فقط سکوت کن

فقط سکوت کن

فقط ذهنت را خاموش کن

آنگاه هم میبینی، هم میشنوی و هم حس میکنی

آگاهیِ همیشه جاری را میبینی و دریافتش میکنی

یک لحظه سکوت کن

و یک عمر بودن و زیستن را تجربه کن

یک صراط یک پورتال و یک کانال هست که مرا در خود زنده میکند و میمیراند و باز ....به حجم هستی و نیستی و به اندازه یک ابدیت

گاهی

گاهی..

گاهی تو یادم کن...

گاهی که سخت بیقرار میشوم و بتو نیازمند

گاهی که کبوتر دل بیقرار میشود و ...

در قفس دل خود را به در و دیوار میزند

گاهی که بی تاب میشوم و...

تنهایی کشنده رهایم نمیکند

.

.

تو یادم کن

 

دلتنگ توام

 

سالهاست که از تو خبری نیست

دلتنگ تو ام

بی تو...

بی تو از حصار یک عمر آزادی به فراخی سینه تو

در قفس سرد و تنگ دلم اسیر شدم

بی تو آنسوی نگاهم تاریکیست

معبد درونم متروک

و دلم بی باغبان

هیچ .....واژه ای ترسناک و دردناک معناگر حال کنونی من است

شاید تا انتهای هرگز

بی تو نه زمان می ماند برایم نه مکان

 

بی تو همه وجودم و بخشی عظیم از حضورم را از دست داده ام

 

بی تو

ای پیامبرم

پدرم

See the source image

بی شک

بی شک ز چشمهای تو من میدانم

 

آن رازهای مگو که در دل داری

بی شک نفس گرم ترا میدانم

یکروز که جان مرده مرا زنده میکند

بی شک ترنم آوای مسیحایی تو هم

در خانقاه متروکه دلم میپیچد

آنروز من و بی صبری نگاه من و بودن تو هست و بس

آنروز من هستم و تویی که مرا زنده میکنی

 

6 مهر 97

نادر جهاردهی

 

دل تازه کن ز باد بهار

دل تازه کن ز باد بهار

ز نفسهای پر شده در یاد خدا

دل تازه کن که دلت تازه شود

از رایحه عطر بهار

دل تازه کن که خدا در تو تجلی کند به عشق

آن بسته در خزان دلت تازه شود

شوری به جوانی میان دل خسته ات شود

و دلت ز عشق خدا تازه شود

 

27 اسفند 96

نادر جهاردهی

 

فراسوی دعا

به فراسوی دعا پی بردم
من در آن آینه سبز دعا
پشت دروازه رخسار افق
اندر آن رمز میان من و صد آینه تو در تو
پشت ابهام سرانگشت میان من و تو
خاطر شاه نشان رخ زیبای ترا میدیدم
پشت دیوار سکوت
چشم تو سبز تر از باران بود
گیسوانت چو عدم در پی اعجاز خدا
من به صد سجده ناگاه دچارت گشتم
همه آفاق خدا محو رخسار تو بود
و در انحای فراسوی دعا
راز خلقت ز دو چشمان تو آرامش یافت
.
.
.
دل من آشوب است
پشت دروازه آنسوی دعا

https://hammihan.com/users/users2015/status/thumbs/thumb_HamMihan-20151696975142007851443989404.9483.jpg

انتظار

 

ناف...

 https://lh6.googleusercontent.com/-v38ysuUolAI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAs/Fmp_4eh2ojc/photo.jpg

میگویند نافی که دهان تغذیه بی هوازی ماست، در تمام عمر نقشی اساسی در بدن ایفا میکند که عمدتا فراموش میشود و بسیاری از بیماریها محصول فرار ضربان از مرکز ناف هست که با آوردن آن به مرکز خودبخود بیماریها دور میشود....

ناف هستی ...

ناف زندگی من...

هر وقت ضرباهنگ وجودی ام

احساسم....

افکارم...

ارتعاشاتم...

با ناف روحم  هماهنگ نباشه و ازش دور بشه

در هجوم  بیگانه ها گم میشوم

در ورای اگاهی

     میگویند در آغاز کلمه بود، در آنسوی زاده بودن واژه گانی که تبلورش کلمه شد چه بود؟! میگویند علیم است و آگاه به هر آنچه در حیطه علمش مقدر شده است... در ورای علمش چیست؟ آنگاه که علم آفریده است و آگاهی آفریده تر...حتا آفرینش نیز بخشی از کجای عدم قرار گرفته که خود مشمول اینهمه بودن شده است...

چقدر حقیر است افکار ما و حتا احساسات ما در ادراک الوهیت..چقدر در پرده پندار واقع شده روحی که خواستگاه تمامیت ادراک فراینده ما فرض شده...

معقولات...محسوسات...

من در کجای خدائیت خویش ایستاده ام؟!!

و خدائیت من در کجای کبریائیت خدا که نه....ساحت خدائیت اوست؟!!

3 بهمن 95

نادر جهاردهی

این آخرین قدم....

تورو به جون خاطرات خوبمون بمون

.

.

نگاه کن این تن نحیف زارو خسته رو

 

یا به جرم عاشقی بکش منو نرو

.

.

این آخرین نفس کشیدنم برای تو 

 

این آخرین قدم....

 

.....

.

.

.

.

.

.

.

من بی هنرم

من بی هنرم

فریاد میزنم

همه احساسهای خودم را با تمام وجودم فریاد میزنم

دوست داشتنهای خود را عیان میکنم

اعتباری برای قلب خاموشم قائل نیستم که داشته اش را فریاد میکنم

هنرمندانه بود ادراک روزهایی که تو حسش را بر من بخشیدی

و خود هم نگهبانش شدی

تا آنگاه که مرا چیره بر حست یافتی

آنگاه فرقت را قریب لحظه ای بی شکیبم کردی

من ماندم و یکدنیا خواستن و نیاز

و حسی که نبودت را به بلندای نیاز خود فریاد کرد

من بی هنر بودم ....بی هنری که عطش را در خود دید و در تو نه....

.

.

.

دردا که نیست او.....تا بشنود مرا

من بی هنرم

من بی هنرم

فریاد میزنم

همه احساسهای خودم را با تمام وجودم فریاد میزنم

دوست داشتنهای خود را عیان میکنم

اعتباری برای قلب خاموشم قائل نیستم که داشته اش را فریاد میکنم

هنرمندانه بود ادراک روزهایی که تو حسش را بر من بخشیدی

و خود هم نگهبانش شدی

تا آنگاه که مرا چیره بر حست یافتی

آنگاه فرقت را قریب لحظه ای بی شکیبم کردی

من ماندم و یکدنیا خواستن و نیاز

و حسی که نبودت را به بلندای نیاز خود فریاد کرد

من بی هنر بودم ....بی هنری که عطش را در خود دید و در تو نه....

.

.

.

دردا که نیست او.....تا بشنود مرا

مولای دیگران شدی مولا

مولای دیگران شدی مولا.....عزیز دیگران شدی....عزیز دیرینه من....

شهر خاموش دلم به عشق تو روشن بود

تو کوچه های دل من به غیر تو کسی نبود

خاطره هارو زیر پات گذاشتی و جدا شدی

ازت نشونی ندارم شبیه قصه ها شدی

دیدی چه آتیشی زدی به آشیونه ی دلم

نبودی و نبودن تو شد تموم مشکلم

دیدن تو واسه من زندگی دوباره بود

روی ماه تو امید من بی ستاره بود

مثل هر خاطره ای.....من فراموش شدم......شمع خاموش شدم

من فراموش شدم

من....

فراموش...

شدم

"دلم...

امشب....

فقط پرکشیدن میخواد....

آه ازین تنهایی....

خسته تر از همیشه....

از همه چیزهایی که هست

بازیچه هایی بس فریبنده....

ساده بگم....من فراموش شدم

خود را به هزار واسطه و واحه مشغول کردم....تا تنهایی ام را...تا درد کشنده درونم را فراموش کنم

اما افسوس که من خودم ....فراموش شدم....

نبودی و نبودنت....

من....فراموش شدم"

21 اسفند 94

نادر چهاردهی/ شهرک عباسپور نکا