارم لذت تفریح تماشای این برنامه را فارغ از همه مسایل مذکور، منکر شوم.
البته برنامه، ذاتا و فینفسه جزو برنامههای سبک بهشمار میرود. اما شخصا اعتقاد دارم که حتی دانشمندان و فلاسفه هم به تماشای برنامههای سبک نیاز دارند. محلی برای فعالیت حداقلی مغز و تفریح و استراحت آن.
من با تماشای چنین برنامههایی اما بیشتر تحلیل میکنم و چون این مجموعهها را کاملا در گرو آحاد مردم میبینم، کنکاش آن برایم جذابتر است.
پیشنهاد میکنم حتما قسمت گروه دهم بفرمایید شام کانادا را تماشا کنید. گروهی که چهار جوان نوپای هجده ساله کنار هم جمع شدهاند. جوانهایی که شاید بخشی از زندگی محدود خودشان را در ایران نبودهاند، اما بههرحال خلق و خوی ایرانی دارند و خلصت درونیشان بازتاب خصلت درونی جامعهی ماست.
روند برنامه که در قالب یک مسابقه است را همیشه در شرکتکنندهها دیدهاید. حالا در این گروه ببینید و مقایسه کنید. به وضوح درخواهید یافت که دقیقا یک مرد میانسال در میانهی ایران را با یک نوجوان مقایسه خواهید کرد. پیشرفت رو بهزوال نمادهای مثبت شخصیتی با گذر زمان و تجربهی تلخیها و شیرینیهای روزگار. این هنوز هم برای من ناشناختهاست که چرا در ایران، با گذر از تجربههای سخت، بهجای پیوستگی نورونهای شخصیتی، به واژگونی و گسست آن میرسیم؟ چرا فقط در ایران؟
چند سال پیش، در خیابانی نزدیک به میدان کاج، قتلی اتفاق افتاد. یک دزد خیابانی بهدلیل پافشاری عابر در نگهداری یک برگ چک پنجاه هزار تومانی، او را با ضربات چاقو بهقتل رساند.
مردم بعد از شنیدن خبر، شگفتزده شدند و زیر لب تکرار کردند که مگر ممکن است، انسانی بهخاطر تنها 50 هزار تومان، انسان دیگر را به قتل برساند.
با یک بررسی ساده میتوان به این نتیجه رسید که وقتی چاقویی در دست توست، خود را صاحب قدرت میدانی و وقتی قدرت در اختیارت باشد، حکمت لازمالاجراست. بعد از آن همه انتظار شنیدن خبر قتلی با دلایل مالی و با مبالغ پایینتر را نیز داشتند.
امروز صبح، طبق عادت همیشه قصد داشتم با مترو سر کار بیایم، وقتی قطار به ایستگاه رسید و توقف کرد، و همینکه درب باز شد، چند نفر بهخاطر ورود زودتر و استفاده از صندلی داخل قطار با هم درگیر شدند. این درگیری ساده فیزیکی، به منازعه شدیدی منجر شد. و سرانجام یک نفر از طرفین دعوا، آسیب بسیار جدی دید.
بلی، این صحنه در دنیای رو به رشد ما کاملا طبیعی است. حتما باید علاوه بر انتظار رویت اخبار جنایات با دلایل مختلف، منتظر آن باشیم که فردی برای نشستن روی صندلی مترو، همشهری خود را به قتل برساند و از فردای این اتفاق، شنیدن چنین خبرهایی هم برایمان عادی شود. مهم اتفاق اول است.
در تمام رابطههایی که طولانی و کوتاه پشت سر گزاشتهام، هیچوقت احساس نکردهام طرف مقابل نسبت به من علاقهای عمیق دارد. بهجز ابراز علاقه زبانی، که آنهم بسیار محدود بوده، یک حس درونی از رفتار و نگاه طرف مقابلت که روی دلت بنشیند، و احساس کنی که تمام تمرکزش بر روی توست، و فقط بار وجود تو را میخواهد.
از طرف دیگر، سالهاست که دوست دارم تابو شکنی کنم و با این حقیقت که در یک رابطه، نباید تمام وجود و حست را بگزاری و همیشه یک انرژی درونی باید برای ذخیرهسازی وجود داشتهباشد، مبارزه کنم. اما دیگر نمیتوانم با این نقاب دروغین وارد رابطه شوم. شاید ده سال پیش هیچوقت فکر نمیکردم به چنین نتیجهای برسم، اما رسیدم.
بلی. حالا باید خیلی زود یک رابطه جدید شروع کنم. خودم را مهار کنم و دور تا دور روحم یک دیوار ضخیم بکشم. گرچه برای آدمی همچون من نگه داشتن و عبور نکردن از چنین دیواری خیلی دشوار است. اما تردید ندارم کلی اتفاق خوب ِ یک رابطه، در انتظارم است.
متاسفم...
وقتیکه تلاشهایم برای جلب نظر دختری با چشمهای روشن، روی گشاده و لبخندی زیبا، داشت که نتیجه میداد، همان مدیر اتو کشیدهی همیشه کت و شلوارپوش و ششتیغ، با سنی دوبرابر من، پیشنهاد ازدواجش را ارائه کرد و ...
بلی. سنت کهن دنیا. باز به وقوع پیوست. و کشتی جوان عاشق فقیر، باز به گل نشست.
حالا سالها گذشته و من هنوز یاد نگاه مدیر ارشدی میافتم که کمکم دنیا را، از روی مجازیش برایم بهسمت حقیقت بازگرداند.