باران خاک

باران همیشه پرسش ما بود وکهکشان

نجوای  تشنگان زمین بود و آسمان

 

گویی مسیر راز ونیازی نمانده است

یا میرویم سمت همان آخز الزمان

 

ما تا  قنوت تلخ تمنا گشوده ایم

باریده بر سر و دل ما خاک بیکران

 

تندیس دلربای غباریم و تا ابد

پر می کشد تنوره ی ما تا ستارگان

 

ای دختران سبزه ی دیروز کو کجاست؟

گلخند ساحرانه ی گلدان گونه تان؟

 

باران که میرسد خبر از خاک تازه است

دوزخ شدست کوی بهارانه هایمان

 

افسانه باز قصه ی سیب است وگندم است؟

برما دوباره دلهره ای کهنه بر فشان...

 

مرثیه ای برای باران

ای ابر سترون چه بیایی چه نیایی

باران که نبارد چه تفاوت که کجایی

 

چشمی به افق دوخته و مانده ام اکنون

در حیرتم از راز غم آلود جدایی

 

بگذار غبار از همه سو سمت من آید

پاسخ که دهد این همه موهوم چرایی؟

 

از بندگی خود به ستوه آمده ام باز

بر من بنما بار دگر حکم خدایی

 

از عشق به حرمان و زحرمان به شکستن

کی برمن ویران شده رخسار نمایی؟

 

ای آتش گم مانده ی در موج گلستان

ای نیل دو نیمه شده از ضرب عصایی

 

گویا که دگر معجزه ای نیست ولیکن

تردید حرام است به ایمان خدایی

 

عصر یخ بندان

بسته در این سینه فریادی شگرف

مثل نبضی کند مانده  زیر برف

حرف ها نا گفتنی تر می شوند

داغ هامان خفتنی تر می شوند

زیر این  آوار  سنگین  بلا

کی شود اندوه دلها برملا ؟

سالها خاکستری تر می شوند

دردها مان بستری تر می شوند

لایه لایه دردمندی سهم ماست

سرزمین داغوندی سهم ماست

ساکنان سر به زیر ماتمیم

بغض مند بی دوا و مرهمیم

قصه های غصه آلودیم ما

یک نفس در خود نیا سودیم ما

بازگشت عصر یخ بندان شدیم

در سکوت سایه ها ویران شدیم

ریختیم از شاخسار هرچه هست

گوئیا انکار بودیم از الست

آسمان آبی ست اما آب نیست

در شب بیهودگی مهتاب نیست

نیست مرزی در امید وبیم ما

غرق در تکرار شد تقویم ما

از قیام ما قیامت محو شد

بود آنچه از عدالت محو شد

اینک این ماییم و داغ روزگار

خاطرات تلخ مانده در غبار

امتداد مرزهای مبهمیم

قصه ی خورشید وخواب شبنمیم

پهنه ی دل غرق در ای کاش هاست

تا ابد آوار حسرت سهم ماست

ا

 

ساعت چند است

گفتم ای عشق ساعت چند است؟

گفت معشوق باز در بند است؟

 

روز یا شب غروب یا صبح است

نوبت گریه یاکه لبخند است

 

فصل چندم؟کجای تقویمیم؟

روز وحالم چرا پراکند است

 

قهوه چشم تو  نه در فنجان

با دلم قهوه جوش پیوند است

 

من کنار تمام تلخی هام

باز اما حکایتم قند است

 

مرگ باور نمیشوم انگار

تا دلم باز آرزومند است

 

زندگی یک نفس مرا حس کرد

ریشه ام را همان نفس کندست

 

قافیه لنگ ومن رها از خویش

شاعری با شعور پیوند است

 

با تو ام رفتنی نخواهی شد

ماندنت ماندگاری پند است

 

تا بگویم که ... دوستت دارم

راستی عشق ساعت چند است؟

 

همنورد روزباران

( تقدیم به همنوردان سخت کوشم که قله ها را به تسخیر کشیدند )

 

کوله پشتی ام پر از عشق  

شوق رفتنم مهیاست 

آبی زلال بالا 

بیکرانه تر ز دریاست 

 

روبرو ستیغ (مانشت )

تاج زرنگار بر سر

پشت سر (گچان )دمادم  

مست شور وشوق وغوغاست 

 

(پیره ون )که گنج بان است  

(کوچله اش )پر از زمرد 

رمز بودنش شگفت است 

راز ماندنش معماست 

 

سر قدم منم که مانشت 

آشناست با وجودم 

این غرور بی همانند  

مثل من همیشه تنهاست 

 

هر بلوط پیر اینجا  

رهنمای روزگار است 

 (ارجن )خمیده قامت 

عشوه دارد از چپ وراست 

 

(باد چپ) وزید با ابر 

باز رقص رعد وبرق است 

همنورد در هیاهو  

گویی اضطراب بر پاست 

 

همنورد روز باران 

استوار کن قدم را 

سینه ی ستبر مانشت 

کوی عاشقان شیداست 

 

می رویم سمت قله 

خیس عشق وغرق شادی

همنورد روز باران 

عاشقی همین ...همینجاست

 ----------------------------------------------------------------- 

مانشت=کوهی بلند در شمال ایلام 

گچان=از ارتفاعات شمالی ایلام 

پیره ون=درخت کهنسال بنه  

کچله=کاسه ای که برای گرفت سقز بنه  

به تنه ی زخم خورده ی بنه میبندند

ارجن=درختچه بادام خاردار کوهی 

باد چپ=بادهای باران آور پاییزی.

 

باران حسرت

ای نام نازنیت نجوای هرزمانم

با یاد توست دل را آرام می نشانم

 

آتشفشان که باشی باران نمی ست انگار

سودای بودنت را تا اوج می کشانم

 

سیل فناست هستی داربقاست مستی

طعمی زبوسه هایت بر خویش می چشانم

 

من در سقوط ازخویش توبر فراز تا عرش

دراین میانه ازدل تردید می فشانم 

 

آیا تو آن دلیلی تاباشم وتو باشی

یا موج گنگ  عشقی در روح کهکشانم؟

 

 

قدم قدم باتو

 

 

دوبــــاره راه   دوبـــاره  قـــدم  قــدم   با تــو

 

و  راز مبهم هسـتی  پس از عـــــــدم  بـا تو

 

شـب اســت با تو به سمت کجا ؟نمی دانـم

 

تـــمام نقــشه ی  ایـــن راه بیش وکــم بـاتـو

 

نــگاه چاق تـــو و  چشــم لاغــرت پــرســش

 

چــگونـه پــاســخ خــود را رقــم کنــم بـا تــو؟

 

هنــوز شـــب نـرسیــده بــه نیـمه امــا  مــن

 

بـــه فــکر راه گـــریـــزم سپیـــده دم  بـا  تــو

 

کــدام  راه  بـــرای  گــریــز همـــوار  اســت؟

 

چــرا ســکوت ؟  چــرا ؟بــاتو... بـــا توام با تو

 

دوبـــاره اخـــذ روادیـــد و  مـــدرک جـــعلـــی

 

بــرای رد شـــدن از مـــرز پیـچ و خم  بـا  تـو

 

وبــاز هم چــمـدانی بـه دوش  شــاعـر  پیـــر

 

که پـر شـده ست زفریاد و  بغض وغـم بــا تو

 

تمــام زنــدگیـــم راه  و  بـــاز هـم راهـی.....

 

دوبـــاره  راه  دوبـــاره  قــدم  قــدم  بــا تــو

 

 

سراشیب خشک وبی باران

رنگ روزی گرفته ام امروز

آسمانی تر از نخستین بار

از سرا شیب خشک و بی باران

می روم سمت صبح دریابار



خستگی های تلخ بودن را

از سر دوش میکشم برخاک

تا به کی اشکهای رگباری

تا به کی آه با دل تبدار



کوله ام پر کنید از پرواز

از رهایی ترانه از آواز

تا فلک را به رقص وا خوانم

شاید از خواب خوش شود بیدار



میروم خسته ام چه بایدکرد

سینه آه ودلم سرای درد

نام تو در وجود من باقیست

با توام ای فراتر از بسیار



آخرین شعر من همین نجوا

آخرین گفتنم همین فریاد

میتوانی برو دلت آباد

در فراموشیت مرا بگذار



تاکه هستم لبان تو جامم

گرچه در نسخه ی سرانجامم

هرکسی عشق را شماطت کرد

دل ببر سوی کوچه ی انکار



من همانم که رفته ام ازدست

شیشیه ی عمر من ترک بربست

خاک را میتوان سرود اما

بر وجودم چه میشود آوار؟

 

 

سرباز صفر عاشق

تمام بودنم با تو برای صبح فردا بود

شبانه کشور عشقم در آن هنگامه غوغا بود

 

به نام نامی ات برقله ها پرچم به پا کردم

سرود ملی محبوب من اهنگ دنیا بود

 

برای حفظ جانت از بلای چشم نامردان

سپاهی از غزل در کوچه ها در حال بر پا بود

 

تمام ارتش دلها قدم آهسته می رفتند

نظر بر راست تنها صحنه ای از این معما بود

 

از آن طبل بزرگ زیر پای چپ که تاول زد

دلم سرباز صفری شد که در این مشق تنها بود

 

اضافه خدمت عشق است باور کن برای توست

نگو از پشت دژبانی فرار از دل مهیا بود

 

شهید تهمتم کردی وگرنه عشق میداند

 من آن ارتشبدی بودم که با عشق تو رسوا بود

 

دگر باران اشکم  خشک وخونم در بیابان ریخت

در این میدان بی آورد رفتن قسمت ما بود

 

 

 

آتش زدی ورفتی...

 

ای هرچه هست بنفشه در سوگواری ات

از خاطرم نمی رود آشوب جاری ات

 

خشکیده ریشه ی دل دریا ندیده ام

دیگر چه سود از تو و شعر بهاری ات؟

 

در حلقه حلقه های اسارت به جای ماند

زخمی که باز ماند وندید لطف یاری ات

 

مرگ آمدست ودست گشودست وما اسیر

باید نوشت روی کفن یادگاری ات

 

مستقبل ومضارع این عشق گمشده ست

تا بی نهایت دل ما روزه داری ات

 

سردر گمم ازین که به باران نمی رسد

نخل دلم که ریشه زده در صحاری ات

 

آتش زدی ورفتی وخاکستری نماند

حالا تمام هستی من بی قراری ات....