باران خاک
باران همیشه پرسش ما بود وکهکشان
نجوای تشنگان زمین بود و آسمان
گویی مسیر راز ونیازی نمانده است
یا میرویم سمت همان آخز الزمان
ما تا قنوت تلخ تمنا گشوده ایم
باریده بر سر و دل ما خاک بیکران
تندیس دلربای غباریم و تا ابد
پر می کشد تنوره ی ما تا ستارگان
ای دختران سبزه ی دیروز کو کجاست؟
گلخند ساحرانه ی گلدان گونه تان؟
باران که میرسد خبر از خاک تازه است
دوزخ شدست کوی بهارانه هایمان
افسانه باز قصه ی سیب است وگندم است؟
برما دوباره دلهره ای کهنه بر فشان...
این وبلاگ برای درج اشعار ومطالب نویسنده ایجاد شده استفاده از اشعار ومطالب باذکر نام ومنبع برای دوستان آزاد است